<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731</id><updated>2012-02-23T17:45:31.933-08:00</updated><category term='وبلاگ- ابژه نسلی'/><category term='داستان در پرانتز'/><category term='13 آبان.شیشه.داستان در پرانتز'/><category term='22خزداد 89'/><category term='واکاشیزوما، فوتبالیست ها، داستان در پرانتز'/><category term='تهدید هسته ای ایران.سبز ها'/><category term='داستان'/><category term='موشول اینا. کجابودن.امتحان گوگل ریدر'/><category term='خون شویی-علیرضا شیرازی- سعید ملک پور'/><category term='اعدامهای اخیر.وبلاگ نویس های غمگین'/><title type='text'>سفر به انتهای شب</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>145</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-6135381683647787593</id><published>2012-02-19T00:49:00.000-08:00</published><updated>2012-02-19T00:49:08.402-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان در پرانتز'/><title type='text'>آقا محمود: تولد یک هیولا(بخش اول)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 18px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14.0pt; line-height: 115%; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;"&gt;آ&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial, sans-serif; line-height: 115%;"&gt;قا محمود چطور آدمی بود؟ ریش بلندی داشت و قصد کرده بود ریشش را نزند تا وقتی که انقلاب پیروز شود. این درست؟ بعد چه شد؟ انقلاب پیروز نشد و در یک بعد از ظهر خونین شکست خورد.بعد هم که خود شاه تصمیم گرفت انقلاب کند و دیگر ماجرای انقلاب منتفی شد. آقا محمود بر سر یک دوراهی گیر کرده بود. کوتاه کردن ریشش خیانت به همه آرمانها محسوب می شد و کوتاه نکردن هم باعث می شد انگشتنمای خلایق بشود و مدام از دوست و آشنا و دخترش سرکوفت بشنود. دخترش به اصطلاح آنروزها دم بخت بود. فکر می کرد خواستگارها از ریش بابایش حذر می کنند که چایی را با اشتیاق از سینی بر می دارند ولی بعد می روند و پیدایشان نمی شود. ریش آقا محمود یکجورهایی او را در وضعیتی چخوفی گیر انداخته بود. یک تراژدی واقعی بخاطر یک ماجرای مسخره. حتی وقتی آقا محمود علی رغم حذرهای دوستان صادق هدایت &amp;nbsp;خواند( فقط صفحه اول بوف کور را) و دید که دارد از زخمهایی حرف میزند که نمی شود به کسی اظهار کرد اشک توی چشمهایش جمع شد.با خودش گفت این از همانجور زخمها است. تازه فقط مسئله دخترش نبود. انرا می شد زیر سبیلی و با امروز فردا کردن رد کرد. مسئله خود واقعه بود. هر بار که در آینه نگاه می کرد احساس می کرد ریشش نماد شکست است. حالا واژه ی نماد توی ذهنش نمی امد. ولی مضمون فکرش همین بود. بعد هم قیافه اش واقعا مسئله شده بود. هر کس به او لبخند میزد انگار می کرد که دارد به ریش انقلاب می خندد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;  &lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial, sans-serif; line-height: 115%;"&gt;من&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نمی خواهم حوصله خودم و خواننده را با تشریح این وضعیت سر ببرم. چیزهای مختلفی به جریان افتادند که آقا محمود تبدییل شود به آنچه بعد ها شد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial, sans-serif; line-height: 115%;"&gt;یکروز او را برای یکی از سئوال جوابهای معمول برده بودند و او با سر پایین افتاده تهدید ها و تشویق ها را تحمل می کرد. ولی نه خبری داشت که بدهد نه آدمی بود که بتواند در جایی نفوذ کند. ساواک در دوره های کسادی برای تفریح سربه سر ادم های بیخطر می گذاشت. آن وقت ها هم دوره ی کسادی بود. بعد یکی آمد چیزی دم گوش سربازجو گفت. سربازجو قهقهه کاریکاتوری زد و بعد فرستاد برایش قیچی بیاورند. خودش خم شد روی صندلی و با حوصله ریش آقا محمود را کوتاه کرد. بعد هم با یکی از فیلیپس های سه تیغه همه ریش و سبیلش را از ته تراشید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial, sans-serif; line-height: 115%;"&gt;&amp;nbsp;حالا آقا محمود تنها و بی ریش و سبیل در خیابان ایستاده است. ماشین ها از کنارش می گذرند و هیچکس بهش توجه ندارد. فکر می کند این آدمها به کجا می روند. دقیقا چطور می تواند بهشان بفهماند که چه بلایی سرش آمده. چه بلایی سرش امده بود؟ احساس خوشبختی می کرد. دیگر نه طعنه ای در کار بود نه عذاب وجدانی. هر چه بود آرامش بود. آرامشی که ساواک بهش هدیه کرده بود. هر کس گمان کند آقا محمود بخاطر احساس دینش نسبت به ساواک به آنها پیوست خر است واقعا. هیچ اینطور نبود.اتفاقا اقا محمود از خوشحالی اش به شدت ناراحت بود و مسئول این ناراحتی را هم شخص اول مملکت می دانست. کل مبارزه ای که کرده بود.دوستانی که از دست داده بود و سرزنش ها و تحقیرها و سرکوفت ها &amp;nbsp;با یک فیلیپس سه تیغه دود شدند و رفتند هوا. تازه می فهمید شکست یعنی چه. شکست این نیست که به ارمانهایت نرسی. حتی این نیست که ارمانهایت را از دست بدهی. این است که بخاطر از دست دادن آرمانهایت خوشحال باشی.&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-6135381683647787593?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/6135381683647787593/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2012/02/blog-post_19.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/6135381683647787593'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/6135381683647787593'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2012/02/blog-post_19.html' title='آقا محمود: تولد یک هیولا(بخش اول)'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-517255436057221316</id><published>2012-02-18T01:03:00.000-08:00</published><updated>2012-02-18T01:03:21.787-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان در پرانتز'/><title type='text'>شروع</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;معمولا همه چیز از یک چیز شروع می شود. مثلا &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;می گویند همه چیز از فلان چیز(ماجرا، جا،تصادف و الخ) شروع شد. ولی گاهی همه چیز از چیزی شروع نمی شود. مثل مال ما که دقیقا از هیچ چیز شروع نشد. نشسته بودیم که یک دفعه دیدیم همه چیز عوض شده. نگاه هایمان به همدیگر، بوی بدنمان. مدلی که توی مبل وول می خوردیم.راهی نمانده بود جز اینکه دست به انتخاب اصلی بزنیم. اسلحه هایمان را پر کردیم( اسلحه هایمان ریه هایمان بود که از هوا پرش می کردیم تا وسط گفتن جمله های بلند نیشدار نفس کم نیاوریم) و هی شلیک کردیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;مثلا من گفتم : دقت کردی که دیگه انگشترت به دستت نمیاد. مثل این راک آرتیست های درجه دو شدی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;او گفت : آره . ولی تو هم دقت کردی که دیگه حتی نمی تونی یک توصیف برای مبتذل بودن چیزی پیدا کنی بدون اینکه پای درجه بندی را وسط بکشی. هر الاغی می تونه اینجوری توصیف کنه یه چیز مبتذلو. مثل راک آرتیست درجه دو. مثل کانسپچوال آرتیست درجه دو. مثل فوتبالیست درجه دو. پوف. تو هم به مدل درجه دومی از خودت تبدیل شدی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بعد من گفتم: خوب تو حتی نمی تونی از چیزی انتقاد کنی بدون اینکه به خودت وارد نباشه. مدل درجه دومی از خودم؟ باز به من که دست کم توصیف تحقیر آمیزم مدل این روانشناس های کودک درونی نبود.اینا که می گن خودتو گم کردی بگرد پیداش کن و اینا...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بعد او گفت: تو فکر می کنی اگه هی روانشناسها را تحقیر کنی یا این کودک درون را برای بار صدهزارم دست بیندازی نکته سنج به نظر می رسی؟ واقعا اینطور فکر کردی؟نه جدی. واقعا هنوزم فکر می کنی این متلک هوشمندانه ایه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بعد من گفتم : آخرین چیزی که من تو دنیا می خوام باشم آدم نکته سنجه. دنیا پر از آدم ابله نکته سنجه. پر از آدمهای بامزه که تیکه های وودی آلنی از خودشان خارج می کنند. تو هم داری بهشون اضافه می کنی با تنگ کردن چشمات. فکر می کنی تنگ کردن چشمها نشون هوشمندیه. و واقعا فکر می کنی نمی فهمم داری اون لبخند عاقل اندر سفیه رو مثل یه نقاش درجه دو روی صورت خودت می کشی؟ فکر می کنی هر کی چشماشو تنگ کنه و لبخندشو بدزده باهوشه و به عمق رذالت و بلاهت این دنیا پی برده؟ نه جانم. باید واقعا رنج بکشی تا بتونی به عمق رذالت و بلاهت دنیا پی ببری.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بعد او گفت: حالا که چی؟ تو رنج می کشی پس هستی؟ چه رنجی مثلا؟ رنج ست کردن بلوزتیره با شلوار جین های روشن ات؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بعد من گفتم : آره . اینم رنجیه واسه خودش و اصالت داره. آدمی که برای ست کردن بلوزش رنج می کشه خیلی اصیل تر از کسیه که وانمود می کنه نگران صلح جهانیه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بعد اون گفت: پوف. اوهوک. این متلکتم مثل متلک کودک درونته. کدوم خری واسه صلح جهانی رنج کشیده حالا؟ من که اصلا حالم از تریپ موجود رنج کشیده بهم می خوره و فکر می کنم فقط بدرد آدمایی مثل تو می خوره. یعنی کسایی که نمونه درجه دویی از خودشونن و هیچ جور نمی خوان اینو قبول کنن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;خلاصه این دیالوگ بین من و اون شکل گرفت و هنوز هم ادامه دارد . قصه ی ما به شدت وابسته به این گفتگوها است . این را هر کسی که سعی می کند تعجب و سرزنش اش را از طریق نگاهش و سکوتش به من منتقل می کند می گویم.&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-517255436057221316?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/517255436057221316/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2012/02/blog-post_18.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/517255436057221316'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/517255436057221316'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2012/02/blog-post_18.html' title='شروع'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-8353785395523834020</id><published>2012-02-12T19:41:00.000-08:00</published><updated>2012-02-12T19:44:54.083-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><title type='text'>تاثیر از فاصله</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial, sans-serif;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;«راه می رفت و آواز می خواند. انگار که در یکی از این چیزها بازی می کند. همینها که خواننده ها می سازند تا خودشان تویش بازی کنند. از کنار گلوله ها می گذشت و می رقصید و روی کلاشینکفش ضرب گرفته بود. واقعا نمی ترسید. نه اینکه ادای نترسیدن را دربیاورد. کلهم نمی ترسید. انگار می دانست که اتفاقی برایش نمی افتد. اهن پاره ها را شاباش می دید.انوقت ها سکه میریختند روی سر عروس و داماد. سکه ها هم سنگین تر از حالا بود. ولی &amp;nbsp;کسی دردش نمی امد. کله ها آنوقت ها محکم تر بودند یا مردم صبرشان بیشتر بود. حتما &amp;nbsp;آوازکه می خواند &amp;nbsp;صدای آدمهای پشت خاکریز را نمی شنید. فرقی هم نمی کرد. اگر می شنید فوقش صدایش را بلند تر می کرد. قبلا حرفهایشان را شنیده بود. می دانست که اگر قرار به نظرسنجی باشد&amp;nbsp; شهید حسابش نمی کنند. ولی توی حساب خودش خدا اهل نظرسنجی نبود. اقل کم مطمئن بود در نظر سنجی اش سرباز وظیفه های به جبهه آمده و درجه دارهای پشت خاکریز را دخالت نمی دهد. فکر می کرد که اینها عاشق نیستند.حتی از نزدیکی های عشق هم رد نشده اند. بعد گلوله ای خورد به شکمش. مرگش دردناک نبود. هفتاد هشتاد متر جلوی خاکریز افتاد و از اذان ظهر تا اذان مغرب طول کشید که پر بکشد.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial, sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial, sans-serif; font-size: large;"&gt;این روایتی بود که آن دو نفر برای من تعریف کردند. با وجودی که عبارات توصیفی را حذف کرده ام و یک مقدار به سلیقه ی خودم بازنویسی اش کردم باز هم زیادی مصنوعی به نظر می رسد. پرسیدم چه آوازی می خواند. گفتند یادشان نیست. از هایده بوده یا مهستی. خوب طبیعتا نمی خواستند نشان بدهند ترانه های آنها را بلدند و فرق هایده و مهستی را می دانند. یکی شان گفت اون لاغرتره، آن یکی گفت آره همون هایده. گفتم لاغرتره مهستی بوده. گفتند مطمئنا آهنگران نبود. با خنده گفتند که دستگیرم شود جنبه ی اینجور مسائل را دارند. گفتم خیلی فرق می کند. یا متوجه نبودند یا نشان دادند که متوجه فرقش نیستند.گفتند مهم این است که از گلوله نمی ترسید. پرسیدم چرا؟ یک کمی سکوت برقرار شد. «بخاطر عشقش به شهادت؟» جواب این یکی را هم ندادند. بعد یکی شان گفت« محمد اقا می بخشی. همه مون مرد هستیم. مادرتون هم که صدامونو نمی شنوه....یه جورایی بریده بود از دنیا. کلا همه ی این زندگی و زرق و برقاش به تخمش هم نبود» آن یکی به گوینده ی این حرف چشم غره رفت. گوینده گفت«خودمونیم دیگه حاجی...همین بود» گفتم حالا مگه زرق و برقی داشت تو زندگی؟ حاجی گفت «محمد جان دو سال نبود داماد شده بود. تو هم یکساله بودی. ما همه مون &amp;nbsp;بچه داریم. بچه ی یه ساله شیرینه. » گفتم عروس یکساله چی. سکوت کردند که نشان بدهند دوست ندارند با ناموس شوخی کنند. حتی اگر پسر نفهمش سر شوخی را باز کرده باشد.گفتم بهرحال چیز جالبی نیست که من و مادرم به تخمش نبوده باشیم. گوینده ی به تخمم گفت «حالا من خوب حرفمو نزدم. مقصود اینه که بریده بود از دنیا.» احتمالا الکی سر لج افتاده بودم که.بهش گفتم« اتفاقا بد نگفتید. ولی کل دنیا که مال او نبود. من بودم و مادر تازه عروسم بقول خودتان» حاجی گفت هرکس سهمی از دنیا دارد. گفتم بله متاسفانه. گفتند که متوجه دلیل سرسنگینی من نمی شوند. بعد از بیست و پنج سال امده اند که بگویند پدرم چقدر با بقیه فرق داشته. هم مهستی می خوانده هم از همه نوحه خوانها شجاع تر و مومن تر بوده. گفتم می فهمم و ازشان تشکر کردم. سکوت یک مقداری طولانی شد. گوینده ی به تخمم وول می خورد که یک چیزی بگوید. گفتم چیزی می خواهید بگویید. گفت نه. معلوم بود سبک سنگین می کند که حرفش مثل به تخمم اش جنجال به پا نکند. حاجی ترسید که بعد از سبک سنگین هم نتواند از پس گفتنش بر بیاید. پرید وسط تردید طرف که «حق با شما است. یک چیزی می خواهد بگوید» گفتم بفرمایید. یک نگاهی به هم کردند. بعد زل زدند به من « جسدش پیدا شده» گفتم خوب بله. می دانم. گفتند بله می دانیم. که می دانید. ولی یک اتفاق عجیبی افتاده. گفتم «جسد سالم است؟ بهرحال گاهی پیش می اید سالم می ماند. ولی این چیزها مال مسیحی ها است» گفتند «می دانیم. یک دکتری بود که درباره ی این چیزها توضیح علمی قشنگی می داد. ماشالله شما بهتر از ما می دانید که اسلام چقدر از نظر علمی با مسیحیت فرق دارد». گفتم خوب پس قصه چیست. گفتند قصه که چه عرض کنیم. حالا شما آمادگی دارید عرض کنیم ؟ نمی دانم کدامشان گفت. چون ظاهرا اختلافاتشان درباره نحوه ی بیان حل شده بود. گفتم بله آمادگی دارم. حاجی گفت «سرش ...» و ادامه نداد. گفتم «سرش را بریده اند؟» گفت «نه پسرم ...جسد صحیح و سالم است.» حوصله ام داشت سر می رفت و مادرم از اشپزخانه مدام میس کال می انداخت که رددشان کنم بروند. گفتم ما میهمانی دعوتیم. به ساعتم هم نگاه کردم. گفتند میهمانی؟ یعنی که چرا توی این وضع می رویم میهمانی. چیزی نگفتم. که بحث بالا نگیرد. آخرش گوینده ی به تخمم گفت « سر جسد تغییر کرده...حالا&amp;nbsp; شما به مادرتان نگو...فکر کنم اصلا صلاح نباشه کسی جز شما ببینه جسد رو» گفتم بچه های تفحص که دیده اند. بعد هم مگر چه تغییری کرده. گفتند «بچه های تفحص خود ماییم. یک تغییری که نمی فهمیم تعبیرش چیست. از ایت الله مکارم وقت گرفته ایم درباره اش پرس و جو کنیم. انشااله که خیر است.» گفتم حتما هست. ولی اگر صحنه ی شنیعی هست زودتر بگویید که مادرم شک نکند و خودم ماجرا را جمع کنم. گفتند شنیع نیست. کلی هم استغفرالله گفتند و لب گاز گرفتند که مگر می شود جسد شهید شنیع باشد. حتی بوی استخوان شهید هم عطر دل انگیزی دارد. گفتم بله. بوی خاک می گیرد بعد از بیست و پنج سال. گفتند صورتش یک مقداری زیبا شده. گفتم بفرما. اینهم معجزه. حتما فهمیدند که از سر عصبانیت حرف میزنم.. گفتند معجزه که هست. ولی ناموس شهید ناموس ما است. گفتم بله. ناموس همه ناموس ما است..تائید کردند. گوینده ی به تخمم گفت یک عکس در جیبش بود. گفتم &amp;nbsp;حتما عکس امام بوده.گفتند بغیر از آن. ما مجبوریم عکس ها را نگاه کنیم. حکم شرعی هم گرفته ایم. عکس عروسی شان بود. گفتم مادرم حساس نیست. خودم هم همینطور. شما هم بهرحال زحمت می کشید و محض رضای خدا این کار سحت را انجام می دهید.مطمئنم هیچکس فکر نمی کند یک نظر دیدن عکس نامحرم در این شرایط خاص گناه داشته باشد و خدای نکرده قصدی در کارتان باشد. گفتند اتفاقا چادر سفید روی سر والده بوده.&amp;nbsp; خوب اینجاها همانجاها است که آدم داغ می کند. چیزی نگفتم از نگاهم فهمیدند که صبرم از مقدمه چینی شان به سر آمده. گفتند « صورتش یک مقداری شبیه ....مادرتان شده» بهشان گفتم که پدر و مادرم با هم فامیل بوده اند و ته چهره شان شبیه هم بوده. احتمالا موهای صورت که ریخته شبیه تر شده اند. عجیب است ولی غیر ممکن نیست. گفتند «موضوع بالاتر از ریختن ریش و سبیل است. حتی زیر ابروی برداشته را هم می شود توجیه کرد. شما ماشالله خونسردی میشه باهات راحت حرف زد. خودمان هم اولش گفتیم شاید جنازه دست این اشغالهای بعثی افتاده بهش بی حرمتی کرده اند. بی ناموس ها همه کار می کردند برای شکستن روحیه بچه ها» ناراحت شدم واقعا ولی نشانشان ندادم. گفتم جنگ است دیگر.. ابوقریب را هم دیده ایم. باز به شرافت آنها که به جسد بی حرمتی می کنند. بعضی رفقای شما که در کهریزک ...» حرفم را گوینده ی به تخمم قطع کرد «آن جانورها رفقای ما نیستند محمد آقا ....» شرمنده شدم. معذرت خواستم. حاجی گفت «نه شما فکر بد کردید. می گویم مسئله چیز دیگری است. اولش گفتیم صورتش ...اما کلا بدنش تغییر کرده ....» دو نفری سرشان را انداختند پایین « کلا شبیه والده شده ...موقعی که عروسی می کردند» خوب طبیعتا نتوانستم به ژست خونسردی ادامه بدهم. گفتم یعنی چه . گوینده ی به تخمم گفت « یعنی که عرض کنم خدمتت ...کلا انگار والده را همان سالها خاک کرده اند» حاجی گفت« یعنی اگر پلاک و محل شهادت و نقطه اصابت گلوله نبود ما خدای نکرده گمان می کردیم والده را...»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial, sans-serif; font-size: large;"&gt;خودم را جمع کردم. گفتم می خواهم ببینم جسد را. دیدم. خود مادرم بود . به همان ظرافت بچگی های من. با موهای مجعد بلند. ابروهای نازک هشتی. بینی کشیده و لب های نازک. مادرم بود. قبل از آنکه شکمش شل شود و خط سزارین رویش چین بخورد..فقط بجای آن خط&amp;nbsp; یک سوراخ گلوله بود که عجیب تمیز به نظر می رسید.گفتم جسد را نگه دارند تا ته و تویش را در بیاورم که حرف احمقانه ای بود.چطور می شد ته و توی چنین چیزی را در آورد. &amp;nbsp;جسد در سردخانه بود و من به بهانه ی کارهای اداری لفتش می دادم که &amp;nbsp;دوباره بروم بالای سر جسد. رفتم. گوینده ی به تخمم می ترسید جلو بیاید. بخاطر مسئله نامحرمی یا چیز دیگری که لابد خودش می دانست. فردایش قبل از ظهر جسد را دفن کردیم. نگذاشتیم کسی ببیند. مادرم هم که ز اولش هم اشتیاقی به دیدن استخوانهای پودر شده نداشت.شب توی آشپزخانه ازش پرسیدم بابا چی گوش می کرد. منظورم آهنگه. گفت قبل انقلاب فریدون فروغی. جمعه فرهاد هم دوست داشت...بوی گندم داریوش هم یه مدت همش توخونه پخش بود گفتم&amp;nbsp; مهستی چی. گفت نه. خوشش نمی آمد. گفتم از کجا می دانی. گفت چون چند بار سرش دعوا کردیم. یک آهنگ مهستی بود که من عاشقش بودم هر وقت می گذاشتم آخرش دعوا می شد. گفتم کدوم؟ وقتی میای صدای پات؟ گفت نه اون که مال هایده است. دل کوچولو بود فکر کنم. ...گفتم بد نیست..قشنگه. بعد زنگ زدم به تلفن ثابت حاجی و گوینده ی به تخمم. هیچکدام موبایل نداشتند. یکی پشت خط گفت رفته اند منطقه. فکر کردم شاید دل کوچولو را &amp;nbsp;می خوانده که تیر خورده به شکمش. حالا مادرم خیلی فریدون فروغی گوش می کند و قوزک پا را جایگزین دل کوچولو کرده. بالاخره می گویند زن و شوهر کم کم شبیه هم می شوند. این نتیجه ای بود که از فرط بی نتیجه گی، از این قصه &amp;nbsp;گرفتم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-8353785395523834020?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/8353785395523834020/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2012/02/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8353785395523834020'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8353785395523834020'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2012/02/blog-post.html' title='تاثیر از فاصله'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-4891524430625917357</id><published>2010-10-01T08:10:00.000-07:00</published><updated>2010-10-01T08:10:04.698-07:00</updated><title type='text'>یک داستان مشترک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/document/Z6yRD1Hr/heidegger_az_molavi.html"&gt;فایل pdf داستان "هایدگر از مولوی"&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته ی من و لئون&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-4891524430625917357?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/4891524430625917357/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/10/blog-post.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4891524430625917357'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4891524430625917357'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='یک داستان مشترک'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-3297785497667381562</id><published>2010-07-11T23:16:00.000-07:00</published><updated>2010-07-11T23:16:38.201-07:00</updated><title type='text'>دعوت به این سو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;امام خمینی (قد)در پاسخ به مجاهدین خلق می گفت :(قلوبتان را پاک کنیذ و به آغوش اسلام بازگردید) این دعوتنامه را بعدها برای جبهه ی ملی، کلیه فعالان چپ و نهضت آزادی هم فرستاد. در این ماجرا یک سو تکثر و اختلاف بود و سوی دیگر مکانی امن، بدون تضاد و پاک.. چیزی بسیط(در مقابل مرکب) که در صورت پاک کردن قلب می توان به آن پناه برد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;امام خامنه ای (مد) نیز دعوتی مشابه دارد. به کشتی جمهوری اسلامی پناه بیاورید تا در امان باشید. یک کشتی امن که در آن می توان از همه خواستن ها و داشتن ها(قال و مقال دنیا) رها شد و در آن آرام گرفت.علی معلم(دغ) که به جای موسوی بر تخت سلطنت فرهنگستان هنر نشست با ذوق زدگی&amp;nbsp;گفت که نگارگری نقد لازم ندارد.(و گویا بعدها آنرا به همه ی هنرهای پذیرفته شده تعمیم داد) در هرصورت جایی وجود دارد که عرصه ی چون و چرا نیست و مثلا چیزی در مایه های مامن و ماوا است. از طرف مقابل یکی از عارف مسلکان دست پرورده ی فردید درباره ی شعر حافظ عقیده دارد که اصلا چرا باید نقدش کرد وقتی می توان به آن دل سپرد و و جظ کرد. هنرمندان سکولار در خانه ی هنرمندان به تئوری پردازان سکولار می گویند ول کنید اینهمه فلسفه بافی را ....به حال بیایید و از امر هنری لذت بببرید.از همین که اینجا است لذت ببرید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;در همه مثالهای بالا بر دوگانگی عقل و دل یا فهم و لذت تاکید شده و البته در این دوگانگی سویه ی عقل و فهم انکار شده.در همه ی انها منتقدان قلب ندارند یا به اندازه کافی قلبشان پاک نیست.&amp;nbsp;احساس ندارند یا اگر دارند انرا به نفع دنیا(محاسبه) سرکوب کرده اند.بنابراین کارت دعوتی از سوی لذت، خلوص قلب، امر بی چون و چرا و احساس برایشان فرستاده می شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;اما در حکومت بلشویک ها هنرمندانی نظیر اخماتوا و باسترناک و بولگاکف به نادیده گرفتن امر عینی( بخوانید عقلانی) در مقابل ایده آلیسم بورژوایی شان (بخوانید احساسات گرایی. لذت گرایی.معنویت گرایی) متهم می شدند. آنها کسانی بودند که از سوی حکومت به این سو دعوت می شدند. سویی که عینیت وجود داشت و جا برای لذت گرایی انفرادی باقی نمی ماند. همچنین فرمالیست ها علی رغم اسم غلط اندازشان لذت پرستانی فارغ از دنیای واقعی و عقلانی تصویر می شدند که در حصار لذت های ادبی-هنری اسیر شده اند.اتهام زنندگان صرفا حکومتی نبودند اما این جدی ترین اتهامی بود که بر برعلیه دگراندیشان اقامه می شد.اسطوره های حاکمان را نمی توان از اسطوره های محکومان جدا کرد.یعنی به این سادگی ها نیست .در اینجا هم همان دوگانگی وجود دارد. منتهی دل را به نفع عقل طرد می کنند.لذت را به نفع فهم می کوبند.منتقدان این ایدئولوژی نه بی احساس، که بی عقل اند (و برای همین سر از دیوانه خانه در می آوردند) و کارت دعوت از سوی عقل، امر عینی، واقعیت تاریخی و ...الخ برای دگراندیشان فرستاده می شود. . حاکمان کم کم شبیه محکومان می شوند و برعکس. به تعبیر نیچه نمی توان مدتی طولانی در چشم شیطان زل بزنیم بی این خطر که شبیهش بشویم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;من وارد این بحث نمی شوم که ایا این سرکوبگران در مورد مصادیق حرفشان برحق اند یا نه (مثلا آیا آخماتوا واقعا یک سانتی منتال بورژوا بود یا خیر)...بلکه مسئله بر سر این موضوع است که هر دو گروه ابتدا لذت و فهم(عقل و دل) را از هم جدا تصور می کنند و سپس مخاطبشان را به سویی که خود را صاحب منصب اش می دانند دعوت می کنند. این دوگانگی آنچنانکه بارت به درستی بر آن تاکید کرده ا اسطوره است و لذت و فهم در آدمیزاد به طور محض و جدا از هم قابل تصور نیستند. در هم تنیده اند و نمی توان انها را بدون دیگری تصور کرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;بازجوها در چنین حکومت هایی همواره آغوشی باز دارند تا شما از عقل تان ببرید و به دل آنها پناه ببرید یا از دل تان ببرید و عقل آنها را بپذیرید. همراهی کافی نییست. باید به سوی انها بروید.این روش انها همانطور که در مثالهای بالا دیدیم از طرف ادمهای غیر وابسته به حکومت هم به کار می رود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial; font-size: large;"&gt;خاستگاه: &lt;a href="http://protester-notes.blogspot.com/2010/07/blog-post.html"&gt;میل بازجویی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-3297785497667381562?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/3297785497667381562/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/07/blog-post.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/3297785497667381562'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/3297785497667381562'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='دعوت به این سو'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-5669077290853813463</id><published>2010-06-26T19:10:00.000-07:00</published><updated>2010-06-26T19:10:54.461-07:00</updated><title type='text'>گزینه دو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;می ترسم بمیرم و نظرم را درباره ی این بوق ها نگفته باشم. اه. خیلی بده. می خوام همه ی خشم ام رو در مسابقه ی اس ام اسی بیرون بریزم. با انتخاب گزینه ی دوم(موزیلا بد است)....تا موقعی که اون مسابقه برگزار بشه (فعلا چیزی درباره اش نگفتن. فقط یه حدسه)&amp;nbsp;تا منم بتونم همراه با دو ملیون مشنگ دیگه اس ام اس بفرستم همینجا نظرمو دوباره می گم. گزینه ی دو.شما هم&amp;nbsp;حتما شرکت کنید و به گزینه ی دو رای بدید. بی طرفی در این شرایط نوعی جنایت به حساب می آید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از موزیلا بدم میاد.خیلی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: این پست موقت است و ویرایش خواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-5669077290853813463?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/5669077290853813463/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/06/blog-post_26.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5669077290853813463'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5669077290853813463'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/06/blog-post_26.html' title='گزینه دو'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-5530574545233468945</id><published>2010-06-12T15:17:00.000-07:00</published><updated>2010-06-12T15:25:24.881-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='22خزداد 89'/><title type='text'>چیزی که ماییم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;نیروهای ضد شورش در سطح شهر تهران پراکنده اند و بصورت گله ای پشت موتورها و ماشینهای شان از این طرف به آن طرف می روند. این صحنه ای است که در چند روز اخیر دیده ایم . طوری حرکت می کنند که گویی باید عملیاتی ضربتی انجام بدهند و به یک تهدید امنیتی در سریع ترین شکل ممکن پاسخ بدهند. اما دست کم تا روز بیست و دوم خرداد عملا حرکتی از سوی معترضان انجام نشد. بعد از بیانیه ی موسوی و کروبی کاملا قابل درک بود که این نیروها با تجمع هایی نظیر آنچه در بیست و پنج خرداد سال هشتاد و هشت دیدیم مواجه نمی شوند. حالا شهر در دست نیروهای ضد شورش است و این می تواند به معنای سرکوب جنبش باشد. ایا همینطور است؟آیا تشکل نیافتن یک جمعیت معترض در خیابانها به معنای پیروزی نیروهای سرکوبگر است؟ از همین ابتدا بگویم که قصد ندارم کسی را بیخودی دلداری بدهم و بر اساس افسانه ای که می گوید حق بر باطل پیروز است کل ماجرا را خاتمه بدهم. اما پاسخم به این سئوال منفی است. مانور نظامی امنیتی جمهوری اقای خامنه ای مانوری خودویرانگر است. نه به این دلیل که نمی توان به زور سرنیزه حکومت کرد و نه به این دلیل که خون بر شمشیر پیروز است.که من معتقدم همیشه اینطور نیست. برای آنکه دلیلش را بدانیم بهتر است ابتدا یک مقدمه را با هم مرور کنیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;فرض کنید که یک شارژر موبایل را در ماشین دوستتان می بینید. این شارژر موبایل نشانه ای است برای انکه دوستتان موبایل دارد. لازم نیست موبایل را ببینید. حتی ممکن است موبایل دوستتان را ازش دزدیده باشند. اما این شارژر نشان می دهد که دوستتان موبایل داشته وباز هم خواهد داشت. شارژر نشان می دهد که نیازی در دوستتان وجود دارد که موبایل داشته باشد و به محض اینکه بتواند موبایلی خواهد داشت.شارژر دالی است که بر یک مدلول نامرئی اما موجود، دلالت می کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;حالا بر می گردیم به بحث اصلی. هدف از حضور مردم در خیابانها پس از انتخابات هشتاد و هشت چه بود؟ هدف این بود که نشان داده شود انتخابات از نظر تعداد زیادی از مردم مشروع نیست. کاری به کسانی که برنامه برای تسخیر تلویزیون داشتند نداریم اما تلقی اکثریت اعضای جنبش نشان دادن این موضوع بود که اعتراضی وجود دارد و همه چیز تمام نشده است. در ان زمان حضور مردم در خیابان بعنوان دال عمل می کرد و مدلول این دال، اعتراض به&amp;nbsp;نتیجه ی انتخابات در مرحله ی اول و سرکوبگری و جنایت پیشه گی جمهوری اسلامی در مرحله ی دوم بود. جنبش در آن مرحله از پس اثبات وجود مدلولی که سعی می شد انکار شود برآمد و نشان داد که حکومت نمی تواند بدون دستور آتش علی خامنه ای و شلیک لژیونرهایش به حضور این دال خاتمه بدهد. در روزهای منتهی به بیست و دو خرداد هشتاد و نه اما ماجرا برعکس بود.موسوی و کروبی دو روز قبل از روز موعود از مردم خواستند بیرون نیایند. کاری به شدت عاقلانه و درست. از طرف دیگردر روزهای قبل اساسا برنامه ای برای حضور در خیابانها مطرح نبود. ظاهرا دال اعتراض مفقود شده بود. اما نیروهای ضد شورش و بسیجی ها و قمه کش ها وظیفه ی دشوار و خودویرانگرشان را آغاز کردند.&amp;nbsp;حضور اینهمه نیروی سرکوب در خیابان جای حضور ملیونی مردم را گرفت. موتورهای پر سرو صدایشان و حرکت گله وارشان در خیابان دالی بود که بر یک مدلول دلالت می کرد. «چیزی برای سرکوب وجود دارد» در واقع آنها با نمایش عریان خودشان به همان چیزی اشاره می کنند که مردم در سال هشتاد و هشت با هزینه ی بسیار سعی می کردند به آن اشاره کنند. البته شک نیست که اگر آن حضور مردمی و آن هزینه دادنها نبود این نظام نشانه ای برقرار نمی شد. اما حالا جمهوری اسلامی در یک وضعیت دوسر نجس گیر افتاده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;1)نیروهای سرکوبگرش را روانه ی خیابانها کند و نشان بدهد چیزی جدی برای سرکوب وجود دارد و از این طریق وجود یک جنبش اعترضی قدرتمند و حاضر را تائید کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;2) میدان را خالی کند و بگذارد نظام نشانه ای سال هشتاد و هشت برقرار شود و خود مردم بعنوان دال برای مدلول اعتراض عمل کنند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;در این بازی طبیعتا نمی توان منفعل بود. اما بیانیه ی موسوی و کروبی در استانه ی سالگرد بیست و دوم خرداد نشان از این داشت که آنها از طرف دیگر هوشیارترند. حالا انها(سرکوبگران) ناخواسته دلالتگر چیزی شده اند که قرار است انکارش کنند و به گمان من اسم این هرچه باشد پیروزی نیست . جنبش هم توانست با صرف هزینه ی کمتر به چیزی اشاره کند که قبلا مجبور بود برایش هزینه ی بیشتری بپردازد. حالا کنترل این بازی در دستان ما است.اگر در خیابان باشیم نشان می دهیم که وجود داریم. اگر سرکوبگران در خیابان باشند نشان می دهند "چیزی "وجود دارد. چیزی که ما ییم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;پ.ن: در این تحلیل از رویکرد بودریار کمک گرفته ام. اما از آنجا که قرار نیست این یک مقاله علمی باشد و مخصوصا اصل مقدس کپی رایت را رعایت کند، به همین اشاره بسنده می کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-5530574545233468945?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/5530574545233468945/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/06/blog-post_12.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5530574545233468945'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5530574545233468945'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/06/blog-post_12.html' title='چیزی که ماییم'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-7534679583390529202</id><published>2010-06-10T17:13:00.000-07:00</published><updated>2010-06-10T17:14:31.125-07:00</updated><title type='text'>هیچ چیز از یاد نمی رود؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;مثلا از گرما&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یاد آن تعمیرکار شوفاز می افتم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;با دیدن هر کمانی به یاد چوبه ی دار &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;ریش و سبیل قهوه ای روشن به یاد نوشداروی دیر رسیده ی شاهنامه می اندازدم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;برچسبهای کنده نشده ی لباسهایم به یاد دختر بیست و هفت سااله ی راهنمای تور &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;سرایدار می بینم یاد پیرزن &amp;nbsp;خم شده بر سجاده می افتم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;شیرینی کرمانشاهی می خورم به یاد بردارهای بزرگتر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;شرکت کامپیوتری می بینم یاد فک خرد شده می افتم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;ااتوبوس می بینم به یاد چشم اسیب دیده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;آبادی به یاد تکیدگی و تنهایی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;تاج عروس یا حتی تاج شاه روی ورق به یاد درد زیاد و ایمان زیاد &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;باید همینطور باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یا جهان دیگری ساخته شده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;جهانی زیباتر &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و البته...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;دشوارتر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;که در ان هیچ چیز از یاد نمی رود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;--------------------- &lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پ.ن: این شعر نیست.من در حالت خوش بینانه داستان نویسم. اما گاهی چاره ای جز نوشتن کلمات زیر هم نیست. با این امید که خوانندگان شاعران بهتری از نویسنده باشند و بتوانند انچه را که او دلش می خواسته بگوید حدس بزنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-7534679583390529202?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/7534679583390529202/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/06/blog-post_10.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/7534679583390529202'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/7534679583390529202'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/06/blog-post_10.html' title='هیچ چیز از یاد نمی رود؟'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-2820627425174326219</id><published>2010-06-05T16:42:00.000-07:00</published><updated>2010-06-05T16:42:41.301-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='13 آبان.شیشه.داستان در پرانتز'/><title type='text'>خون روی مخمل روشن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;.&lt;span style="font-size: large;"&gt; ک ساعت ده روز سیزدهم ابان هشتاد و هشت توی ماشین بیدار شد. در یکی از فرعی های خیابان منتهی به هفت تیر.زانتیا داشت و مردد بود که با ماشین برود یا نه. می گفتند ماشین های مدل بالا را می گردند یا پلاک شان را می کنند یا حتی بدون دلیل توقیفش می کنند. مسئله اما این بود که زانتیا ماشین مدل بالا محسوب می شود یا نه. خودش نظر مشخصی داشت. ماشین مدل بالا دست کم پنجاه ملیون می ارزد ولی برای زانتیای سفید رنگش آخرین پیشنهاد بیست ملیون بود. از طرفی نمی شد مطمئن بود که مامورین گارد ویژه یا بسیجیهایی که می گفتند از پایین شهر می آیند همین نظر را داشته باشند. اگر زمان شاه بود لابد ک بیوک داشت یا کامارو و بعید بود گاردی ها به اینجور ماشین ها گیر بدهند. ولی حالا کار افتاد بود دست بچه های پایین. بچه های پایین هم ندید بدید اند. هر ماشینی را جز پراید و پی کی و پیکان مدل بالا محسوب می کنند. تازه اگر دختر سوارش باشد ممکن است پی کی هم مدل بالا محسوب شود. خدا رو شکر او دختر نبود. ولی ماشینش را بدجایی پارک کرده بود و اندازه سه تا تراول صدی شیشه توی داشبورد داشت . تصمیم گرفت دوتا دود بگیرد و قبل از اینکه کسی به کسی بشود گازش را بگیرد برود طرف درکه ای جایی ....پایپ را با دستمال کاغذی تمیز کرد. یادش رفته بود دستمال عینکش را بیاورد. اصلا خود عینکش را هم نیاورده بود که خدا می داند اگر آفتاب میزد چقدر لازم می شد. آفتاب هنوز تیز نشده بود که توانست ده پانزده تا دود بگیرد. سه تا بچه محصل با نوار سبز دور مچ شان از کنارش رد شدند و یک نگاهی هم کردند. دلشان خوش بود لابد که می توانستند توی این ساعت روز از خانه بیایند بیرون. دانشگاه جای عجیبی است و معلوم نیست چرا انقدر این بچه مچه ها دوست دارند بروند توش . لابد دختر و اینجور چیزها توی دست و بالشان می اید. هرچند کدام دختری حاضر می شود با این ریغونه ها روی هم بریزد. کاش کار می افتاد دست اینها. دست کم به ماشینش نگاه نکردند و معلوم است ندید بدید نیستند. حالا شاید سانتافه داشت نگاه می کردند. ولی خوب خودش هم به بی ام و کوپه نگاه می کرد و اصلا هم ندید بدید نبود. کافی بود پول رهن مغازه را بگیرد و یه کم بگذارد روش که بتواند بی ام و کوپه بخرد. حالا با یه کم اینور اونور. ک بعد از کشیدن یک سوت شیشه احساس بهتری داشت. از نظر خودش مطمئن تر شده بود. این جنگ جنگ ما نیست. دعوا سر لحاف ملا است. هرچند بهتر است لحاف ملا دست بچه های پایین نیفتد. چون جنبه ندارند و جشن پتو می گیرند و از اینجور شوخی شهرستانی ها سر ادم در می اورند. توی خدمت که ادم اصلا از دستشان در امان نبود. هی دوست داشتند بپرند به هم. دعوایی نبودند ولی کلا خوششان می آمد آدم را از توی حال خودش بیرون بیاورند و عجیب هم به نظر خودشان کار باحالی بود. بدیش این است که نمی تونی حالی شان کنی این کارها در تهران قدیمی شده و دیگر حالگیری شوخی محسوب نمی شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;یک جورهایی شیشه زمان را می دزدد. هوش آدم را نمی برد ولی تا به خودش آمد سر و صدا بالا گرفته بود. آفتاب هم بدجوری زده بود. باید از فرعی ها یک راهی به بالا پیدا می کرد.ولی سر همه ی فرعی ها گاردی و بسیجی ایستاده بود.فکر کرد یک گوشه پارک کند تا سر و صداها بخوابد.ولی افتاب اذیت می کرد و نمی شد دراز کشید. کی به کی بود؟ یه سوت دیگه شیشه کشید. کلی سوژه می شد برای پری. خالی هم نبسته بود. وسط یک مشت مامور یه سوت شیشه کشیده بود.تو روز روشن. چطور است اصلا همه اش را بکشد. دیگه بعدش زانتیاهه گیر خور ندارد.سه تا تراول هم حیف نمی شود. پس این موتوری ها که هی گاز می دادند و یکی شان شوخی شهرستانی کرد و با پوتین زد به اینه بغل ماشین کجا می رفتند؟ جمعیت که دیده نمی شد. یک مشت کاغذ روی هوا و زمین حرکت می کردند و سر و صداها می امد روی صدای سلکشن ابی گوگوش مدرن تاکینگ. چطوری درباره ی همه ی اینها برای پری توضیح بدهد؟ بخصوص که یکهویی یکی در را باز کرد و پرید توی ماشین. یک جورهایی عجله داشت و خون از کنار پیشانی اش تا لبش رسیده بود. دستمال کاغذی ها را برای تمیز کردن پایپ تمام کرده بود. بچه ها می گفتند وسواس دارد و فقط پری می گفت ""راهش همینه. پایپ باید برق بزنه. حالا یا یارو در بند تمیزی نبود یا کلا بچه ها درباره ی وسواسش حق داشتند. چون با عجله چند تا دستمال مصرف شده را برداشت و صورتش را تمیز کرد. عقل کرد. خون که از کنار لب بگذر می چکد و روکش هم مخمل روشن بود. یارو هی می گفت گازش را بگیر و برو. خودش هم موافق بود. گازش را گرفت و رفتند. به درکه نرسیده بودند که از توی اینه نگاه کرد دید طرف رفته. کجا پیاده شده بود؟ زد کنار توی هوای ازاد سیگار بکشد.چند تا سیگار پشت هم با چند تا رانی هلو. دید یارو مچاله شده کف ماشین. ولی سرش یک جورهایی بدجایی بود. بچه ها می گفتند شیشه مهربانش می کند ولی خودش فکر می کرد در هر حالی یک رانی به یارو تعارف می کرد. احتمالا ضعف کرده بود. چند بار صدایش زد بلند نشد.قطعا مرده بود. نمی شود گفت هیچی نترسید. باید جسد را یک جایی می انداخت.منتهی کلا حال گیری بود. از قیافه ی طرف معلوم بود بچه شههرستان است که عشق دانشگاه کشیده اش به تهران. چه برنامه ایه که اینها معمولا حال ادم را ضایع می کنند؟. داشت می چرخید و فکر می کرد کجا جسد را بیندازد که یارو گفت" اقا بیزحمت اب دارین. " اب نداشت و یک دوجین رانی هلو داشت. یکی باز کرد داد دستش. یکی دو قلپ خورد.بعد گفت" اقا بیزحمت نگه دارین " ک ماشین را نگه داشت. یارو کنار جوب بالا اورد. ک پشت فرمان سیگار پشت سیگار کشید و ده تا رانی وسطش خورد. تا غروب که خوابش گرفت و هوس کرد برود پیش پری یک برنامه ی اضافه بگذارند. فکر کرد یارو را هم ببرد ولی یارو معلوم نبود کجا غیبش زده. دیگه آینه بغل هم نداشت که توی جوب را نگاه کند. انطوری که عقب زانتیا از حال رفته بود می توانست توی جوب هم خودش را جا بدهد. علی اقا(شوهر پری) می گفت "شیشه توهم نداره" اگرنه ممکن بود فکر کند همه اش توهم بوده. با اینحال وقتی کل جریان راتعریف کرد پری خندید و گفت "علی خودش همش تو توهمه. جدی نگیر.هممش توهم بوده.البته یه کم شلوغ پلوغ بود اونطرفا ...اما خب ...بیشوخی چت زدی تو ...اوننهمه شیشه مصرف یه هفته ی علیه...فیل بکشه فکر می کنه مگسه ..."و هی از اینجور مثالها زد و خندید. ولی ک موقع برگشتن از خانه پری دید یک رانی که یکی دو قلپش را خورده اند چپه شده عقب ماشین و گند زده به کفپوش ماشین. اگه خماری شیشه خواب نبود حتما بر می گشت تا به پری ثابت کند توهم نبوده. ولی خماری شیشه خواب است و باید قبل از اینکه کلا چمشمهایش باز نشود میرسید به اپارتمانش در گاندی. البته نرسید. یک کم از میدان ارژانتین رد شده بود که پیچید توی یکی از فرعی ها....صندلی را خواباند و تا صبح خوابید بعد.صبح که بیشتر وارسی کرد دستمال خونی هم پیدا شد. کلا بچه عقل کرده بود. پاک کردن خون از روی روکش مخمل روشن مصیبته.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-2820627425174326219?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/2820627425174326219/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/2820627425174326219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/2820627425174326219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='خون روی مخمل روشن'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-4865626383348166751</id><published>2010-05-11T16:25:00.000-07:00</published><updated>2010-05-11T16:36:19.049-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اعدامهای اخیر.وبلاگ نویس های غمگین'/><title type='text'>درباره شکل های حضور غم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;1) غم به شکل یک چیز دائمی، مثل ضربان قلب در تن وجود دارد و آدم با غم نفس می کشد، می خوابد، خواب می بیند، بیدار می شود. این را احتمالا کسانی که معشوق شان ترک شان کرده در چند روز اول احساس می کنند و کسانی که فرزندشان را از دست داده اند. کسانی که بعد از یک سال تلاش در هیچ رشته شهری قبول نشده اند،&amp;nbsp;تا چند روز بعد از اعلام نتایج. البته شدت و ضعف دارد اما از یک جنس است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;2) غم گاهی به ناگهان&amp;nbsp;حاضر می شود و آنقدر سنگین است که آدم را وا می دارد سرش را بکوبد به دیوار. همیشگی نیست. در همه لحظات با آن زندگی نمی کنیم. این را کسانی که بیماری&amp;nbsp;صعب&amp;nbsp;العلاج یا معلولیت جسمی حادی دارند تجربه می کنند. ناگهان به یادش می افتند و آنقدر فشارش زیاد است که به عکس العمل ناخواسته ی فیزیکی، مثلا کوبیدن ناگهانی دست بر پیشانی منجر می شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;3) غم یک ماده ی سیالی است که در بدن جریان دارد. سنگین نیست. حتی گاهی سبکمان می کند. غم های انتزاعی شخصی . مثل غمی که از گذران عمر و هیچ کاری نکردن حاصل می شود.مثلا در گفتگو با رفیق صمیمی مان متوجه اش می شویم اما آنقدر فشارش زیاد نیست که به عکس العمل ناگهانی فیزیکی منجر شود. عکس العمل فیزیکی هم اگر باشد خودخواسته است. مثل آه کشیدن و سرتکان دادن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;4) غم مثل یک شلوار شیک تن مان است. از غمگین بودنمان خوشحالیم. غمی که معمولا با نوعی&amp;nbsp;فاصله نسبی همراه است. از "غم بم" گرفته تا غم دارفور. تا غم کودکان خیابانی تا غم بیکاری کارگران قرارداد موقت برای کسی که هیچ تجربه ی ملموسی از ترس و اضطراب و تحقیر قرار گرفتن در چنین موقعیت هایی نداشته است.بغض مان می گیرد اما بعدش می نشینیم یک سریال مزخرف تماشا می کنیم و تا لحظه ی تیتراژ پایانی با شخصیت ها همراه می شویم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;- غمی که از اعدام های اخیر دارش شدیم از کدام نوع بود؟قضاوت کلی نمی کنم. اما هرکس می تواند برای خودش آزمایشی ترتیب بدهد. فرض کنید دانشجویی هستید که با مشروط شدن از دانشگاه اخراج می شوید. به شما خبر می رسد که مشروط شده اید. هیچ راهی نیست و مطلقا چاره ای ندارید جز زدن قید مدرکی که تصور می کنید با آینده تان مساوی است. وقتی خبر مشروطی را دریافت می کنید بیشتر ناراحت می شوید یا وقتی که خبر اعدام فرزاد کمانگر را می شنوید؟ در کدام یک از دو حالت دباره ی غم تان در وبلاگتان چیزی می نویسد؟ و اگر بنویسد چگونه؟ من معتقدم در دو نوع اول، نمی توان چیزی از غم نوشت . دست کم بلافاصله بعد از دچار شدن به آن نمی توان چیزی نوشت.درباره غم نوع سوم می توان هر زمانی گفتگو کرد و بازه ی زمانی مشخصی ندارد.بنابراین جریان{وبلاگی} نمی سازد.&amp;nbsp;تنها آن غم شیک نوع چهارم است که می توانیم بلافاصله بعد از مواجه شدن با آن درباره اش بنویسیم.بعد از مواجه شدن با دختری هفت هشت ساله که در سرمای غروب زمستان تهران گل می فروشد و لباس کافی ندارد، غمی که از دیدن تصاویر دارفو به آدم دست می دهد. غمی که می تواند مزه ی شراب آدم شود و به آن طعمی تلخ اما خوشایند بدهد. صادقانه ترش این است که این موضوع را بپذیریم و بجای آنکه درباره ی تجربه ی مواجه شدن با این غم سخنرانی کرده و از این طریق مزه دارش کنیم چیزی درباره ی ظالمانه بودن این حکم بنویسیم. ما با&amp;nbsp;وسیله ی&amp;nbsp;کلمات نمی توانیم تجربه غمگین بودنمان را عمیق کنیم اما می توانیم نفرت مان را از ظلمی که واقع شده فریاد بزنیم.می توانیم نگذاریم این ظلم، به چیزی رقیق، تحمل کردنی و بازگشت پذیر تبدیل شود.تهدید کنیم. فحش بدهیم.و تصمیم بگیریم بزنیم توی گوش اولین کسی که موضعی مدافعانه یا خنثی نسبت به موضوع دارد و ...الخ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-4865626383348166751?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/4865626383348166751/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/05/blog-post.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4865626383348166751'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4865626383348166751'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='درباره شکل های حضور غم'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-4476256083402473583</id><published>2010-04-16T15:47:00.000-07:00</published><updated>2010-04-16T16:49:29.408-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='واکاشیزوما، فوتبالیست ها، داستان در پرانتز'/><title type='text'>ترس از ارتفاع</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;واکاشیزوما ، پس از سالها دروازه بانی برای تیم های ژاپنی بازنشسته شد. حدودا سی و هشت سالش بود و هیچ کاری را به اندازه ی شیرجه زدن به سمت توپ همراه با یک چرخش صد و هشتاد درجه ای&amp;nbsp;و فرود آمدن بر روی دوپا بلد نبود و دوست نداشت. از خانواده اش فقط مادرش در ژاپن مانده بود و پیش هم زندگی می کردند. می دانست که باید کاری کند. رفت در کلاسهای مربی گری شرکت کرد. اما همبازیهایش خیلی زودتر از او بازنشسته شده بودند و حتی ایشی زاکی هم سرمربی یک تیم دسته دومی شده بود. مجبور بود با یک مشت ادم گمنام که عادت غیر قابل فهمی به سرکلاس نشستن و نوشتن و حل کردن معادله داشتند، یک جا بنشیند و تماشا کند که چطور آنها روز به روز ازش جلو می زنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;نمی فهمید که چرا نباید مستقیم بروند توی زمین فوتبال و چرا باید همش سه تا عدد بگویند که مجموعش ده بشود. توپ را می گیری و اگر ضرب دست ات قوی باشد به کاگرو&amp;nbsp; یا هر کسی که&amp;nbsp;نوک حمله بازی می کند می رسانی. مگر همیشه اینطور نبود؟ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;بعضی شبها خواب می دید که روی هوامعلق است و توپ دارد می آید سمت صورتش و خورشید را می بیند که در حین چرخ زدنش در یک نیم دایره طلوغ و غروب می کند. انگار که همین چند صدم ثانیه یک روز کامل طول می کشد. آدم وقتی واکاشی زوماباشد و روی هوابچرخد چنین حسی دارد.خودش تبدیل به زمین می شود و با چرخش صد و هشتاد درجه ای به سمت آسمان یک طلوع و غروب خورشید مجازی برای خودش می سازد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;یک بار هم خواب دید که توپ را برای کاگرو پرت می کند و خودش هم باتوپ تا رسیدن روی استوک های کاگرو میرود. انقدر سبک و سریع بود که حس کرد توی تنش بجای انهمه رگ و پی و چربی و چیزهای بدرد نخور پر از هوا است. این تجربه ای تازه بود و هیچوقت به فکرش نرسیده بود ادم اگر توپی باشد که با یک ضرب دست قوی به سمت پاهای کاگرو می رود چه حسی از ازادی و فقدان مسئولیت توامان را تجربه می کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;به کاگرو ، تنها کسی که مربی نشده بود زنگ زد. شماره اش اشتباه بود. سیگاری روشن کرد( یا آنطور که بعد از هدایت مد شد بگویند: سیگاری گیراند) و به طرف خانه ی مربی کاگرو راه افتاد. پیرمرد جلوی در نشسته بود. روی ویلچر. قند داشت و هر دوپایش را از دست داده بود. هنوز هم با تفاخر بطری عرق سگی دستش می گرفت و قورت قورت می رفت بالا. جلوی پیرمرد زانو زد. به چشمهایش نگاه کرد. دیالوگشان را عینا برایتان تایپ می کنم. از جهاتی عبرت آموز است:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;واکاشیزوما: عمو!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;مربی کاگرو: تو کی هستی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;واکاشیزوما: منم . واکاشیزوما. دروازه بان تیم میبا. یک دوره هم دروازه بان ذخیره تیم ملی بودم . با کاگرو همبازی بودیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;مربی: کاگرو؟ کدوم کاگرو؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;واکاشیزوما: کاگروی خودمون. همون که شما مربی اش بودین. شوت ببری میزد.کاگرو یوگا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;مربی: شوت ببری چیه ؟ کاگرو همونه که بازوهاش ب لبه ی آستین لباسهاش حساسیت داشت؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;واکاشیزوما: حساسیت داشت؟ من فکر می کردم واسه ی خوش تیپی و القای حس یاغی گری بالا میزنه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial; font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;مربی: تو از منم خرفت تر شدی ها....بعد هم انقدر داد نزن. صداتو می شنوم. تورم شناختم. از کاگرو خبر ندارم. چهار پنج سال پیش با زنش از سوییس اومد یه جعبه شیرینی خامه ای اورد برام. حالا نه اینکه قطع پا مال همون یه جعبه شیرینی باشه. ولی عمدا این کارو کرد.میدونست قند دارم.جفتشون می خندیدن. پنهان هم نمی کردن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;واکاشیزوما: ای بابا. پس تو سوییس زندگی می کنه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;مربی: اره . اگه بر گشته باشه من خبر ندارم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;واکاشیزوما: اوکی. چیزی لازم ندارین؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;مربی : نه. فقط برام شیرینی نیار.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;واکاشیزوما: نیاوردم که...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;مربی: خوب نمی دونستی قند دارم.دفعه بعد وسوسه میشی با احساساتم اینجوری بازی کنی. همه تون فکر می کنین خنده داره.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;واکاشیزوما: چی خنده داره؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;مربی: اینکه یه پیرمرد هشتادساله نتونه جلوی خودشو بگیره. همه با نیش باز می گن "شیریتی نخور عمو!" ...مادر ج...ها.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;واکاشیزوما از صرافت دیدن کاگرو افتاد. حالا لابد لباسهای استین بلند می پوشید و با زنش شیرینی به دست خانه ی این و آن می رفت. همیشه می دانست در پس اونهمه یاغی گری و شوت های ببری اش یک روز با مردی میانسال، شکمو و زن و بچه دار خودش را تاخت میزند.اما قضیه ی حساسیت واقعا عجیب بود. خودش مدتها سوزش چشمهایش را تحمل کرده بود و نگذاشته بود موهایش از روی صورتش کنار بروند. حتی یک بار علت مسلم گل خوردنش همین موها بود که جلوی دیدش را می گرفت .حالا که فکر می کرد می دید آن مو بلند کردن و آن شلوار ناراحت کشباف پوشیدن و حتی آنهمه احساس مبارزه طلبی اش بخاطر استین های بالازده ی کاگرو بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;دیگر کاری نمانده بود انجام بدهد. نامه ای برای مادرش نوشت و اعلام کرد قصد خودکشی دارد. اما نامه را نفرستاد. گذاشت توی جیبش بماند و تا چند سال هرجا می رفت نامه را مثل کارت پیوند اعضا با خودش می برد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;ما قصه را از چند سال بعد پی می گیریم. زمانی که واکاشیزوما با عشق زندگی اش آشنا شد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;اولش وقتی می خواست لامپ خانه را عوض کند متوجهش شد. و بعد مثل سوراخی که در یک لباس بافتنی می افتد انقدر انگولکش کرد تا بزرگ و بزرگتر شود. دیگر ان جهش ها و چرخش های رو به آسمان برایش غیر ممکن و احمقانه بود. وقتی پایین را نگاه می کرد چنان دلش غنج میزد و گردش خونش کند می شد که فقط در آن خواب خاص(تبدیل به توپ شدن) می توانست تجربه اش کرده باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;از پشت بام خانه خودشان شروع کرد تا رفتن به بام بلند ترین آسمانخراش های توکیو. هربار آنقدر دلش آشوب می شد که بالا می آورد. چیزی از محتویات معده اش به خیابان نمی رسید. باد همه چیز را با خودش می برد و لابد فقط چند نفری در خیابانهای نزدیک ساختمان چند لحظه ی دچار این شک می شدند که یک حشره کوچک جلوی چشمشان سقوط کرده. یک روز که واکاشیزوما داشت با اسانسور پایین می امد با کاگرو و زن سوییسی اش چشم تو چشم شد. با هم شماره تلفن رود و بدل کردند. تعظیم های کوتاه سبک ژاپنی کردند و هر کدام به سویی که می خواستند رفتند. کاگرو بعد ها به زنش گفت. "به گمانم عاقبت کار این یکی هم مثل مربی بشود. بوی استفراغ می داد." زنش با لهجه ی غلیظ فرانسه زبانهای سوییسی که سعی می کنند ژاپنی حرف بزنند پاسخ داد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;"همه تون مثل هم اید."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial; font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;این آخرین جمله، مشق شب شما است. باید بتوانید لحن و لهجه ی زن را تصور کنید که پاسخ کاگرو برایتان معنی پیدا کند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;"اخ که روز به روز بیشتر گرفتارت میشم.مادام ژولی سن گابغیل یوگا"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-4476256083402473583?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/4476256083402473583/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/04/blog-post_16.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4476256083402473583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4476256083402473583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/04/blog-post_16.html' title='ترس از ارتفاع'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-786380339427943681</id><published>2010-04-11T19:08:00.000-07:00</published><updated>2010-04-11T19:08:53.079-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تهدید هسته ای ایران.سبز ها'/><title type='text'>یک پیشنهاد برای سبزهای خارج از ایران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;ابتدا ، از آنجایی که می دانم خیلی ها حوصله ی خواندن مطلب طولانی را ندارند پیشنهادم را بطور مشخص مطرح می کنم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="color: #38761d;"&gt;ایرانیان خارج از ایران یک روز&amp;nbsp; برای اعتراض توامان نسبت به تهدید هسته ای ایران از سوی رییس جمهور آمریکا و جنایت و سرکوب رهبران جمهوری اسلامی مشخص کنند و&amp;nbsp;در مکانهایی که بی طرف محسوب می شوند(مثلا&amp;nbsp;نزدیک به سازمان ملل و نهادهای مرتبط)&amp;nbsp;تحصن یا راهپیمایی کنند.وارد جزییات نمی شوم چون آگاهی ام درباره ی برنامه ریزی های عملیاتی چنین تحصن هایی کم است. اگر در آن روز بخصوص سبزها در ایران هم توانستند راهپیمایی کنند که می کنند . اگر هم نتوانستند ایرانیان خارج نشینی که خودشان را از سبزها می دانند می توانند صدای ایرانیان بشوند&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;توضیح:&lt;/strong&gt;در طول این چند ماه همواره این سئوال مطرح بوده که آیا کنش های سیاسی سبزهای خارج از ایران موثر است و آیا &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;در صورت محاسبه ی هزینه و فایده می توان حکم کرد که حرکت هایی نظیر تظاهرات جلوی سفارتخانه های جمهموری اسلامی برای سبزهای داخل&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;بیشتر تولید هزینه می کند تا فایده؟ شخصا پیش از آنکه وارد این بحث بشوم (محاسبه ی سود و زیان) از این منظر که بیان&amp;nbsp; احساس دلبستگی و نگرانی برای جنبش حق هر انسانی است معتقد بودم(و هستم) که حتی با این فرض که چنین کنش هایی سود مشخصی نداشته باشند&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;باید از انجامشان خوشحال بود. چون از ایرانیان دوباره ملتی می سازد که فارغ از مکان جغرافیایی زندگی در پی رسیدن به یک هدف انسانی و بر حق متحد شده اند. اما در این مورد بخصوص شک ندارم که انجام تظاهرات برای نفی توامان تهدید هسته ای و سرکوب و جنایت در جمهوری اسلامی سه فایده ی مشخص و آنی دارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;1)&lt;/strong&gt; انگ وابستگی به خارج را که ممکن است بخش معدودی از ایرانیان را تحت تاثیر قرار بدهد محو می کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;2)&lt;/strong&gt; صدای ایرانیان آزادی خواه و صلح طلب را به گوش مردم کشورهایی که دولتشان مدعی دموکراسی است می رساند. آنها مجبورند افکار عمومی شان را راضی کنند و بر خلاف جمهوری اسلامی نادیده گرفتن اعتراض سبزها برایشان هزینه زا است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;3)&lt;/strong&gt; با بی خطر ترین و بی هزینه ترین شکل ممکن می توان دوباره جنبش را وارد رسانه های بین المللی کرد و این هم انگیزه و هم فرصت برای تجدید قوا و کنش های مجدد داخلی فراهم می کند. موسوی و کروبی و سایر کنشگران سیاسی هم می توانند با تکیه بر این حرکت، بر استقلال خواهی و آزادی خواهی توامان این جنبش تاکید کنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;پرسش:&lt;/strong&gt; آیا اینکه تهدید هسته ای ایران و در مرتبه ای دیگر ، هرگونه تهدید نظامی ایران به ضرر کل ایران و مخصوصا جریان های آزادی خواه است نیاز به دلیل دارد؟ این مطلب برای کسانی که نسبت به این موضوع شک دارند نوشته نشده است. آنها می توانند شک شان را از راههای دیگری برطرف یا تقویت کنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #38761d; font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;پانوشت: نقل این مطلب با یا بدون ذکر ماخذ(&amp;nbsp; ترجیحا بدون ذکر ماخذ) مجاز است و توصیه می شود.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-786380339427943681?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/786380339427943681/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/04/blog-post_11.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/786380339427943681'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/786380339427943681'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/04/blog-post_11.html' title='یک پیشنهاد برای سبزهای خارج از ایران'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-8855172919824944726</id><published>2010-04-09T16:32:00.000-07:00</published><updated>2010-04-09T17:35:00.264-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان در پرانتز'/><title type='text'>ما</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;این نمی توانست از آن بهتر باشد. هر کاری را امتحان می کرد. خودش را روزها در خانه حبس می کرد. قرص می خورد. عرق می خورد. تریاک می کشید. اما باز هم به پای آن نمی رسید. در سررسیدش لیستی تهیه کرده بود از مزیت های بالفعل و بالقوه ای که بر آن دارد. اما وقتی مستی اش می پرید و حتی همان وقت که هنوز نپریده بود همه مزیت ها احمقانه و بی معنی به نظرش می رسیدند. داشتن ابروهای پرپشت . داشتن دوست دختری که برایش ادای گوگوش را در می آورد و سعی می کند خوشحالش کند. موهای بلند&amp;nbsp;مشکی اش که گاهی دم اسبی می بست.صدای خوبش. ویولون زدنش. تنهایی اش که به شدت مراقب بود کسی خرابش نکند. نه . هرگز همه ی این ها&amp;nbsp;به پای آن ها نمی رسیدند. بنابراین درست روز اول فروردین خودکشی کرد که طبیعتا موفق نبود. در بیمارستان بهوش آمد و پدر و مادرش سعی کردند آرام آرام خبر مرگ&amp;nbsp;آن را بهش بدهند. نتیجه گیری اولیه غمگینش کرد. آنقدر که پرستارها را با تقاضای تزریق آرامبخش عاصی کرده بود. اما نتیجه گیری ثانویه حالش را بهتر کرد. و بعد از آن بود که بجای لیست مزیت ها در سررسیدش چنین نوشت:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;«زنده بودن از مردن بهتر است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;مخصوصا در بهار.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;بودن ؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;نبود شدن ؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;این بهتر از آن بوده و هست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;خاصه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;در بهار....»&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;حالا یک سالی از آن ماجرا می گذرد. این دیگر مست و نشئه نمی کند. قرص نمی خورد. دیگر هم درباره ی آن فکر نمی کند.کلا عادت به فکر کردن را کنار گذاشته است.&amp;nbsp;فقط گاهی خاطره ی مبهمی از آن می آید جلوی چشمش. اما بیشتر تصویر قبر بدون سنگ قبرش را به یاد می آورد. و در همان حال با خودش زمزمه می کند.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;«خاصه در بهار....»&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;او می نشست لبه ی تختش . خیلی می نشست لبه ی تختش. انقدر که پاهایش بی حس می شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;«این هست و آن نیست....»&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;همیشه آن را تکرار می کرد. با غم یا آنطور که ادبا می گویند اندوه بسیار.اسمش هر چه باشد می توان گفت یک چیز ته نشین شده و آنقدر سنگر بندی شده بود که نمی گذاشت اشک هایش پایین بیایند.فقط چشمهایش سرخ می شدند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;او نمی توانست از فکرش بیرون کند. این را که آن دیگر نیست. رفت برای قبرش سنگ سفارش داد. و رویش نوشت . این هست و آن نیست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;آن خودش را نکشته بود.نمی خواست بکشد. تلویزیون نگاه می کرد که از دیدن تصاویر خنده اش گرفت.از دیدن تصاویر خاک بر سر ریختن مادری که بچه اش را در خیابان با گلوله ی مستقیم کشته بودند. انقدر خندید که از خودش شرمنده شد.بعد ترسید. از خنده اش که بند نمی امد. دستهایش را گرفت جلوی صورتش. فشار داد. بند نیامد. سرش را فرو کرد در بالشت. فشار داد. بند نیامد. دستمال سفره های اشپزخانه را برداشت و جلوی صورتش گرفت.بند نیامد. دستمال کاغذی را لوله کرد و چپاند توی سوراخ های دماغش.بند نیامد. بعد آن ماجرای جوراب شلواری خواهرش پیش آمد . یک کاسه را پر از روغن مایع کرد. جوراب شلواری را تویش خیساند و چپاند توی حلقش. فکر می کرد وقتی هوا نرسد غریزه ی بقا خودبخود خنده را متوقف می کند. اما غریزه درست کار نکرد. وقتی خواهرش در جستجوی جوراب شلواری پیدایش کرد کبود شده بود. آنطور که بعضی ها از خنده کبود می شوند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;من ساعت ها به حرفهای او درباره ی این و آن گوش می کردم.یک طوری می گفت که نمی توانستم گوش نکنم.&amp;nbsp;با اندوه بسیار یا آنطور که معمولا در چنین شرایطی می گویند "غم سنگین". من این اواخر حس خوبی نسبت به او نداشتم. حتی میل جن سی ام هم از دست رفته بود.می گفت ماشینش را در اتوبان کنار زده . پیاده شده. با مشت کوبیده روی کاپوت و با خودش فکر کرده چطور تاب بیاورد. این غم و این اندوه بی انتها را. به او گفتم دارد جمله هایی را که جایی خوانده ام تکرار می کند. اهمیت نداد. می توانست اهمیت ندهد. من نمی توانستم مثل او باشم. او همیشه از من دست کم در این زمینه ها بهتر بود. ناگهان دیدم دارم فهرستی از مزیت های خودم را در ذهنم مرور می کنم .در حالی که پاهای او کم کم لبه ی تختم بی حس می شد. بینی خوشترکیب و دوستانی که می شد رویشان حساب کرد. کتابهایی که نوشته ام و خوانده ام. خواهم نوشت و خواهم خواند.اما حالا او بود که نمی توانست از جایش بلند شود. همین کافی بود که از من بهتر باشد. این واقعیت ربطی به این و آن نداشت. و من هم نمی دانستم چطور تاب بیاورم. این غم و این اندوه بی انتها را.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;****&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;تو فقط قصه شان را خواندی. سرسری و به دنبال یک چیز که درگیرت کند یا بهت حال بدهد یا قانعت کند که نویسنده ی بهتری هستی. آنها با همه ی نقص هایشان از تو بهتر بودند و هستند. تو ادمی هستی که می خواهی از کنار همه چیز بگذری و به هیچ چیز باور نداشته باشی. در لیست هیچ کدام از آنها اچنین چیزی مزیت محسوب نمی شد. می دانستی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: large;"&gt;ما؟ نوبت بهمان نرسید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-8855172919824944726?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/8855172919824944726/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/04/blog-post_09.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8855172919824944726'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8855172919824944726'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/04/blog-post_09.html' title='ما'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-6902203375513013363</id><published>2010-04-04T16:54:00.000-07:00</published><updated>2010-04-04T17:03:35.689-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موشول اینا. کجابودن.امتحان گوگل ریدر'/><title type='text'>یک پرسش جدی</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;موشول اینا کوجا ان !!؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:78%;color:#cccccc;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#666666;"&gt;جواب در کامنت اول این پست است.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-6902203375513013363?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/6902203375513013363/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/04/blog-post_04.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/6902203375513013363'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/6902203375513013363'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/04/blog-post_04.html' title='یک پرسش جدی'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-2933433569765901772</id><published>2010-04-02T18:05:00.000-07:00</published><updated>2010-04-02T18:40:53.017-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خون شویی-علیرضا شیرازی- سعید ملک پور'/><title type='text'>فقط باید نامش را بخاطر بسپاریم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;حتما تا حالا این نامه سعید ملک پور را خوانده اید. اگر نخوانده اید لینکش را می گذارم این پایین.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://agh-bahman.blogspot.com/2010/03/blog-post_25.htl"&gt;&lt;strong&gt;http://agh-bahman.blogspot.com/2010/03/blog-post_25.htl&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اما از همه ی نکات وحشتناکی که در این نامه وجود دارد، از خطر اعدامی که در کمین نویسنده نامه است، علیرضا شیرازی نگران این موضوع شده که سایت های حقوق بشری در حال تبدیل کردن یک گرداننده ی سایت های پ. ور.نو به زندانی سیاسی اند. مطلبش را در دو لینک زیر بخوانید:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://shirazi.blogfa.com/post-279.aspx"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;http://shirazi.blogfa.com/post-279.aspx&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://shirazi.blogfa.com/post-280.aspx"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;http://shirazi.blogfa.com/post-280.aspx&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;"&gt;خوب. اولا که همین لفظ مبارک پ.و..رنو را ما باید با هزار مصیبت مثله کنیم تا فی.ل.تتر نشویم اما آقا با خیال راحت بکارش می برد. این از مزایای همصحبت بودن با قدرت است. نوش جانش.&lt;br /&gt;اما عجیب نیست که با اینهمه تهمت، که دیده است به مردم زده اند و اینهمه دروغ، که شنیده است به مردم گفته اند، همه ی حقیقت جویی این آدم در این راستا تحریک شده که نکند با توجه به حقایق مسلم سایت "گرداب" و شواهد متقنی که برادران سپاهی اش ارائه می کنند از عنوان "زندانی سیاسی" سو استفاده شده باشد؟ مگر اصلا جیم الف چیزی به اسم زندانی سیاسی را به رسمیت می شناسد و اگر بشناسد مزایای ویژه ای برایش قائل است که در هیاهوی اینهمه قتل و تجاوز و شکنجه، قوه ی عقلانیت و حساسیت این آقا درباره ی جعل عنوان زندانی سیاسی تحریک می شود؟ بگذریم از اینکه اکثرا در دفاع از ملک پور اشاره ای به سیاسی بودن جرمش نکرده اند و لزومی هم به این کار نبوده است. اما اینکه "علیرضا، پفیوز شیرازی" در زمانی که این رنجنامه منتشر شده و جلادان بی آبروتر از همیشه ، مجبور و مشغول به ماله کشی کثافت کاری هایشان هستند، ناگهان وارد می شود و تلاش می کند مو را از ماست بیرون بکشد، گل درشت تر از این حرف ها است که بتوان اتفاقی تلقی اش کرد. یا مثلا گمان کرد یک آدم ادایی دلش خواسته خلاف جریان شنا کند.بخصوص که آشکارا اعدام کردن ملک پور را قانونی و در نتیجه مشروع( از دید خودش) جلوه می دهد و در همین راستا می نویسد :&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#999999;"&gt;&lt;em&gt;&lt;blockquote dir="rtl"&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#999999;"&gt;&lt;em&gt;«همچنین (حداقل نظر شخصی ام این است) که گاهی اوقات یک جرم میتواند بر خلاف قوانین یک کشور (برعلیه کشور یا شهروندانش) ولی خارج از آن کشور اتفاق بیافتد ولی این به معنای عدم امکان پیگیری آن در داخل آن کشور نیست»&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;"&gt;تا کنون گمان می کردم این آدم برای حفظ بیزینس حقیرش صرفا خوش خدمتی و خوش رقصی می کند. اما از حالا معلوم است که خون شویی هم بلد است و پا بدهد انجام می دهد. اگر ملک پور زیر شکنجه مرد یا اعدام شد خوب مدیر یک سایت پو..رن بوده است.طبق قانون ایران هم که کار غیرقانونی ای انجام نگرفته....اما من در نتیجه ی یک نوع خوش بینی احمقانه و یا شاید در راستای حول حالنای سال جدید،باز هم باورم نمی شد که این پفیوز آگاهانه مشغول خون شویی باشد.بنابراین چند بار برای حضرتش کامنت گذاشتم و موقعیت بغرنج این زندانی و سواستفاده ی خونریزان از نوشته ی او (بعنوان مدیر بلاگفا) را برایش تشریح کردم. اما هیچکدام از کامنت ها را که همه شان مودبانه تر از این پست نوشته شده بود پابلیش نکرد. بنابراین اگر تا کنون گمان می کردم و در چند پست قبلی ام گفته بودم که تنها در دادگاه اخلاق و وجدان می توان آقای رییس را به اتهام ایفای نقش مهره ی خنثای سانسور و سرکوب محاکمه کرد، حالا که به صراحت به جرگه خون شویان پیوسته ( و می دانیم که مرز دقیقی میان خون شویی و خون ریزی نیست) دیگر نمی توان با او وارد محاکمه ای "اخلاق-وجدان محور" شد. او دیگر صرفا پفیوزی است که کثافت کاری ها و خونریزی های سدعلیست ها را می شوید.فقط باید نامش را بخاطر بسپاریم که خوشبختانه بخاطر موقعیتی که دارد کار ساده ای است. در کنار نام غلامعلی، خون شویان تلویزیونی- روزنامه ای و همه ی کسانی که تلاش کردند - شده با تخلیه ی روده هایشان- روی خون آدمهای بی دفاع و بی پناه را بپوشانند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-2933433569765901772?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/2933433569765901772/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/04/blog-post.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/2933433569765901772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/2933433569765901772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='فقط باید نامش را بخاطر بسپاریم'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-3276474554361767512</id><published>2010-03-30T20:05:00.000-07:00</published><updated>2010-03-30T20:16:02.820-07:00</updated><title type='text'>اسم این سالها</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اسم گذاشتن برای سالها سنت جالبی است. شاید جالب ترین  کاری است که علی خامنه ای در طول رهبری اش انجام داده است. در نگاه اول این نام ها نظم خاصی ندارند. اما این نگاه، نگاه کسانی است که از یک شاعر آوانگارد و شوریده، توقع "نظم" دارند. بر عکس، از سال اصلاح الگوی مصرف گرفته تا پیامبر اعظم ( و نوبرانه امسالش )  انگار که شاعری دارد از روشی داداییستی برای سرودن شعر استفاده می کند.&lt;br /&gt;در هفتمین بیانیه ی دادا، بخش هشتم چنین آمده است(قریب به مضمون):&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;« برای ساختن یک شعر دادائیستی، روزنامه ای بردارید، یک قیچی هم بردارید، در آن روزنامه مقاله ای را انتخاب کنید که معادل شعری باشد که می خواهید بگویید. مقاله را انتخاب کنید. بعد هر یک از کلمات را به دقت ببرید  و در کیسه ای بریزید و تکان دهید  و بعد  هر کدام از کلمات بریده را تک تک بیرون بیاورید و به به همان ترتیب که از کییسه بیرون آمده رونویسی کنید....»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا فرض کنید آقای خامنه ای، واقعا از این روش استفاده می کند. احتمالا  مقاله ی گزینش شده مقاله ای است که یکی از نور چشمی های پژوهشکده ی دانشگاه امام صادق نوشته و آنقدر نویسنده اش رانت داشته که به بولتن های ویژه ی آقا راه پیدا کرده است . او هم که همه ما می دانیم چقدر اهل شعر و شاعری است و در جوانی حتی شکسپیر هم می خوانده یک صفحه این بولتن  را کنده و تلاش کرده قریحه ی خدادادش را ( البته با کمک اتصالات ویژه منابع غیبی)امتحان کند و شعر داداییستی اش را با آن بسراید. تا ما عملا زندگی در یک شعر دادائیستی را تجربه کنیم. چیزی که تریستان تزارا در خوش حالترین شب هایش هم خوابش را نمی دید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;عنوان مقاله: کشف راهکارهای عملی برای پیشبرد سیاست خارجی و داخلی، بر مبنای سنت سیاسی پیامبر(ص)&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;«... پس از بعثت، پیامبر اعظم تلاش زیادی کرد تا اقوامش را به نبوت اش قانع کند. اما از میان مردان قریش و حتی بنی هاشم، صرفا امام علی بود که این دعوت آسمانی را پذیرفت، اما پیامبر امیدوار باقی ماند.با همت مضاعف و تلاش مضاعف توانست جمعی را گرد خود بیاورد، سالهای سخت اما پیش رو بودند. سالهایی که مومنان در شعب ابیطالب در تبعید بودند. و اگر نبود اصلاحی که تازه مسلمانان در الگوی مصرف شان انجام دادند،شاید هیچ کدامشان نمی تواستند دوام بیاورند...این به ما چه می آموزاند؟ اینکه نا امید نشویم و از تهدید ها و تحریم ها نترسیم. تحریم ها هرچقدر سنگین باشند به سنگینی تحریمی که مسلمانان در آن سالهای دشوار تحمل کردند نخواهند بود و ...الخ»&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;و تا کنون شعر به این صورت در آمده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;«....&lt;br /&gt;سال امام علی&lt;br /&gt;سال پیامبر اعظم&lt;br /&gt;سال اصلاح الگوی مصرف&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;سال همت مضاعف&lt;br /&gt;سال تلاش مضاعف»&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امیدواریم شعرش طولانی تر از اینها نشود. اما تا همینجایش هم شعر داداییستی بدی نشده .بگذریم که ما آنقدر ها آوانگارد نیستیم و همچنان شعر خاصی از شاملو برایمان تداعی می شود. با تغییراتی مختصر در نام های خاص.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;«سال بد.&lt;br /&gt;سالد باد.&lt;br /&gt;سال شک.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;سال اشک مادر سهراب....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;سال مرگ ندا....»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-3276474554361767512?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/3276474554361767512/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/03/blog-post_30.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/3276474554361767512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/3276474554361767512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/03/blog-post_30.html' title='اسم این سالها'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-3530036937217406620</id><published>2010-03-29T17:37:00.000-07:00</published><updated>2010-03-29T21:37:48.998-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وبلاگ- ابژه نسلی'/><title type='text'>چه ساده می شود دیوانه شد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;ابتدا لطفا نگاهی به این وبلاگ بیندازید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;&lt;a href="http://rabid-girl.blogfa.com/"&gt;http://rabid-girl.blogfa.com/&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;البته باید صبر کنید تا تصویر کامل لود شود. هم &lt;span style="font-size:130%;"&gt;تصویری&lt;/span&gt; که بجای لوگوی وبلاگ گذاشته شده و هم تصویر ی که در جای تصویر نویسنده وبلاگ قرار گرفته.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;اسم وبلاگ هست: &lt;strong&gt;ته سیگارهای یک دختر هار&lt;/strong&gt;. درست زیر عنوان وبلاگ نوشته شده (جسم هرزه هزار بار مقدس تر از روح هرزه است)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;توضیحات سمت چپ وبلاگ هم شعری است در وصف شورشی بودن وبلاگ نویس و برای خود من تنها آن قسمت اش خواندنی است که می نویسد &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;«چرا با دقیقه تغییر جنسیت می دهم»&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;خوب به دنبال نشانه هایی که از این وبلاگ دریافت می کنیم می رویم تا ببینیم چه چیزهای دیگری دستگیرمان می شود:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;در چند پیامی که من خواندم از سیگار، بوی بدن، و هم..آ.غ..وشی زیاد صحبت شده. سن و جنسیت نویسنده وبلاگ را حدس نمی زنیم( فرض می کنیم زنی است در دهه سوم عمرش- همانطور که صاحب وبلاگ تلاش کرده در دلالت های تصویری اش حالیمان کند)&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;خوب به تشخیص من،شعرهای وبلاگ نویس بدتر از شعرهایی که در کتاب ها چاپ می شوند یا نام شاعرشان بر سر زبانها می افتد نیست. ولی در کل شعرهای بدی است. حالا خود اصرار به شعر بد گفتن می تواند نشانه ای باشد از یک وضعیت فرهنگی، ولی به ما و موضوعی که دارم تلاش می کنم آرام آرام مطرحش کنم ربطی ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;موضوع به این وبلاگ خاص هم مربوط نمی شود. فقط این اتاقی است که از میان هزاران اتاقی که می شد بازش کنم، باز کرده ام تا با تماشای عکسهایی که صاحبش به در و دیوار زده چیزهایی دستگیرم شود. خوب در شرایط عادی سر زدن به اتاق آدم های غریبه برای کشف آنچه در ذهنشان می گذرد یا کشف آنچه وانمود می کنند در ذهنشان می گذرد مقدور نیست.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt; و محدودیت دیگر هم خانواده ایرانی است که بهرحال اتاق بچه ها را زیر نظر دارند و کم پیش می آید یک دختر یا پسر خانواده بتواند &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;تمام عکس هایی را که مایل است به دیوار اتاقش بزند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;***&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;اما قصد من از این سرک کشیدن چیست؟ دارم دنبال ابژه های نسلی می گردم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;هم درباره &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;این اصطلاح &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;هم توضیح می دهم و هم درباره ی اطلاقش به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;"ن&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;سلی"که اسم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;خودش را گذاشته"سوم"(و از متولدین نیمه ی دوم دهه ی پنجاه - تا متولدین اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد را در بر می گیرد.)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;البته قبول دارم که تقسیم بندی ام دقیق نیست. اصلا تقسیم بندی نسلی کار دقیقی نیست و نه با دهه می توان اندازه اش گرفت( مثلا دهه ی شصت یا هفتاد ) و نه با بیست پنج سال که سن تقریبی باروری یک انسان است. من هم از اصطلاح نسل سوم به تسامح استفاده می کنم و شما هم می دانید تقریبا درباره ی چه نسلی صحبت می کنم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;***&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;در کتابی که کریستوفر بالس نوشته و یک مقاله اش را حسین پاینده در شماره 19 ارغنون ترجمه کرده توضیح نسبتا مبسوطی درباره "ابژه نسلی" آمده که من با دخالت برداشت خودم توضیحش می دهم. ابژه ی نسلی هر کنش و واکنشی است که شخص در آستانه ی استقلال شخصیتی به نسلی که والدینش جزو آنها هستند نشان می دهد. برای هویت سازی. یعنی نشان دادن تفاوتش با والدین و ارزش های تثبیت شده ی موجود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;البته همیشه باور عمومی بر این بوده که هر نسل نسبت به نسل قبل از خودش یاغی تر و هیپی تر است که مسلما تصور اشتباهی است. والدینی که در دهه ی شصت و هفتاد میلادی مثلا در آمریکا با هم آشنا شده اند همانقدر به چشم فرزندان دهه ی هشتاد و نودی شان مسخره اند که پدر و مادرهای کت و شلوار پوش قبل از جنگ دوم به چشم هیپی های دهه ی شصت مسخره می آمدند.( سریال "دارما و گریک" و "چطوری مادرتان را ملاقات کردم" را دیده اید که ....)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;ابژه های نسلی حکم مطلق نیست. اما بوسیله ی آن می توان بسیاری از کنش ها و واکنش ها را درک کرد. محصول هیپی گری دهه ی شصت و انقلاب جنسی دهه ی هفتاد، در عکس العمل بچه هایی که در دهه ی نود به جوانی می رسیدند،تمایل به پیشرفت، تثبیت موقعیت تحصیلی و اجتماعی و ماشین شیک و خانه ی مجلل شد. چنانکه بچه های طبقه ی متسط شهری در ایران خودمان نسبت به پدر و مادرهای فرنگی مابشان واکنشی نشان دادند که منجر به ظهور شخصی مثل امام خمینی شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;ظاهرا نسلها از پی هم ارزش ها را نسبی تر می کنند و به اصطلاح اخوندها بی بند و بار تر می شوند. اما این فقط یک غرغر عامیانه است از سوی پدر و مادرهایی که از دست بچه های حرف گوش نکنشان ذله شده اند.در صورتی که هم تاریخ و هم تا حدودی منطق به ما نشان می دهد که بچه ها لزوما یاغی تر نمی شوند. البته ابژه های نسلی عوض می شوند اما نه لزوما به نفع کنار گذاشتن ارزشهای مطلق اخلاقی یا حتی ایدئولوژیک. عوض شدنشان تحت تاثیر عوامل بسیار متعددی است که من نه وظیفه دارم و نه صلاحیت که بررسی اش کنم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;***&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;برای من راحت تر است که ابژه های نسلی را در وبلاگ های موسوم به تن نویس( یا هر اسمی که باعث می شود آدمها کمتر عصبانی شوند) پی گیری کنم&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;. چرا که به هر دلیل نویسنده &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;بیشتر از تصویر خودش (تصوری که از تصویر خودش دارد) می نویسد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;. کسی هم که می خواهد در فضای وبلاگی خودش را یک دختر-پسر&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt; امروزی( یعنی حامل ابژه های نسلی خودش) جا بزند مجبور است که تصویر خاصی از خودش ارائه بدهد. نه ریاکارانه و از روی عمد. این اجبار خودش هویت ساز است. "من"همیشه در نسبتی که با ابژه های نسلی اش دارد بوجود می آید.بنابراین واقعا بقیه را به ریاکاری متهم نمی کنم. اصولا امیدوارم این نوشته اتهام زننده خوانده نشود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;دیگر اینکه مسئله اصلا بر سر جنسیت وبلاگ نویس نیست. وبلاگ هایی که بیایید بدون دعوا و مرافعه اسمشان را زنانه بگذاریم( از دختر بودن - تا هم.آوغ. و .شی های یک زن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;و الیزه و ...الخ) مثل اتاق هایی هستند که درشان بطرز معجزه اسایی به روی ما باز شده.&lt;/span&gt; &lt;span style="font-family:arial;"&gt;ابژه های نسلی پسرانه را به دلیل امکان انتشار موسیقی پیش از این در گروه های موسیقی دیده بودیم. ترک های اولیه ی گروه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;زدبازی نمونه های خوبی بودند.گرچه گاهی حتی به دید هواداران شان زیاده روی می کردند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;***&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;حالا بیایید از امروز این بازی را پی گیری کنیم.این فقط یک بازی است برای کشف خودمان. یعنی خودم را استثنا نمی کنم.بیایید ابژه های نسلی مان را کشف کنیم. نه برای آنکه از شرش خلاص شویم. فقط برای اینکه وقتی بیست سی سال بعد بچه های بیست و پنج ساله به ریش مان خندیدند گمان نکنیم زمانه خراب شده و بچه ها احمق شده اند و حالیمان باشد که فقط ابژه های نسلی عوض شده اند. احتمالا بیست سی سال بعد برای یک دختر-پسر امروزی ژست هایی که ما با سیگار می گیریم ( خودم بارها در این وبلاگ با تفاخر از سیگار کشیدن نوشته ام) ....میل مفرط مان به یاغی نشان دادن و فراموشکاری، تبلیغ 3ک3 بدون وابستگی عاطفی و ...الخ ...،عقب افتاده و کنار گذاشتنی جلوه می کند.این بازی را می توان ادامه دارد. البته بازی سختی است. چون ابژه های نسلی معمولا در نسلی که باورش کرده اند، بعنوان آخرین ارزش و مطلق ترین ارزش ، بعنوان یک واقعیت طبیعی و بدیهی که دیگران تا کنون از درکش عاجز بوده اند جا خوش می کنند و جز گل درشت هایشان که اشاره کردم برای کشف بقیه زحمت باید کشید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;***&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;یک بار دیگر به وبلاگ بالا نگاه کنید. محتوای بعضی پست ها با چیزی که در لوگو و توضیحات نشان می دهد نمی خواند.گویی حسی از درون نسبت به این اجبار هویت ساز واکنش نشان می دهد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;حالا وقتش رسیده که حرفم را پس بگیرم یا دقیق تر بگویم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;ابژه های نسلی چیزهایی نیستند که ما واقعا آنها را حس می کنیم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt; همانطور که وقتی که من در پانزده سالگی عکس بتهون را به دیوار اتاقم می زدم برای این نبود که خودم تماشایش کنم. ما اتاق هایمان را نه "معمولا" که همیشه ب&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;رای دیگران درست می کنیم.اّبژه های نسلی چیزهایی هستند که ما دوست داریم دیگران گمان کنند به آن معتقدیم. بخاطر همین واقعا به آنها معتقد می شویم تا&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt; امروزی، خواستنی، روشنفکر و باهوش به نظر برسیم.و چون نمی توانیم خواستنی، روشنفکر و باهوش به نظر نرسیم، عملا مجبوریم که آنها را بپذیریم. به این ترتیب یک بار دیگر مسئله ریاکاری را نفی می کنم.کسی در این باره تصمیم شخصی نمی گیرد. شاید تنها تصمیمی که بتوان برای رهایی از این موقعیت جبری گرفت باز گذاشتن راه "تجربه" است.بعنوان تنها راه گریز. تنها منبعی که می تواند به یک زندگی معنی اصیل &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;بدهد. بدون پیش فرض هایی که راه را بر هرگونه تجربه ی واقعی و فرانسلی می بندد.(مثلا مردی که از جهات روشنفکرانه گمان می کند ازدواج کردن و بچه دار شدن حماقت است عملا به راه را بر تجربه ای که ممکن است برایش معنی دار باشد می بندد)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;دیگر اینکه دو گروه عملا از کنار ابژه های نسلی می گذرند. یکی نوابغ و دیوانه هایی که ظاهرا در عصری دیگر زندگی می کنند. دیگری گروهی که ما عادت داریم بهشان بگوییم خالتور،امل و از این حرف ها ....اینها هم وجود دارند اما به حساب نمی آیند. یا در کلنی هایشان ( مثلا در همین فضای مجازی) می مانند یا زیر بار اّبژه های نسلی می روند و امروزی ، جذاب و به حساب آوردنی می شود. جای آن قلب های صورتی که وبلاگ هایشان را ستاره باران می کند، دود سیگار می گیرد و بجای اینکه از سفرشان به جاده چالوس -با عشق اول و آخر زندگی شان- بنویسند در باره ی سفرشان به انتهای شب،می نویسند.به قول شاعر وبلاگ بالا:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;"چه ساده می شود دیوانه شد"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-3530036937217406620?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/3530036937217406620/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/03/blog-post_29.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/3530036937217406620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/3530036937217406620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/03/blog-post_29.html' title='چه ساده می شود دیوانه شد'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-8725790113460287187</id><published>2010-03-21T15:23:00.000-07:00</published><updated>2010-03-28T19:48:09.824-07:00</updated><title type='text'>داستان تکنولوژی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;"&gt;حضور تکنولوژی در ادبیات، مسئله ای که وونه گات مطرحش می کند و فقدان آن را در ادبیات قرن بیستم با فقدان "س3ک3" در ادبیات ویکتوریایی مقایسه می کند کم کم تبدیل به مسئله ی اصلی نویسنده ها می شود. به آخرین کلمه از جمله ی قبل دقت کنید. اگر بجای "می شود" نوشته بودم "می شد" این متن می توانست داستان باشد. داستانی درباره ی چند نویسنده که تحت تاثیر گوشزد وونه گات، مسئله شان شده تکنولوژی. باز به جمله ی آخر دقت کنید. اگر بجای عبارت "مسئله شان شده تکنولوژی" نوشته بودم "کم کم مسئله ی تکنولوژی برایشان مطرح می شد" باز هم ما داستانی داشتیم. اما این بار در شکلی متفاوت. نوعی داستان که ملغمه ای از ژانرهای مختلف است و مثلا تعلیق ها و گره گشایی های داستان پلیسی را وارد جهان متن های روشنفکرانه می کند. نوعی که پل استر می نویسد. باز به جمله ی آخر دقت کنید. اگر بجای این که بنویسم "نوعی که پل استر می نویسد" نوشته بودم "نوعی که با پل استر در حوزه ی زبان فارسی مد شد" همه ی امکانهای سابق برای شکل گیری یک داستان از بین می رفت و متن به سوی متنی انتقادی ژورنالیستی نسبت به جریان رایج ادبیات داستانی در زبان فارسی حرکت می کرد. اما هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتاد. این متن در میان چهار پنج امکانی که برایش تعریف کردم معلق ماند. باز و علی رغم اینکه به نظر می رسد دیگر شورش را در آورده ام به کلمه ی آخر توجه کنید. اگر بجای "ماند" از "مانده است" استفاده می کردم وعده ای به خواننده می دادم که قرار است با یک "خودکاوی" از طرف نویسنده مواجه شود. مثلا از این قرار که نویسنده دارد کشف امکانهایش را همزمان با خواننده در میان می گذارد. اما این اتفاق هم نیفتاد. معمولا نمی افتد. ولی اگر این متن با جمله ی قصاری به پایان برسد قریب به این مضمون که "ادبیات، سلب امکانهای دیگر است به نفع رسیدن به یک روایت خاص"، شما ناگهان با متنی فلسفی روبرو خواهید شد . (فارغ از کیفیتش از شاخه های فلسفه ی ادبیات مثلا).اما اگر این جمله ی قصار نیاید صرفا متنی با فرم بازیگوشانه ( از اونا که می گه من چقدر نکته بین و در عین حال بازیگوشم) برای خوانندگان خیلی خیلی پرحوصله باقی می ماند. اما بیایید به ابتدا باز گردیم(آنطور که معمولا معماها را حل می کنند) تا بفهمیم با چه روبروییم.یا خواهیم شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" حضور تکنولوژی در ادبیات، مسئله ای که وونه گات مطرحش می کند و فقدان آن را در ادبیات قرن بیستم با فقدان "س3ک3" در ادبیات ویکتوریایی مقایسه می کند کم کم تبدیل به مسئله ی اصلی نویسنده ها میشد. همه شان با هم تصمیم گرفتند با وسایل صوتی تصویری منزلشان شروع کنند. نویسنده ی اول که به یاد هوشنگ گلشیری اسمش را می گذاریم هوشنگ، دی وی دی پلیر خانه شان را باز کرد. پر از چیزهای خیلی کوچک بود. به یاد خوانده هاو شنیده هایش درباره اهمیت اشیاء کوچک در تمدن ژاپن افتاد.&lt;br /&gt;مثلا یک پای مورچه که روی یک برگ گل ردی خیسی از شبنم بجا گذاشته. یا چشمهای حلزون. این چیزهای کوچک چه بودند؟ فرزانه را صدا زد. فرزانه همسرش بود و بر خلاف نمونه ی اصلی اش مهندسی مکانیک خوانده بود و ظاهرا کاری به کار ادبیات نداشت. هوشنگ گفت :&lt;br /&gt;«این چیزهای کوچک چیست؟ تو را یاد هایکو های ژاپنی نمی اندازد؟یک دانه از قاصدک کنده شد. در باد و ...چی می گن. این هم ژاپنیه دیگه. پاناسونیکه" ...فرزانه گفت «کشف ات جالب است. ولی خوب ببین! اصولا بعد از اینکه میکروپروسسور ها وارد بازار تکنولوژی شدند ، در همه جای جهان. حالا تو بگیر در خود آمریکای درندشت، این امکان چدید بوجود آمد که چیزها کوچکتر شوند. البته نقش ژاپنی ها در کوچک شدن ابزار تکنولوژی انکار ناپذیر است ولی یادت باشد اولین کامپیوترهای کوچک خانگی را آمریکایی ها ساختند" هوشنگ به فکر فرو رفت. بهرحال می شد هایکویی درباره ی این قطعات بسیار ریز نوشت. اما آیا واقعا اینطوری تکنولوژی وارد ادبیات می شود؟به شکلی سطحی بله. هوشنگ از این منطق دوگانه ی سطحی و عمیق خیلی استفاده می کرد. هر چیزی در جهان یا سطحی است یا عمیق. این دوگانگی به نوعی فطری است. مثلا عاشق و معشوق. می و ساغی. محتسب و مست.رند و زهدفروش، ایران و توران ...رستم و سهراب و ...الخ. اینهمه دوگانه که در ادبیات امده خیلی به صفر و یک شبیه است. معشوق در شعر حافظ یکی است و عاشق در برابرش صفر است. باید سهراب صفر شود تا رستم یکی بماند. در این حد خبر داشت که کامپیوترها ، پیشرفته ترین محاسباتشان را بر همین مبنا انجام می دهند.منطق صفر و یک. با فرزانه هم در میان گذاشت . ظاهرا او هم بدش نیامد. ولی بعد خود هوشنگ اضافه کرد "به این باستانی چی ها بگیم دست می گیرن که کامپیوتر را هم فردوسی اختراع کرده" فرزانه خندید. هوشنگ پیچ های ریز دی وی دی پلیر را بست و فکر کرد چه خوب می شد شعری درباره ی این چهار پیچ بسراید. محض تفنن. به سبک ژاپنی ها.علی رغم همه ی امکانهای سطحی شدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده دوم را به یاد بهرام صادقی ، بهرام صدا می کنیم. هم به خاطر زنده کردن یادش هم بخاطر این که سالها بود چیزی ننوشته بود و فقط حرف زده بود.حرف هایش خوب بودند. یکی ش هم همین طرح مسئله ی حضور تکنولوژی در ادبیات بود. ولی خوب پی اش را نمی گرفت. اما این بار برای دومین بار ( یا شاید سومین بارش) کوکائین زده بود. پزشک نبود. در یک کارخانه، کار حسابداری و انبارداری و حضور و غیاب کارگران را توامان انجام می داد. و در چند دقیققه ای که گیرش آمد یادداشتی برق آسا پشت یکی از قبض های رسید نوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" در سرزمین دکمه ها، آنجا که خیلی دکمه پیدا می شود. یعنی در یک آپارتمان مدرن ایرانی،دکمه ای بود که کارش را بر عکس انجام می داد.د&lt;br /&gt;دکمه ی پاور ریموت کنترل تلویزیون ال سی دی سی دو اینچ بود.&lt;br /&gt;وقتی روشنش می کردند خاموش می شد و بر عکس. تا اینجا معلوم است که منظورمان دکمه ی لباس نیست. دکمه ی وسایل الکترونیکی است.&lt;br /&gt;روزی فیلسوف دکمه ها( که دکمه ی ریست در یک پنتیوم فور بود) به او گفت(تقریبا فریاد زد ،چون در یک اتاق نبودند): «تلاش ات بیهوده است ، می بینی که حتی بچه ی پنجساله خانه هم قلق ات دستش آمده، وقتی می خواهد روشنت کند دکمه ی خاموش را می زند و وقتی می خواهد خاموش ات کند دکمه ی روشن را می زند» از جایی که فیلسوف دکمه ها،در اتاق کار خانم خانه بود بود و هیچ گاه یک ریموت کنترل واقعی ندیده بود نمی دانست که دکمه ی روشن و خاموش روی ریموت کنترل تلویزیون، اصولا یکی است. او فقط دکمه ی پاور بالای سرش را می شناخت که فقط با آن کامپیوتر را روشن می کردند و کسی برای خاموش کردنش( شاید جز یکی دوبار که دکمه ی ریست مطمئن نبود واقعیت است یا توهم برای خاموش کردن کامپیوتر از آن استفاده نکرده بودند) اما دکمه ی ریموت کنترل ال سی دی می دانست این را .دست کم درباره ی خودش. اما بروی خودش نمی آورد. تلاش می کرد یک دکمه ی یاغی باشد. حتی اگر عملا به هیچ نتیجه ای منجر نشود. فقط وانمود می کرد آنگاه که روشن می شود به قصد خاموش شدن فشار داده شده و بر عکس. دکمه ی ریست پنتیوم فور کذایی، همان فیلسوف دکمه های آپارتمان هفتاد متری واقع در زعفرانیه، به دکمه ی "پاور" گفت " یارو به سرش زده" و دکمه ی پاور تاکید کرد که اصولا این بحث ها نتیجه ای عاید کسی نمی کند جز دشمن، که شاید همان بچه ی پنج ساله ی خانه بود و هر از گاهی از کیس کامپیوتر بعنوان طبل استفاده می کرد و با آهنگ های شهرام شب پره رنگ می گرفت.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حضور تکنولوژی به اینجا ختم نشد. نویسنده های دیگری هم بودند. البته شاید یک وقت دیگر درباره آنها و عقایده شان درباره ی این موضوع نوشتم. اما در حین این مباحث تکنولوژی وارد ادبیات نشد. لااقل بعدها عقیده بر این خواهد بود. تا مدتها همه جا حضور داشت. و روزبروز قدرتمند تر می شد. اما در یک روز معمولی خدا کاملا از ادبیات رخت بر بست. (مثل "3ک3" در قرن بیستم....)وتقدیر بر آن قرار گرفت که تنها تاثیر تکنولوژی بر ادبیات، همین عبارت بسیار ادبی "رخت بر بستن" باشد که آدمیزاد را یاد حافظی کسی می اندازد. دست کم آنجا که می گویم. بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش و چنین چیز ها...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-8725790113460287187?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/8725790113460287187/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/03/33.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8725790113460287187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8725790113460287187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/03/33.html' title='داستان تکنولوژی'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-8359425744436268253</id><published>2010-03-18T23:15:00.000-07:00</published><updated>2010-03-24T05:13:52.755-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-family:arial;color:#006600;"&gt;&lt;strong&gt;*بلاگفا هر دو وبلاگ من را بعد از ارسال این پست مسدود کرد . یک سالی بود که وبلاگ اصلی ام فیتلر مخابرات بود و به محض ارسال این پست(بعنوان آخرین پست) از سوی بلاگفا مسدود شد. اما با توجه به اینکه وبلاگ زنو1 در بلاگفا اصلا فیلتر نبود، بیهوده بودن استدلال مدیر بلاگفا در انداختن تقصیرات بر گردن مخابرات به سادگی قابل کشف است. این به معنی نفی مسئولیت مخابرات دولت کودتا در فشار آوردن بر بلاگفا نیست. اما در عین حال دو موضوع را روشن می کند. اول آنکه مدیر بلاگفا به شدت در حال خوش رقصی است برای آنکه چیزی را حفظ کند(که امیدوارم ارزش اش را داشته باشد) . دوم اینکه توضیحاتش برای توجیه عملش بی اساس و مطلقا بی معنی است. بنابراین لطفا دوستانی که ادرس این وبلاگ را دارند به دوستانی که حدس میزنند ممکن است خواننده اش باشند اطلاع بدهند. بهرحال مسئله ی لجبازی هم مطرح است. ضمنا اگر این وبلاگ به دلایل مخابراتی فیتلر شد دوستان 1 ،2 جلوی زنو بگذارند و همینطور تا بینهایت.نکته ی دیگر اینکه دوستانی که پیامشان خیلی خصوصی است از این آدرس استفاده کنند. اما با توجه به اینکه اصولا ایمیلهایم دیر به دیر چک می شود امکان تاخیر در پاسخ وجود دارد که پیشاپیش عذر می &lt;a href="mailto:خواهم.mekabizblog@yahoo"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;خواهم.&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#006600;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#006600;"&gt;&lt;strong&gt;mekabizblog@yahoo&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;اول&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نوشته بودم:&lt;br /&gt;«بلاگفا یک کثافتکاری کرده که نمی دانم اسمش را چه باید گذاشت. وبلاگ چهار دیواری را حدف کرده.حذف کردن یکی از بهترین وبلاگ های این دامنه(و نه مسدود کردنش) قر کمر اضافه آمدن برای کسی است که به زور اسلحه مجبورت کرده برقصی. رقصیدن را به علیرضا شیرازی می توان بخشید ولی این خوش رقصی را نه. جایی هم ندیده ام که توضیح بدهد یا لااقل در حین این باسن چرخاندن سیصد و شصت درجه ی ادای شرمنده بودن را در بیاورد.بنابراین شخصا دیگر نه اعتمادی به این سایت دارم و نه رغبتی که در آن بنویسم.به محض اینکه خانه ی دیگری جور کردم کلید این یکی را می اندازم جلوی میزبان.البته با این وعده که قبل از آن یک تف مجازی هم بیندازم روی صورت مجازی اش.»&lt;br /&gt;می فرماید، وفای به عهد، بیش از هفتاد و پنج درصد ایمان است. این پست وفای به عهدی است که با خودم و هزاران هزار خواننده ی وبلاگم بسته بودم. اول اینکه از حالا به بعد در این &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.blogfa.com/" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;خراب شده&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; چیزی نمی نویسم.و به همت یکی از دوستان توانستم تمام وبلاگم را منتقل کنم به &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.zeno1.blogspot.com/" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;. بنابراین لطفا حاضرین هم به غایبین خبر بدهند که به وبلاگ سفر به انتهای شب از این پس در بلاگ اسپات نوشته می شود(یا نمیشود) . محض محکم کاری یک بار هم آدرس را بزرگ می نویسم این زیر:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.zeno1.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;http://www.zeno1.blogspot.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;و اما آن تف مجازی که قرار بود بر صورت &lt;/span&gt;&lt;a href="http://shirazi.blogfa.com/" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;صاحبخانه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; بیندازم در زمانی بشارت داده شده بود که هنوز توضیحی از صاحبخانه نخوانده بودم.اما حالا توضیحی داده شده است. بنابراین در حین جمع کردن آب دهانمان &lt;/span&gt;&lt;a href="http://news.blogfa.com/Post-151.aspx" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;توضیحاتش&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; را می خوانیم که اگر قانع کننده بود قورتش دهیم و صرفا موقع رفتن در را محکم ببندیم.و اگر نبود به وعده مان عمل کنیم که عرض کردم. وفای به عهد بیش از هفتاد درصد ایمان است.&lt;br /&gt;خوب اگر این توضیحات را خوانده باشید متوجه می شوید که علیرضا شیرازی مسئولیت فیتلر کردن و مسدود کردن وبلاگ ها را به گردن مخابرات یا هر موجود و نهادی به غیر از خودش می اندازد. این را می پذیریم. وبلاگ را مخابرات فیتلر کرده و بعد هم دستور مسدود شدنش را داده است. هیچ کاری هم از صاحب بلاگفا ساخته نبوده است. اما در بحشی از توضیحی که برای مسدود شدن برخی وبلاگها نوشته شده ،چنین آمده است:&lt;br /&gt;«ما در جریان دلیل مسدود سازی آنها نیستیم و پس از دریافت دستور مسدود سازی یک وبلاگ نیز ملزم به مسدود سازی دسترسی به محتوای آن در سریعترین زمان ممکن هستیم بنابراین امکان ارسال اخطار یا بیان دلیل مسدود سازی یک وبلاگ برای ما وجود ندارد.»&lt;br /&gt;اوه.چه لحن آشنایی ؟ شما را یاد دفاعیات مهره های یک بوروکراسی جنایت کار نمی اندازد؟ همانقدر "فنی" و همانقد "غیر قابل اجتناب " سریعترین زمان ممکن در گوش شما چه طنینی دارد ؟مثلا زیر ده ثانیه؟ چرا امکان ارسال اخطار وجود ندارد؟چرا قبل از فشار دادن دکمه ی حذف حتی فرصت نمی کند نگاهی گذرا به محتوای وبلاگی که ناگهان منهدمش می کند بیندازد؟ پس همه چیز یک چرخه ی بوروکراتیک است که به قول معروف "بدون دخالت دست" انجام می شود.به همین دلیل است که موقعی که بعد از فروپاشی نظام های جنایت و سرکوب دست ها را نگاه می کنند، دست هیچکس آلوده نیست. در اینجا مشخصا محتوای وبلاگی که در طول چندین سال تولید شده ارزشی ندارد. صاحب سایت برای اعتماد کاربرانی که نوشته هایشان را در سایت او می گذارند کوچکترین احترامی قائل نیست اگرنه باید می فهمید این واژه ی "ممکن" در ترکیب "سریعترین زمان" این فرصت را به او و سیستمش می دهد که ناگهان وبلاگی با قدمتی بیش از نیم دهه را بدون اخطار قبلی حذف نکند. اصلا از سرتاسر توضیحاتی که نوشته بی اعتنایی به اعتماد کاربران و بی تفاوتی این آدم نسبت به محتوا و ارزش متونی که در سایتش تولید شده ُقابا دریافت است. رفتاری که با وبلاگ &lt;/span&gt;&lt;a href="http://manib.blogfa.com/" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;4دیواری&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; انجام داد البته جنایتی نیست که بتوان روزی در دادگاهی برایش دادستانی کرد . صرفا می توان درباره اش سخن گفت و برای تبدیل شدن این آدم به مهره ای بدون اختیار تاسف خورد .بنابراین آب دهانمان را قورت می دهیم و ترجیحا سیلی مجازی ( و اگر دستمان رسید حقیقی) بر صورتش می زنیم تا هوشیار شود که به این شیوه صرفا مسئولیت را از خودش سلب نمی کند. شعور و انسانیتش را هم معلق می کند. در کتاب سرزمین های شبح زده ،یکی از عجیب ترین محاکمه ها پس از فروپاشی آلمانشرقی محاکمه ی چند سربازی است که در روزهای آخر دستور داشته اند هرموحود زنده ای را که می خواهد از مرز رد شوند را با تیر بزنند. آنها هم به دستور عمل کرده اند. کسی توقع ندارد همه انقلابی عمل کنند و تفنگشان را به سمت فرمانده ی جنایتکار نشانه بروند. اما دقت در نشانه گیری و سرعت عملی که سربازان به خرج داده اند نشاندهنده ی چیست؟ آیا نمی شد توقع داشت آنقدر حاضر به یراق نباشند؟ مثلا تفنگشان گیر کند. تیرشان به خطا برود و ...الخ. پاسخ سربازان مرز آلمان شرقی و بعضی از جنایتکاران آلمان نازی و علیرضای شیرازی ناز خودمان علی رغم تفاوتی که در ماهیت و شدت جنایاتشان داشته اند یک نقطه ی اشتراک دارد. سلب همزمان مسئولیت و شعور. آدمی که "چیستی" چیزها برایش بی معنی می شود و فقط به انجام وظیفه (حتی وظیفه ای که قلبا دوستش ندارد و خودش را مجبور به انجام آن می داند) در "سریعترین زمان ممکن" فکر می کند. خوب آقاجان گیریم که از بالا دستور آمد به هر شیئی متحرکی که از روبرویت رد شد شلیک کنی. و گیریم که تو آنقدر ترسیده ای که جرات شلیک نکردن نداری. اما آنقدر هم نمی توانی اراده و مسئولیت نشان بدهی که قبل از شلیک کردن چشمانت را باز کنی و اگر دیدی آن چیز متحرک یک انسان است فرمان ایست بدهی؟هول نکنید. متوجه تفاوت منهدم کردن ناگهانی یک وبلاگ و کشتار دسته جمعی آدمها هستم. اما به شباهتش از یک جنبه ی خاص فکر می کنم که گمان می کنم هشدار لازمی است به همه ی ما که کمابیش مجبوریم در این سیستم آلوده نقشی ایفا کنیم.&lt;br /&gt;«دستور آمده بود. اینطور سریعتر انجام می شد. از نظر اداری مسئولیت ما صرفا نظارت بر تعداد آدمهایی بود که وارد اتاق گاز می شدند» آدم آدم است و هیچ وقت نباید تبدیل به مهره ای شود که تاکید بر "سریعترین زمان ممکن " هر بخشنامه ای قوه ی شعور و تصمیم گیریش را نابود کند. موظف بوده که وبلاگ را مسدود کند. این را می پذیریم. اما اینکه حتی فرصت نکند قبل از حذف کامل یک وبلاگ یا قدمت چندیین ساله یک کامنت خصوصی برای نویسنده وبلاگ بگذارد را چطور می توان توجیه کرد؟ ضمن اینکه ارسال اخطار اتوماتیک به ایمیل صاحب وبلاگ قبل از آنکه پروسه ی حذف شدن آغاز شود کار پیچیده ای نیست. علیرضا شیرازی در توضیحاتش تلاش کرده بگوید فیتلر شدن یک وبلاگ از سوی مخابرات خودش به منزله ی اخطار است. اما ما که خودمان بیش از یک سال است زیر فیتلر مخابراتیم می دانیم که چنین نیست. ضمن اینکه وبلاگهایی وجود دارند که چندین سال است فیتلر شده اند و صاحب وبلاگ هم ماجرا را پی گیری نکرده است. چون اصولا هر کسی که ذره ای شعور داشته باشد می فهمد وارد مذاکره شدن با فیتلرچی دولت الفنونی همانقدر معنی دارد که کسی بخواهد با موجودی مثل مرغ یا احمدی نژاد درباره ی تفاوت های ویتگنشتاین اول و دوم حرف بزند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;الف)&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نتیجه ی اخلاقی این ماجرا همان است که آن بالامالاها گفتم. اگر مجبورید برقصید خوب این کار را بکنید. همه قرار نیست چه گوارا باشند. اما آنقدر در این رقصیدن غرق نشوید که قرکمرهای اضافه بر آنچه از شما خواسته شده ضمیمه کنید. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ب)&lt;/strong&gt;نتیجه ی عملی این است که توروقرآن همین الان آدرس های زیر را جایگزین آدرس های قبلی تان بکنید. اگر هم کسی خواست به این دلیل یا دلایل مشابه به جایی غیر از سرویس دهنده های ایرانی تغییر مکان بدهد لینکش را در کامنت این پست بگذارد تا به لینک های زیر اضافه کنم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.zeno1.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#990000;"&gt;zeno1.blogspot.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://leonlog1.blogspot.com/" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#990000;"&gt;leonlog1.blogspot.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;a href="http://4divari-mani.blogspot.com/"&gt;4divari-mani.blogspot.com&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#990000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;a href="http://feranilog.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;feranilog.blogspot.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;ج)&lt;/strong&gt; دوبار وبلاگ من هک شد و علیرضا شیرازی شخصا قضیه را پی گیری کرد تا پس اش بگیرم. از این بابت و بخاطر ساختن سایتی که آدمهای تنبلی مثل من راحت می توانستند در آن وبلاگ درست کنند از او سپاسگزارم.این پست را نه از روی نفرت و ناسپاسی، که بعنوان هشداری نوشتم هم برای خود رییس و هم میزبان های بلاگفا. و هم البته عکس العملی است به حذف ناگهانی وبلاگ چهاردیواری و آن توضیح که ندادنش بهتر بود. بقول این بزن بهادرها که در فیلم ها تپ تپ آدم می کشند . "مسئله شخصی نیست" &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;دوم)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در جریان تحریم چیزی بنام دوسالانه ی کاریکاتور، توکانیستانی زیر بیانیه ی تحریم را امضا نکرد. به این کار می گویند بی تفاوتی یا خونسردی که در شرایط عادی می تواند خصوصیت خوبی باشد. در شرایطی که خون توی خیابان ریخته می شود و هیچکس صدایش بجایی نمی رسد جالب نیست اما هرکس توانی برای پرداخت هزینه دارد و کسی را نمی توان برای محافظه کاری سرزنش کرد. بیش از آن نمی توان از او طلب کرد.در اینجور مواقع شخصا بجای سرزنش کسی که بیانیه ای را امضا نکرده ، کسی را که امضا کرده ستایش می کنم. اما بعد، آن جناب رفت در همان جشنواره ای که قرار بود تحریم شود، داور شد.تنهایی مردم رویش تاثیری نگذاشته بود اما تنهایی یک کارگزار حکومتی دلش را به درد آورد و داوری جشنواره ی تحریم شده را پذیرفت. تحریم نکردن ،رقصیدن به آهنگ زور است که گاهی همه( جز آن معدود آدمهای بزرگ، واقعا بزرگ) به آن تن می دهیم. داور شدنش قرکمر اضافه بود که در بالا به تفصیل درباره اش نوشتم و مثال علیرضا شیرازی برای فهمش کفایت می کرد و حرمت سن و سال و پیشه ی توکا که هنر است مانع از آن می شد که بعنوان مثال دوم ذکرش کنم. اما کار به همین جا ختم نشد. رفت یک پست زد و تلاش کرد دیگرانی را که تحریم کرده بودند تحقیر کند.&lt;/span&gt;&lt;a href="http://sainttouka.blogfa.com/post-332.aspx" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;(+)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;به انگ های مختلف. این کار اسم زشتی دارد. کامنت گذاشتم برایش که اسمش را یادآوری کنم. کامنت را که هیچ جمله ی بی ادبانه ای در آن نبود سانسور فرمود. یک جورهایی مثل افتادن در باتلاق است. هی فرو می روی و دست آخر می بینی کارت آنقدر زشت می شود که آدم مجبور می شود از دایره ی ادب خارج شود و بهت بگوید. "احمدی نژاد". هم گند می زند. هم به گندش افتخار می کند. هم صدای مخالف را نمی شنود و هم پیش خودش فکر می کند "چه آدم باحالی ام من" .....آخر نوشته اش هم می نویسد "تمام شذ ، به کارمان برسیم" اصلا بعد از آنکه سد علی و الفنون گفتند انتخابات تمام شده و به کارمان برسیم.من یک چیزی را فهمیده ام. چیزهایی که تمام شدنشان را اعلام می کنند تمام نمی شود.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-8359425744436268253?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/8359425744436268253/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8359425744436268253'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8359425744436268253'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title=''/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-8520231763702547547</id><published>2009-12-30T16:13:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T14:32:12.509-08:00</updated><title type='text'>زیر پل حافظ</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;(گزارش به دوستان)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;1)کار از این حرف ها گذشته که کسی بخواهد به کسی چیزی را ثابت کند. به گمانم مهمترین کاری که هر کس می تواند در این روزها انجام بدهد تجربه کردن است. تجربه (دست کم در معنایی که دیوئی برایش در نظر می گیرد) حاوی اندیشه است و این امکان را هم به تجریه گر می دهد که به درکی زیباشناسانه برسد. پیش از این از تجربه ی حضور در میان مردم نوشته ام و نمی خواهم تکرارش کنم. صرفا می خواهم بر این نکته تاکید کنم که خود تجربه، اگر تجربه ی کاملی باشد کافی است و لازم نیست یک نقشه یا تئوری از پیش تبیین شده پشتش باشد تا معنی دار یا لذت بخش باشد. مثل وقتی که ناگهان نگاهت می افتد به رفیقی که سالها ندیده ای و موجی از خاطرات و امیدها و دردهای گذشته در یک لحظه رویت آوار می شود. فشردگی این لحظه هم حاوی اندیشه است و هم امکان رسیدن به ارگ.اسمی زیباشناسانه را به مخاطبش می دهد. آنچه داریم از سر میگذرانیم یک تجربه ی منحصر بفرد است و بدسلیقه گی است که کسی بخواهد با معیارهای کهنه و بیریختی که دم دستش دارد خودش را از آن محروم کند. نمی گویم نفهمی است. می گویم بدسلیقگی است که دومی اولی را هم در خودش دارد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;2) بدون شک ما عزاداریم. اینهمه آدمهای نازنینی و باشعوری که با چماق بیشعورترین و عوضی ترین موجودات دوپای کرده ی زمین کشته شدند خودش می تواند لباس عزا را بر تن مان ابدی کند. چه رسد به اینکه هر روز ببینیم و بشنویم که قرار است چه تعداد دیگر ببرند و چه تعداد دیگر بکشند و اسیر کنند و شکنجه بدهند و الخ. این می توانست از پا بیندازدمان. اما ببینید که نه تنها اینطور نشده که این عزاداری با امید نسبت مستقیم پیدا کرده است. چنانچه گویی هرچه عزادارتر می شویم امیدمان بیشتر می شود. حالا دیگر این ترکیب عزاداری و امیدواری چنان نیرو گرفته که می تواند نقش ایدئولوژی و شریعت را بازی کند و آدمها را وادار کند که خلاف غریزه ی بقایشان عمل کنند. سدعلی و حشرات پیرامونش متوجه این موضوع نبوده و نیستند و نمی فهمند که اگر قرار بود عزادار کردن مردم امیدشان را بکشد باید تاکنون چنین شده بود.&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;3) حالا دیگر روشن است که برخلاف همه ی ترس های ما جنگ موجود جنگ میان مذهبی ها و غیرمذهبی ها نیست. آنچنان هم که پیش بینی می کردیم جنگ به جنگ میان طرفداران حکومت مذهبی و سکولارها تبدیل نشد. به گمان من جنگی که در آن هستیم ابعاد متنوع و تا حدودی ناشناخته ای دارد. اما بر یکی از بعدهای برجسته اش می توان انگشت گذاشت. حنگ میان گفتمان نرینه سالار و گفتمان غیر نرینه سالار. شواهد برای این ادعا بسیار است. علاوه بر ادبیاتی که سگ های سدعلی بکار می برند و آدمها را را روسپی و قرتی و تیتیش خطاب می کنند و علاوه بر گفتمان مبتنی بر ناموسی که بر این جانوران مسلط است و حتی علاوه بر رفتار وحشیانه شان با زنان می توان به نمونه ی مجید توکلی و واکنش آدمها در برابرش اشاره کرد. از طرفی بسیار دیده ام موجودات غیرمذهبی ای را که تنها دلیل شان برای دفاع از این جانوران ترس شان از رواج بی ناموسی است. جمهوری اسلامی دیگر با خیال راحت می تواند اسمش را جمهوری نرینه محور بگذارد. آدم معتقد به اسلام "فحش ناموس" به مخالفینش نمی دهد اما دیده ایم که چطور از دهانهای کف کرده سگهای نگهبان آلت بزرگ، فحش های سک.سیست. فوران می کند. با چه حسرتی و با چه حقارتی.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;4) لاید شما هم با این پرسش مواجه شده اید که در شرایط کنونی که جنبش رهبری مشخصی ندارد چطور می توان جنبش را پیش برد. سئوال رایج دیگر این است که بعدها چه خواهد شد. وقتی که قرار است تکلیف روشن شود چه کسی می تواند بعنوان نماینده جنبش تصمیم گیری کند. طرح این سئوال به آن معنی است که پرسشگر هنوز متوجه خصلت ارگانیک این جنبش نشده و نمی داند اگر جنبش به رهبر نیاز پیدا کند تولیدش می کند.همانطور که روشهای دیگرش برای بقا را تولید کرده. اغلب تصمیم های فردی ای که تگ تک اعضای جنبش می گیرند به جرکتی جمعی و یکپارچه منتهی می شود. بارها برای من پیش آمده شعاری را که در دلم بوده&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و حتی با کسی مطرحش نکرده ام در تظاهرات بعدی شنیده ام یا شبی که حس کردم وقت رفتن به پشت بام است با همصداهای دیگری مواجه شده ام. عجیب ترینش وقتی بود که یک شب حس کردم امشب باید به پشت بام بروم و فقط مرگ بر خامنه ای بگویم و دیدم که دست کم بیست سی نفر دیگر در کوچه ی نسبتا کم جمعیت ما دچار چنین حسی شده اند. تنها یک موجود باخصوصیات ارگانیک است که به چنین نتیجه ای می رسد. بنابراین نگرانی از فقدان رهبر یا توصیه های مکانیکی امثال سازگارا و مخملباف ( تاکتیک هایی که معرفی می کنند و معمولا هم اجرا نمی شود) صرفا نشان دهنده ی بی توجهی به این موضوع است. یک ارگان زنده خودش آنچه را که برای بقایش لازم است انجام می دهد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;5) هرچه می گذارد نگاه مردم به خارج از مرزها بیتفاوت تر می شود. نظرم به آدمهای خارج نشین همراه با جنبش نیست. منظورم آن نگاهی است که تلاش می کرد پیروزی اش را از طریق خواندن چند باره ی بیانیه های وزارت خارجه ی فلان و بهمان کشور پیش بینی کند. عاشورای امسال خالی از هر شعاری بود که نشان بدهد مردم سرنوشت شان را در دست نیروهای بیگانه می بینند. نه کسی اوباما را به همراهی فراخواند و نه کسی برای روسیه خط و نشان کشید. این هم نشان می دهد که همه مان داریم رشد می کنیم و همراه با جنبش بزرگ می شویم.مثل اعضای یک موجود زنده.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;6) عده ای معتقدند حرکات ایرانیان خارج نشین در حمایت از جنبش سبز بیفایده یا حتی مضر است. من اما به گمانم باید از هر حمایتی استقبال کرد. محکوم کردن چنین حرکت هایی از یک نگاه فایده باور با هدف جنبش در تضاد است. &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;باید چنین نگاهی را کنار گذاشت. مگر هدف جنبش سبز چیزی جز این است که تک تک افراد یک ملت سهمی برای خودشان قائل باشند. در چنین حالتی محروم کردن عده ای از سهیم بودن در این جنبش ( و پیروزی های احتمالی اش) نقض غرض است. ما داریم دوباره یک ملت می شویم و باید از هر کسی که می خواهد در این نوزایی سهیم باشد فارغ از سود و زیانش حمایت کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;7) عده ای نگران فقدان سازماندهی جنبش اند. این نگرانی علاوه بر اینکه نشان دهنده ی بی توجهی به خصلت ارگانیک جنبش است&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نشانگر غفلت از این موضوع است که یک نظام منسجم مکانیکی که سر و تهش معلوم باشد بسیار آسیب پذیر است.بقول یاروگفتنی آنچه که سخت باشد محکوم به دود شدن است. این جنبش اما مرکزیت ندارد به همین دلیل حکومت حتی نمی تواند درکش کند چه رسد به اینکه بخواهد با آن مقابله کند. گیج خوردن سدعلی و دوستان را از عکس العمل های هیستریکشان به راحتی می توانیم متوجه شویم. دستگیر کردن های مطلقا بی ربط و برگزاری راهپیمایی های خنده آور و سردادن شعارهای جعلی و دزدیدن نماد طرف مقابل نشان دهنده ی این گیجی است. آنها مثل کسی که راهنمای استفاده از یک دستگاه را ندارد یا زبانش را نمی فهمد برای خاموش کردن این جنبش دکمه های مختلف را فشار می دهند. شاید بتوان یک دستگاه ساده را با فشار دادن اتفاقی دکمه ها خاموش کرد اما خاموش کردن چنین موجودیت پیچیده ای از این طریق محال است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;8) جمهوری اسلامی به سرعتی دیوانه وار تیرهایش را خالی کرد. رفتارش درست مثل کسی بود که سه چهار تا تیر بیشتر ندارد و اسلحه را سهوا یا از روی حماقت می گذارد روی رگبار. در عرض یک ماه از روز قدس گرفته تا خمینی و ولایت فقیه و امام حسین و قرآن را خرج کرد و نتیجه نگرفت. البته مرگ آن آدم نازنین در تشدید دیوانگی آنها بی تاثیر نبود. شاید اگر منتظری مرگی به پرثمری زندگی اش نداشت، آنها مجبور نمی شدند آخرین تیرشان (امام حسین)را به این زودی و به این بی ثمری خالی کنند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;9) در میان همه شعارهایی که شنیده ام یکی از همه غافلگیرکننده تر بود و به گمانم بیش از شعارهای دیگر خصلت &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;های منحصربفرد جنبش را نشان می داد. وقتی که زیر پل حافظ ادمهایی که خطر بیخ گوش شان بود حضور ذهن و بانمکی شان را در یک شعار مختصر کوبیدند توی سر یارو که:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;div style="text-align:justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;رهبرخداحافظ. .زیر پل حافظ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-8520231763702547547?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/8520231763702547547/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/12/blog-post.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8520231763702547547'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8520231763702547547'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='زیر پل حافظ'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-5887938510106025001</id><published>2009-08-14T03:46:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:31:58.014-08:00</updated><title type='text'>پاسخ به چند اسطوره</title><content type='html'>&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;br/&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;font color="#990033" size="3"&gt;&amp;nbsp;- &lt;font color="#990000"&gt;محمدرضا شاه خیلی دموکرات تر از خامنه ای بود. باید به روانشناسی فردی اعضای داخل قدرت توجه کرد. محمدرضا ضعیف بود و خامنه ای قوی است. محمدرضا شاه مذبذب بود و خامنه ای نیست. محمدرضا وقتی شرایط را انقلابی دید به اصلاح تن داد و گفت من صدای انقلاب شما را شنیدم و خامنه ای چنین نخواهد کرد.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;font size="3"&gt;-&lt;font color="#000000"&gt;&amp;nbsp;دیکتاتورها علی رغم تفاوت های شخصیتی همه شبیه به لمپن ها رفتار می کنند. یعنی هفت هشت تا کشیده ی اول را هم که بخورند همچنان رجز می خوانند. اما وقتی که پشتشتان به خاک مالیده شود چهره ی متمدن و مداراگرشان را می بینیم. من&amp;nbsp; جز سال پایانی حکومت پهلوی هیچ نشانه ای از مدارا گری در محمدرضا نمی بینم. او نه تنها مخالفانش را تحمل نمی کرد بلکه بی طرف ها را هم برای پیوستن به حزب فرمایشی اش می ترساند. دچار چنان غروری بود که برای کل دنیا نسخه می پیچید و غربی ها را بخاطر سیستم چند حزبی شان مسخره می کرد. در پیوستی که برای دستگیری اعضای سیاهکل از طرف شاه ضمیمه شده بود آمده است که "من بیشتر از این حوصله ندارم. زودتر قلمع قمعشان کنید ...اگرنه چنین و چنان"&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;font color="#000000" size="3"&gt;اما ان آدم مغرور و یکدینده هم وقتی دید پشتش به خاک چسبیده مثل همه ی لمپن ها چهره ی گفتگوگرش را نشان داد. خامنه ای هم چنین خواهد کرد. انتظار ندارید که یک لات بی سرو پا &amp;nbsp;با سه چهار تا سیلی دموکرات شود.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;font color="#990000" size="3"&gt;-شاه پشتوانه ی مردمی نداشت. میلیشیا نداشت. اما اینها اوضاع را که بحرانی ببینند مردم هوادارشان را مسلح می کنند و همراه با مییلیشیای فعلا موجود،می اندازند به جان جنبش.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;font color="#000000" size="3"&gt;-&amp;nbsp;شاه هم میلیشیا داشت. طبیعتا اسمش میلیشا نبود. اسمش می توانست ناموس پرستان یا خدا-شاه- ملتی ها باشد. اما در اغلب تظاهراتی که بخصوص در شهرستانها و قبل از تظاهرات میلیونی مردم تهران در سال پنجاه و هفت روی داد مرگ تظاهرکنندگان بر اثر ضربات چاقو و قمه بوده. اسلحه هم اگر می خواستند داشتند. به گواه اینکه وقتی فدایی ها خواستند شعبان بی مخ را بکشند به رویشان هفت تیر کشید. میلیشای جمهوری اسلامی همین است که می بینیم. همین تلفیق رنگ وارنگ بسیج و لباس شخصی ها که با نیروهای نظامی و انتظامی ادغام شده اند. اگر توان دیگری داشتند در این شرایط رو می کردند. ندارند که چماقدارانشان کلاه کاسکت موتورسواری با پرچم آمریکا می گذارند روی سرشان و یکی شلوار گرم کن تنش است آن یکی شلوار روپوش مدرسه اش. یکی جلیقه دارد یکی فقط یک چفیه انداخته. خیلی هایشان هم کلاه ندارند. این چیزی که در تهران امروز ما می بینیم همه توان عملیاتی جمهوری اسلامی است که با فرسایشی شدن ماجرا ضعیف می شود. حتی اگر روی ضربه های اخلاقی- وجدانی که این نیروها را جدا می کند اصلا حساب نکنیم از نظر جسمی و مالی رو به تحلیل اند. هر چه آنها خشن تر می شوند فضایشان گلخانه ای تر می شود و نگهداری شان هزینه بر تر. اگر بسیج در دهه شصت توانست قدرتمند باقی بماند به این دلیل بود که خوب یا بد &amp;nbsp;به خاک کشورش وصل بود. اما اینها روز به روز به لژیونر شبیه تر می شوند و لژینورداری یک امپراطوری مثل روم را هم ساقط می کند چه برسد به جمهوری پیزوری ولی فقیه.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;font color="#990000" size="3"&gt;-&amp;nbsp;پهلوی ایدئولوژی ای نداشت که ازش حمایت کند و اینها دارند.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;font size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;font size="3"&gt;- &lt;font color="#000000"&gt;شاه(پهلوی) هم ایدئولژی داشت . مدام هم سعی می کرد برایش بعد فلسفی بتراشد . از داخلش انقلاب سفید هم بیرون می آورد.داده بود برای این انقلاب "دیالکتیک" هم اختراع کنند. پدر ملت، هویت ملت، ودیعه ی الهی برای حفظ تنها کشور شیعه ی جهان،تنها نقطه ی اتصال قومیت&amp;nbsp;و جغرافیای پراکنده ایران و&amp;nbsp;عامل حفظ یکپارچگی و دژ استواری در مقابل تجزیه طلبی انیرانیان،&amp;nbsp;ایستادگی در برابر امپریالیسم الحادی شوری و ...الخ. از نطق های شاه و از ابراز احساسات و جان نثاری سر سپردگانش مشخص است که حکومت او هم به ایدئولوژی گیریم احمقانه ای آویزان بود. حرکت مردم و وادار کردن رژیم به کشتار در خیابان( و نه در خانه های تیمی) رژیم را خلع سلاح کرد. ایدءولوژی اسلامی جمهوری اسلامی هم اگر روزی واقعا جدی بوده &amp;nbsp;تا به حال بسیار ضعیف شده است. وقتی حکومت ها را مجبور می کنی در خیابان به روی مردم بی اسلحه شلیک کنند آنها را از نظر اخلاقی سترون می کنی. و هیچ ایدئولوژی ای روی اخلاق سترون شده دوام نمی آورد.به همین دلیل است که هر چه می گذرد . در تظاهرات مردمی به چهره های مذهبی بیشتری بر می خوریم. الان از محتوای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی چیز باقی نمانده جز پرت و پلاگویی های فاطمه رجبی که آنقدر رسوا است که به اشاره هم احتیاج ندارد. این جنبش هیچ دست آوردی هم که نداشته باشد مهمترین سلاح رژِیم( ایدئولوژِی شیعی-اسلامی) را بی اثر کرده. حالا خودشان از شنیدن الله اکبر می ترسند که وضعیت ایزورد اما کیف آوری است.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;font color="#000000" size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;font color="#666666" size="3"&gt;&lt;strong&gt;نتیجه: از این انشا نتیجه می گیریم که ما در ابتدای راه یک تغییر بزرگ هستیم. کسی آن را برایمان گارانتی نکرده.ممکن است بسیار خونین تر از این که هست بشود. ممکن است ماههای سیاه و پرعزایی را سپری کنیم. اما اگر این حرکت ها ادامه پیدا کند من یکی شک ندارم سید علی و همه بارگاه ملکوتی اش مثل یک برگ خشک در آخر یکی از روزهای پاییزی دلنگی می افتد پایین. از دکترهای ایشان ملتمسانه استدعا داریم "آقا" را تا روز دادگاهشان زنده نگه دارند.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#990033"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-5887938510106025001?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/5887938510106025001/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/08/blog-post_14.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5887938510106025001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5887938510106025001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/08/blog-post_14.html' title='پاسخ به چند اسطوره'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-7748915647629517310</id><published>2009-08-13T02:18:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:31:51.943-08:00</updated><title type='text'>فعلا(پست موقت)</title><content type='html'>&lt;font size="3"&gt;حالا نمی دانم چطور بگویم که مطلب طنز به نظر نرسد. &lt;/font&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;از زمان افلاطون و خیلی قبل از افلاطون، مردان سیاست وقتی می خواستند حرف بزنند لازم بود منشاء رفتار سیاسی شان را پاکیزه نشان بدهند. این منشاء می توانست خیر اکثریت مردم یا دست کم خیر بخشی از رای دهندگان باشد .می توانست&amp;nbsp;عشق و علاقه به&amp;nbsp;خدا یا خدایان باشد یا حتی&amp;nbsp;کمربستگی&amp;nbsp;به&amp;nbsp;یک آدم دل پاک دیگری که او مستقیما به منبع پاکیزه ی بزرگتر مثل خدا یا خلق خدا وصل است. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;نکته این است. مرد سیاسی مجبور بوده و هست که&amp;nbsp;منشاء پاکیزه ای برای رفتار و بخصوص انگیزه ی فرسودن جسم و روحش معرفی کند. مثلا از این لحاظ بین احمدی نژاد و موسیلینی و لنین و محمد خاتمی و ماندلا و گاندی هیچ فرقی نیست. همه ی آنها از آب کر عظیمی انگیزه می گیرند و از این طریق خستگی ناپذیری و تحمل شان در مقابل ملایمات را توجیه می کنند. به این گزاره ها توجه کنید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;«اگر عشق مردم نبود تا بحال از پا افتاده بودم. اگر نیرویی که از طرف حق تعالی میرسد نبود مرا توان مقاومت نبود&amp;nbsp;. اگر اشتیاق سوزان من به آزادی نبود...و...الخ»&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;حالا اشکال کجاست و چرا&amp;nbsp;من امیدوارم این وضع عوض شود و روزی برسد که از زبان سیاست پیشگان چیزهایی از این قبیل بشنویم:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;&amp;nbsp;«من دارم فعالیت می کنم بخاطر اینکه دوست دارم بیشتر توی دل شوهرم &amp;nbsp;یا دوست دخترم جا کنم&amp;nbsp;. علت اینکه می بینید&amp;nbsp;من در شبانه روز بیست ساعت کار می کنم این است که&amp;nbsp;داروهای محرک مصرف می کنم و باید به طریقی این انرژی را تخلیه کنم و الخ...»&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;دنیا با چنین سیاستمدارانی احتمالا جای بهتری می شود. آدمهایی که انگیزه های کوچک برای&amp;nbsp;پی گیری آرمانهای بزرگ داشته باشند و جرات کنند بر زبانش بیاورند.&amp;nbsp;چنین آدمهایی هرگز آنقدر جسارت نخواهند داشت که به کشور دیگری لشگر کشی کنند. این&amp;nbsp;پرت و پلاهایی را که راجع به&amp;nbsp;تحریکات کلئپاترا و ننه ی ناصر الدین شاه می گویند باور نکنید.البته اگر&amp;nbsp;دلتان می خواهد باور کنید. اما چیزی عوض نمی شود.&amp;nbsp;هم سزار هم آنتونی هم ظل السطان جرات نداشتند بگویند بخاطر دل معشوقه یا ننه شان فلان کار را&amp;nbsp;می کنند. اگر آنقدر جرات داشتند آدم حسابی محسوب می شدند&amp;nbsp;که می دانیم نبودند.&amp;nbsp;به همین ترتیب چنین آدم حسابی و با شهامتی&amp;nbsp;در هفتاد و&amp;nbsp;پنج سالگی علی رغم صد نوع مرض مختلف جسمی و روحی&amp;nbsp;جلوی&amp;nbsp;پنج تا دوربین صدکیلویی و دویست&amp;nbsp;تا پروژکتور بیست کیلویی جفتک های مقدس مابانه نمی اندازد&amp;nbsp;و زرت و زرت &amp;nbsp;گریه نمی کند و توی سر خودش نمی زند. چنین آدمی آنقدر با خودش و دیگران صادق است که &amp;nbsp;متوجه&amp;nbsp;شود آدمیزاد حتی اگر اهل دود و دم نباشد بعضی وقت ها حالش خوب نیست و بعضی وقت ها حالش خوب است و به تبع آن احساساتی نسبت به دنیا&amp;nbsp;پیدا می کند. لازم نیست وقتی حالش خوب است بپرد در عرصه ی عمومی و بر طبل همدلی بکوبد و وقتی حالش بد است دشمن دشمن کند و عرق&amp;nbsp;کند و فحش بدهد و هر دو را نزولاتی الهی تلقی بفرماید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;...&amp;nbsp;علی رغم همه ی متلک هایی که این وسط مسط ها به علی گدا انداختم واقعا قصدم این نبود که در این نوشته به او فحش بدهم. برای فحش دادن به او لزومی نمی بینم&amp;nbsp;زمینه سازی تئوریک کنم . حرف اصلی همان بود که گفتم. آن متلک ها هم یک دفعه امدند و دلم نمی اید پاکشان کنم. یک وقت که حالم بهتر بود می آیم یک سر و شکل معقول به این نوشته می دهم. بقول بر و بچه های "قلبی بادکنکی احساسی"بای تا های.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-7748915647629517310?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/7748915647629517310/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/08/blog-post.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/7748915647629517310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/7748915647629517310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='فعلا(پست موقت)'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-326997604770330457</id><published>2009-06-17T00:34:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:31:44.283-08:00</updated><title type='text'>رویت هلال</title><content type='html'>)شنبه شب در پارک وی،سه جوانی که داشتند از دست وحشی های چماق به دست فرار می کردند،سوار ماشین ما شدند. سه نفرشان در عرض یک ثانیه روی صندلی عقب ماشین چپیدند. چند پرده ی بامبو روی صندلی عقب بود. پرده ها را قبل از آنکه نفس شان جا بیاید گرفتند روی پایشان که آسیب نبیند.این آدمها را متهم می کنند که در پی تخریب اموال عمومی اند.&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;۲) در فاصله ی میدان آزادی و آریاشهر یک پایگاه بسیج بود. وقتی جمع راه پیمایان به آرامی از کنار پایگاه می گذشتند چند نفر بسیجی که صورت هایشان را بسته بودند از روی پشت بامم پایگاه شروع کردند به شلیک هوایی. کاملا واضح بود که قصد دارند تظاهر کنندگان را تحریک کنند. جمعیت اما بی توجه به این عقب مانده ها به راهش ادامه می داد اما آنها همچنان از روی پشت بام شلیک می کردند.متاسفانه این کارشان نتیجه داد و باعث شد عده ای که بیشتر جوان بودند و خونشان از این کثافتکاری بی دلیل به جوش آمده بود جلوی پایگاه بیستند و شعار بدهند. عده ای هم سنگ پرتاب می کردند. مدتی بعد وقتی همراه جمعیت از آنجا دور شدیم متوجه شدیم که چیزی در حوالی پایگاه&amp;nbsp; آتش گرفته است( بعدا متوجه شدم که جرثقیلی بوده&amp;nbsp;است که حوالی پایگاه بسیج پارک شده بود) آنچه بعد از آن اتفاق افتاده است را ندیده ام. اما روند حوادث تا جایی که شاهدش بودم نشان می دهد که نیروهای امنیتی دلشان می خواسته چند نفر را در این تظاهرات آرام بکشند تا باعث وحشت شود. اما واقعیت این است که آنها جرات نکردند با اجتماع ملیونی تظاهر کنندگان درگیر شوند و فقط برای ایجاد وحشت به آدمهای حاشیه ی تجمع&amp;nbsp;شلیک کرده اند. کافی است به چهره و لباسهای دختر جوانی که دارند به آمبولانس منتقلش می کنند نگاه کنید تا متوجه شوید که اتهام تلاش برای تصرف پایگاه بسیج از طرف مردم چقدر کثیف و مزورانه است. من این تلاش را انکار نمی کنم. اما بدیهی است که این تلاش ربطی به شلیک های هوایی اولیه و کشتن آدمهای بی دفاع و تا حدودی جدامانده از جمعیت اصلی ندارد. کشتن آدمها فقط برای اینکه بتوانند در لجنزار صوتی و تصویری شان مردم را بترسانند جنایتی است حساب شده که نشان می دهد رژیم جمهوری اسلامی تا چه اندازه مدرن شده است.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;۳)من به همه ی کسانی که گمان می کنند عده ای ماجراجو با شجاعت های غیر انسانی در این تظاهرات شرکت می کنند و به آدمهای نگرانی که تلاش می کنند جلوی شرکت اعضای خانواده شان را&amp;nbsp;بگیرند توصیه می کنم خودشان همراه با فرزند یا همسرشان به تظاهرات بروند. دیدن تصاویر خشونت ها طبیعتا آنها را مضطرب می کنند اما وقتی خودشان در میان جمعیت حاضر شوند خواهند دید که چطور آدمهای بی دفاع، آدمهای ساده و آموزش ندیده می توانند در آدمیزاد حس امنیت بوجود بیاورند. این روزها هیچ جا در تهران امن تر از&amp;nbsp; بودن میان تظاهرکنندگان نیست. شما وقتی در خانه نشسته اید&amp;nbsp;بیشتر از وقتی که میان جعیت راه می روید در خطرید. این رژیم&amp;nbsp;مثل گانگسترها عمل می کند. توانایی ایجاد فضای امنیتی در تمام نقاط مورد نظرش را ندارد بنابراین سعی می&amp;nbsp;کند شما را&amp;nbsp;تنها گیر بیاورد.&amp;nbsp;پس بجای نشستن در خانه و تماشای صدای آمریکا و بی بی سی و شبکه ی خبر ایران&amp;nbsp;و حرص خوردن و ترسیدن و مضطرب شدن به میان جمعیت بروید تا حال تان خوب شود.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;۴) کسانی که مثل مبتلایان به اسکیزوفرنی چیزهایی می بییند که دیگران نمی توانند ببینند بجای اینکه مثل هادی خرسندی و فریبرز رییس دانا در صدای آمریکا ظاهر شوند و در باره ی آن چیزها حرف بزنند بهتر است از روش جان نش در فیلم ذهن زیبا استفاده کنند. از کسانی که دور و برشان هستند سئوال کنند که آنچه می بینند واقعا وجود دارد یا خیر. خطر&amp;nbsp;ابله شدن البته همه را تهدید می کند اما این درد بی درمان هم نیست. من نمی خواهم به توده تقدس بدهم یا ادعا کنم چون دوملیون نفر در تظاهرات شرکت کرده اند پس حق با آن ها است. فقط می خواهم یادآوری کنم که آنچه این&amp;nbsp;طفلکی ها گمان می کنند می دانند چندان چیز پیچیده ای نیست. بیان این ادعا که &amp;nbsp;این جنگ قدرت درون رژیم است و همه بازی خورده ی این&amp;nbsp;بازی هستند&amp;nbsp;شاید زمینه&amp;nbsp;در بلاهت شخص مدعی داشته باشد اما چنانچه گفتم بی علاج نیست. کافی است&amp;nbsp;به میان تظاهر کنندگان بروند و از جوانترین فرد حاضر بپرسند&amp;nbsp;که آیا مسئله شان موسوی و احمدی نژاد است یا از اینکه به آنها چنین دروغ بی شرمانه ای گفته شده عصبانی اند.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;۵) زیبایی شناسی موهبتی منحصر به آدمهای ونک به بالا نیست. این ادعا که&amp;nbsp;از سوی چپ های دوزاری و راست های یک زاری تکرار می شوند&amp;nbsp;مطلقا چرت&amp;nbsp;است. زیبایی شناسی ملک طلق طبقه ی متوسط نیست. در میان آدمهای عصبانی که&amp;nbsp;احساس می کنند در این روزها به زیبایی شناسی شان توهین شده است از همه ی طبقات می بینیم. آدمهایی که گمان می کنند هیچ کس حق ندارد به آنها&amp;nbsp;دروغ زشت بگوید.&amp;nbsp;همه ی ما تحمل دروغ شنیدن داریم. اما مثلا وقتی کسی به ما طوری دروغ بگوید که به زیباشناسی مان توهین شود از کوره در می رویم. این رژیم با این انتخابات به زیباشناسی مردم توهین کرده است. ما وقتی همسرمان را با غریبه ای در تختخواب غافلگیر می کنیم شاید بتوانیم تحمل کنیم که بگوید به دلیل مستی متوجه خیانت اش نبوده. اما وقتی بهمان بگوید که "ائه ...تا حالا فکر می کردم این که باهاش خوابیدم تویی" دیگر از کوره در میرویم.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;۶) من تا جایی که همت و جرات داشته باشم در تظاهرات شرکت می کنم و نام میرحسین را فریاد می زنم .هیچ وقت طرفدار موسوی نبودم. هنوز هم علی رغم تحسین پیگیری اش سمپاتی چندانی به او ندارم. اما باید متوجه بود که مسئله ای که اکنون با آن درگیریم مسئله ی میرحسین و (سید)محمود نیست. مسئله ی مردم و ولی فقیهی است که گمان می کند تبریک اش به نامزد پیروز فصل الخطاب همه ی بحث ها است. هر اتفاقی که بیفتد این جریان گامی به سوی تسلط ما بر سرنوشت خودمان است. &lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;۷) دختری را که از گلوله ی سگ های علی خامنه ای&amp;nbsp;زخم خورده&amp;nbsp;بود، در آموبلانس می گذاشتند. متاسفانه من آنجا نبودم و چند صد متری از صحنه دور شده بودم. اما در تصاویر تلویزیونی&amp;nbsp;دیدم که موقع حمل بدنش کمی پیراهن اش بالا رفته و یک باریکه از شکم و پهلویش در فاصله ی میان شلوار جین تیره و پیراهن سرخابی اش آشکارشده. برای من یکی رویت این هلال جواز پایان دادن به روزه ای طولانی است. صاحب فتوی نیستم اما می توانم شهادت بدهم هلال را رویت کرده ام. از یکی دو نفری که دست کم به راستگویی من باور دارند می خواهم که روزه ی انزوایشان را بشکنند و به میان مردم بروند.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-326997604770330457?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/326997604770330457/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/06/blog-post_17.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/326997604770330457'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/326997604770330457'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/06/blog-post_17.html' title='رویت هلال'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-8694666460152113762</id><published>2009-06-10T00:49:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:31:41.248-08:00</updated><title type='text'>یونیفرم</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font color="#999999" size="1"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;یک کارتونی می دیدم از این کارتونهای دوزاری. یه هلکوپتر و هواپیما با هم کل گذاشته بودن. هلکوپتره که می دید هیچ راهی برای بردن از هواپیما ندارد گفت سر این مسابقه بدهیم که کی کُند تر حرکت می کند .بعد هم سر جاش ایستاد و هواپیما آمد و رد شد و رسید به خط پایان و باخت. زندگی در این کشور یا دست کم زندگی من در این کشور ترغیبم می کند که فکر کنم در چنین مسابقه ای هستم و باید&amp;nbsp;بایستم و ببینم دیگران جلو میزنند و می بازند. نمی خواهم از غریبه گی و تنهایی یک موقعیت رومانتیک بسازم اما هر چه سعی می کنم با جماعتی که به یک طرف می دوند همراهی کنم نمی توانم. شاید هم این یک مکانیسم روانی باشد برای توجیه ایستادن و هیچ کاری نکردن. اما کلا موضوع این نبود. خواستم بقول علمای امر مقاله نویسی با تعریف یک جوک یا خاطره ی شخصی و از اینجور چیزها تحریک تان&amp;nbsp;چیزم را بخوانید.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;در رمان دنباله رو است به گمانم. صحنه ای که قهرمان کتاب را با تعدادی آدم در مکانی کوچک و محفوظ (بگیرید یک اصطبل) زندانی می کنند.تماس بدنها و فشردگی جسم ها طرف را نشئه می کند. نشئه گی چسبیدن به دیگران و یکی شدن با آنها. وقتی که دیگر از خودت اختیاری نداری. وقتی که هر حرکت ات بسته به تصمیم توده ای است که خواسته یا ناخواسته عضو اش شده ای نه دلهره ی تصمیم گیری آزارت می دهد و نه از عواقب عمل و بی عملی دچار عذاب وجدان می شوی. تجربه ی نشئه گی از همینجا می آید. وقتی مخدر مصرف می کنی دقیقا از ذهنت و از جسم ات سلب مسئولیت می کنی. این تجربه آنقدر برای دنباله رو&amp;nbsp; لذت بخش است که به فاشیست ها می پیوندد.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;البته اسم فاشیست ها در این قسمت تا حدودی بد در رفته. مارکسیستها هم لابد به دلیل وامداری شان به هگل از این نشئه گی نیرو می گرفتند. دست کم مارکسیم با تفسیری که معتقد است زمام امور را طبقات در دست دارند و فرد عضوی از یک کل ارگانیک است. عضوی از یک جسم غول آسا. شاید تفسیر ساده انگارانه ای باشد ولی به نظر می رسد قدرت بسیجگری اش عالی است. آدم چه آرم داس و چکش روی یقه اش باشد چه صلیب شکسته چه شمشیری دولبه خودش را عضوی از یک کل بزرگ تصور می کند. یک جسم بزرگ که به سوی هدفی مشخص(الهی-بشری-قومی) به پیش می رود. البته از گرفتن یک پرچم کوچک سرخ در دست یا بستن یک پارچه ی سبز کوچولو به آنتن رادیوی ماشین،تا پوشیدن یونیفرمی که درجه و موقعیت جزء را در آن کل مشخص می کند راه درازی در پیش است.ممکن است آن نمادهای کوچک معصومانه به یونیفرم تبدیل بشوند یا نشوند. ممکن است صد سالی طول بکشد که جملات شاعرانه ی فیشته در مدح حل شدن فرد در اراده ی جمعی و تجربه ی سرخوشانه ی تحقق یک اراده ی بزرگتر او تبدیل به یونیفرم های اطوکشیده ی اراذل نازی بشود. ولی آغازش معمولا همان تحربه ی سرخوشانه ومعصومانه است.تجربه ی لحظه ی به دور ریختن همه ی اما و اگرها، دلهره ها ، تردید ها و وسواس ها وقتی که یک پارچه ی کوچولو به یقه ی پیرهنمان میزنیم و می رویم به خیابان.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;br/&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font size="1"&gt;نه برای اینکه به خیالبافی در یک موقعیت عینی متهم نشوم یا احیانا آدمهای خشمگین از حماقت های احمدی نژاد فحش ام ندهند. برای اینکه نمی خواهم ریاکار باشم می گویم که بنده در انتخابات شرکت کرده و به میرحسین موسوی رای می دهم.البته به کسی توصیه نمی کنم رای بدهد یا ندهد(به فرض اینکه کسی خواهان توصیه ی من باشد) فی الواقع مثل آن هلکوپتر ایستاده ام و فکر می کنم همه ی اینها که با شور و شوق دارند می دوند با رسیدن به خط پایان خواهند باخت. دلایل رای دادنم آنهم به میرحسین موسوی باشد برای بعد. فقط برای اشانتیون عرض می کنم که گمان می کنم ادامه ی ریاست جمهوری احمدی نژاد، ذهن جماعت را از دیکتاتوری واقعی در این کشور منحرف می کند.چهار سال دیگر ریاست جمهوری کند، لابد همه از خامنه ای بعنوان پیر خردمند فراموش شده ای در پس ابرهای بیت رهبری یاد خواهند کرد. فراموشی هموطنان خوشگلم باعث می شود گاهی با لحن احمدی نژاد به خودم بگویم "تعجب می کنم"&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#990000"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://zeno1.blogfa.com/" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#990000"&gt;نسخه ی فیلتر نشده این وبلاگ&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-8694666460152113762?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/8694666460152113762/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/06/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8694666460152113762'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8694666460152113762'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='یونیفرم'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-8361487678039291652</id><published>2009-05-19T01:01:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:31:41.240-08:00</updated><title type='text'>پیگیری سیر ساخته شدن یک شعر در گفتگو با شاعرش</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;font color="#999999" size="1"&gt;مثل ایکه ما چیز شده ایم. بنابراین اگر مشکلی با باز کردن این وبلاگ دارید دوسال یک بار به &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://zeno1.blogfa.com/" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#cc3300" size="1"&gt;اینجا&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#999999" size="1"&gt;&amp;nbsp;سر بزنید(لطفا بیشتر سر نزنید که من به شدت از مشغولوذومبگی&amp;nbsp;مجازی می باکم)&lt;/font&gt;&lt;br/&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br/&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;-&amp;nbsp; می خواهم بی مقدمه وارد موضوع اصلی بشوم. شما شعری دارید بنام تکاپو. چه شد که این شعر نوشته شد.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;- تکاپو حاصل چند اتفاق جزئی و احتمالا غیرمرتبط بود. من داشتم کتابی می خواندم از توماس هابز که احتمالا اسمش را شنیده اید. لویاتان. دیدم اشاره کرده به سیستم قدیس سازی در مسیحیت. یعنی از همان ابتدا این مسئله ی گزینش قدیسان یک سازوکار حکومتی بوده. طرف می رود در سنا سوگند می خورد که فلانی را در بهشت دیده و از این حرف ها. اگر درست فهمیده باشم هابز منتقد این جریان است که اگر اینطور باشد اشتباه می کند. تنها محصول معنوی یک سیستم ساختن قدیس است. حالا هم قدیسان را از ساخته شدن محروم کنیم هم حکومت ها را از ساختن قدیس که چه بشود؟ می خواهم بگویم این انتقاد یا شبه انتقاد ناراحتم کرد و فکر کردم باید با شعری به آن عکس العمل نشان بدهم که بعدا متوجه می شوید جواب نمی دهد. احازه بدهید. نوشته بودم:&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;"تو را که زدست حسابرسان رژیم&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;نشان گرفته ای و برگزیده شدی&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;چنان نفس دخترعمه ی قشنگ خودم&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;عزیز دارم و در چشم من گزیده شدی"&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;که ملاحظه می کنید، جدا از اینکه بی مزه و مبتذل است عاری از آن جنبه های معنوی ای است که دست کم دو سه واحدش در هر شعری لازم است.اغلب فکر می کنند شعر روی آدم هوار می شود یا چمیدانم شاعر تنگش می گیرد و میرود توی یک اتاق دیگری خودش را خالی می کند. بغیر از شاملو فکر نکنم کس دیگری اینطور بوده باشد. یعنی واقعا به آن اضطراری رسیده باشد که لازم شود برود در یک اتاق دیگر. من خودم شعر را ذره ذره می سازم . به همین دلیل از آن دوبیت مبتذل و موزون و مقفی رسیدم به اینجا که دست کم موزون و مقفی نیست:&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;"پنجره به شدت تکان می خورد، فکر کنم از باد.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;بیرون طوفان شده.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;قلبم آنقدر اذیتم می کند. آنقدر اذیتم می کند.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;که دلم می خواهد نفسم وای بِ ستد همین حالا.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;تمام شده گاز فندکم،سیگارم، تریاکم، خودکارم.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;بیا به دادم برس دخترعمه.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;بیرون طوفان شده صدای مقوا می آید و کشیده شدن پلاستیک روی زمین&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;نگاه کن شماره ام افتاده دخترعمه."&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;بهرحال علی رغم کنار گذاشتم وزن و قافیه ارتباطم با موضوع از دست رفت و نتوانستم چیزی بیاورم که با موضوع و انگیزه ی اصلی شعرم ارتباط مستقیم یا حتی غیرمستقیم پیدا کند.یک طوری سرگردان شدم و بعد دیدم دارم اسم هنرپیشه ها را ردیف می کنم که خودش نوعی شهود شعری بود. بهرحال هنرپیشه ها با کمی بدبینی ساخته ی حکومت ها هستند. خواه صدا و سیمای دولتی باشد یا امپراطوری رسانه ای و استودیویی فیلسمازی همه ی اینها غولهایی غیر معنوی هستند که هنرپیشه یا همان قدیس های عصر جدید را تولید می کنند. من ابدا به این روند انتقادی ندارم کما اینکه به قدیس سازی توسط سنای روم هم انتقادی نداشتم. فقط خواستم توضیح بدهم که منظورم از شهود شعری چیست. درست وقتی که فکر می کنی همه ی ارتباط ها از دست رفته نام پرویز پورحسینی سر قلم ات می آید و به دادت می رسد:&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;"پرویز پورحسینی، بهروز وثوقی، آزیتا حاجیان&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;لیلا حاتمی&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;مرحوم فردین&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;و دیگران&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;و دیگران&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;حتی خارجی ها و هندی ها&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;همه را یک جا می بینم وقتی تنها هستم و خواب می بینم&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;و هر کدام با بازی های معمولی و حتی بهتر از معمولی&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;ازت می خواهند گوشی را برداری&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#993300" size="1"&gt;&lt;strong&gt;دخترعمه"&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;-&amp;nbsp; من نمی خواهم مانع شعرخواندن شما بشوم. بخصوص که این ترجیع بند دخترعمه را با صدای گرفته و جالبی ادا می کنید و خوشم می آید که بشنوم. اما خوانندگان هم مایل اند زوایای بیشتری از شعر تکاپو را برایشان روشن کنید.بهرحال می دانیم که تکاپو حرکتی در شعر فارسی ایجاد کرد و رفت که بتدیل به جریان شود. حتی عده ای از علی سازان یا علیست ها(منظور طرفداران علی عبدالرضایی است)از او روبرگرداندند و به شما گرویدند البته چون شما اسم خاصی ندارید نتوانستند بر جریان خودشان اسم بگذارند&lt;/font&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;-&amp;nbsp; خوب من متوجه سئوال نشدم.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;-&amp;nbsp; سئوال خاصی ندارم. ازتان خواستم درباره ی شعر تکاپو توضیح بیشتری بدهید. چون می دانیم که هیچ کدام از این بخشهایی که خواندید در شعر اصلی نیامده. کلا اگر مطلبی هست که ممکن است طرفدارانتان یا حتی غیرطرفدارانتان را متعجب کند بیان کنید&lt;/font&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;-&amp;nbsp; خوب همین کار را می کنم. من خوابیده بودم و داشتم سیگار می کشیدم. یک دفعه از جا پریدم.حس می کردم توان دراز کشیدن ندارم. وای هم نمی توانستم بستم.بنابراین سیگار را خاموش کردم و مچاله شدم توی خودم. یک جوری مثل سجده. البته پاها بیشتر جمع شده بود توی شکمم.همین مدلی که زنها توی فیلم های آنطوری...&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&amp;nbsp; -خوب فکر می کنم متوجه منظورتان شدم.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;-&amp;nbsp; بله توی خودم جمع شده بودم. نمی دانستم چکار کنم. واقعا نمی دانستم. شما احتمالا نمی فهمید چه می گویم. لحظه ی عجیبی بود. چشم هایم را بستم. باز کردم. بستم. هیچ فرقی نمی کرد. هیچ چیزی آرامم نمی کرد.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;-&amp;nbsp; بعد شعر گفتید ؟&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;-&amp;nbsp; نخیر. می گویم هیچ کاری نمی توانستم بکنم.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;br/&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300"&gt;تکاپو(ویرایش نهایی)&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#666666" size="1"&gt;&lt;strong&gt;پرش ارتفاع شغل است.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#666666" size="1"&gt;&lt;strong&gt;آفرینش کتاب هنری شغل است.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#666666" size="1"&gt;&lt;strong&gt;معاونت اداره مرکزی بخش مددکاری بنیاد مستضعفان شغل است.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#666666" size="1"&gt;&lt;strong&gt;دعانویسی برای حامله شدن شغل است.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#666666" size="1"&gt;&lt;strong&gt;فروش لوازم صوتی تصویری شغل است.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#666666" size="1"&gt;&lt;strong&gt;بازی کردن فوتبال یا حتی والیبال شغل است.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#666666" size="1"&gt;&lt;strong&gt;راه رفتن روی طناب چند متر یا روی زمین سی چهل کیلومتر شعل است.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#666666" size="1"&gt;&lt;strong&gt;تدریس زبان انگلیسی، ویراستاری و ترمیم ابنیه ی باستانی شغل است.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#666666" size="1"&gt;&lt;strong&gt;وشغل در جهان زیاد است.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#666666" size="1"&gt;&lt;strong&gt;خیلی است.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;font color="#666666" size="1"&gt;&lt;strong&gt;دختر عمه.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-8361487678039291652?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/8361487678039291652/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/05/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8361487678039291652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/8361487678039291652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='پیگیری سیر ساخته شدن یک شعر در گفتگو با شاعرش'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-7998458540320161424</id><published>2009-02-03T06:58:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T14:31:03.902-08:00</updated><title type='text'>از گوسفندان و انقلاب</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;حالا دیگر کسانی که در حوالی سال پنجاه و هفت هیچ کاری نکرده اند دارند به قهرمانهایی تبدیل می شوند که می توانند به دیگران( به همه ی آلوده ها و جنایت کاران و انقلابی ها) فخر بفروشند. کسانی که در سیستم گذشته آنچنان در قدرت ذوب شده بودند که نه فاصله ی طبقاتی وحشتناک را می دیدند نه بر باد رفتن پول نفت در نیم دهه و نه روشهای استالینیستی شاه را &amp;nbsp;در ساختن یک حزب واحد و خفه کردن صداهای مخالف و همه اش حواسشان بود که پیکانشان را به پژو تبدیل کنند حالا به سخن در آمده اند.زمانی که می شد سخن گفت اما ساکت بودند. زمانی که &amp;nbsp;باهوش ترین و مومن ترین بچه های این مملکت در زندانها می پوسیدند و مرد بی نظیری مثل سعید محسن صرفا به دلیل شرکت در گروهی که قرار بوده در آینده کاری انجام دهد اعدام می شد و در زمانی که خسرو گلسرخی را به اتهامی خیالی می کشتند و بیژن جزنی و دوستانش را در یک انتقام کشی کور و ابلهانه در تپه های اوین سگ کش می کردند این اشرافیت جدید(به تعبیر ایرج) که اعتبارش را از گوسفند صفتی و انفعال کسب می کند در دفترهای کارش و در بقالی های حقیرش لمیده بود. حالا اما به مبارزان می گویند &amp;nbsp;"در اون زمون ما تو خونه مون می نشستیم شما می ریختین توی خیابون" ...&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;ظاهرا شکست(یا پیروزی) بعنوان عنصری که همه ی حرکات پیشین را معنی دار می کند به کار آمده و باعث شده این منفعلان ذوب در ولایت شاهنشاهی تمام فعالیت های یک دوره ی تاریخی را دوباره معنی کنند و از این راه تبدیل به قهرمانهای آینده نگری شوند که گویی در هوای آلوده ی دهه ی پنجاه اعدام های دهه ی شصت را می دیدند و بخاطر همین هیچ کاری نمی کردند. واقعیت اما این است که آنها اصولا چیزی را جز نواحی اطراف شکم شان &amp;nbsp;نمی دیدند .&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;آدم عصبانی می شود چون به وضوح می بیند که&amp;nbsp; چطور &amp;nbsp;مظلومانی که هم زندگی و آینده شان را از دست دادند و هم آرمانهایشان لجن مال شد &amp;nbsp;اکنون باید پاسخگوی دارو دسته ی منفعل هیچ کاری نکرده باشند. من اینها را نوشتم که بگویم اگرچه انقلاب ما به گند کشیده شد . اگرچه ارثیه ی خون آلودش &amp;nbsp;به دست گنگسترهایی نظیر هاشمی رفسنجانی و رفیق دوست و خمینی و خامنه ای و جنتی و مرتضوی و ...الخ افتاد و اگر چه سخنگویانش بجای گلسرخی و جزنی و سعید محسن، مجری های زرد &amp;nbsp;و نارنجی پوش تلویزیون و سریال سازهای های بی شعور شده اند اما هنوز هم عمل کردن و آرمان داشتن ذاتا ارزشمند است و آن آدم نون به نرخ روز خوری که در خیابانهای خون آلود به تعطیلات خزرشهرش می اندیشید حق ندارد روی مبلش تکیه بدهد و ترسو بودن و حقیر بودنش را به پرچم&amp;nbsp;پیروزی تبدیل کند. انقلاب بهمن شکست خورد اما هر نجاستی را نمی توان در چشمه ی این شکست تطهیر کرد. حتی اگر انقلاب بیشتر از این به گند کشیده شود و حتی اگر همه چیز افتضاح تر از چیزی بشود که هست.باز هم گوسفند صفتان تبرئه نمی شوند. &lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;در یکی از این فیلمهای درپیت تولید انبوه، جنایتکاری که قرار بود شبیه ارنستو چگوارا باشد خطاب به کودکی می &amp;nbsp;گفت" اولین کار خوب اینه که کار خوب بکنی. دومین کار خوب اینه که کار بد بکنی. اما بدترین کار اینه که هیچ کاری نکنی" ....البته با این حرف نمی توان دست های آلوده به خون را پاک کرد. اما اگر پرنسیب های انسانی زیر پا گذاشته نشود من به این حرف معتقدم. اگر کسی اشتباه کرده و اگر آرمان گرایی اش به از سوی &amp;nbsp;مشتی گنگستر قبضه شده همچنان می تواند مفتخر باشد که کاری کرده است. در مقابل خیل عظیم گوسفندانی که مهمترین افتخار زندگی شان "هیچ غلطی نکردن است.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;پ.ن: این نوشته شبیه دیگر نوشته های این وبلاگ نیست. صریح و یکسویه است. بگذار باشد . به طرز غیرقابل کتمانی عصبانی ام.لطفا کسی هم تذکر ندهد که جمهوری اسلامی فلان است و بهمان است. &amp;nbsp;لجنزار جمهوری اسلامی آب کر نیست که در آن بتوان آلودگی های حکومت پهلوی را تطهیر کرد. احساس من این است که دارند از این لجنزار چنین استفاده ای می کنند. در کشوری که حافظه فقط به درد حفظ کردن غزلیات حافظ می خورد هر از چند گاهی باید همه ی اینها را به خودمان یاآدوری کنیم.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-7998458540320161424?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/7998458540320161424/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/02/blog-post.html#comment-form' title='28 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/7998458540320161424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/7998458540320161424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='از گوسفندان و انقلاب'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>28</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-7419641215840683758</id><published>2009-01-07T01:51:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T14:30:39.917-08:00</updated><title type='text'>نسرین رو به بالا</title><content type='html'>شاید قبلا به جز از طریق تلویزیون دوی سرعت ندیده ام. شاید هم او است که انگار موقع دویدن چند سانتی متر بالای زمین پرواز می کند. با هر قدم مثل بادکنک هایی که داخل شان گاز سبکتر از هوا است می رود بالا و بعد بنا بر ضرورتی که معلوم نیست از کجا&amp;nbsp;آمده فرود می آید به زمین. البته عرق کرده و ملتهب است. اما انگار&amp;nbsp;همه اش بخاطر تلاش ویژه ای است که صرف تبدیل حرکت عمودی اش به افقی می کند.&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;هیکل لاغر و غوز کرده اش را وقتی به خط پایان فرضی می رسد مچاله می کند و زیر شکمش را می گیرد.این چیزها را هم در تلویزیون نشان نمی دهند که آدم بداند همه ی دونده های مونث دوی سرعت بعد از تمرین های فشرده دچار چنین دردی می شوند یا این درد ویژه منحصر به او است که آنهمه انرژی برای&amp;nbsp;به هوا&amp;nbsp;نرفتن صرف می کند.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;حالا عرق کرده افتاده است توی ماشین و مربی اش (زنی سی ساله یا چهل ساله؟ یا در&amp;nbsp;مورد مربی های ورزش&amp;nbsp;آدم متوجه فرقش نمی شود.یا مربی او منحصرا اینطور بود. او که در دو جبهه می جنگید و مربی اش را هم وادار می کرد که در دوجبهه هدایتش کند) دارد سرش داد و بیداد می کند و کمابیش از روی عطوفت و یا سنتی که مثل خیلی دیگر از سنت ها به بعضی اعضای بدن فشار غیر لازمی می آورد هنجره اش را پاره می کند.مثلا کسی که می میرد و بالای سرش ضجه می زنند. جیغ میزنند.به صورت شان خاک می ریزند. به کله شان و به چادرها یا مانتوهای سیاه شان.این چیزها لابد برای یک ناظر خارجی خیلی تلخ است و نمایانگر عیرقابل تحمل ترین دردهای آدمیزاد است. اما همه ی ما کمابیش می دانیم که این&amp;nbsp;ادامه ی سنتی است که صرفا سلامت حنجره را به خطر می اندازد و مثلا به معده یا روده یا حتی قوای تناسلی آدمیزاد کاری&amp;nbsp;ندارد. اما واقعا چه کسی به ذات واقعیت نزدیک تر است؟ ما یا آن ناظر خارجی که در این نمایش ها درد بزرگی را تشخیص می دهد؟ در هر صورت اینطور می شود که زنهای سالخورده صدایشان خشدار و مردانه می شود و یا اصلا از دستش می دهند و به خدای خالق یا طبیعت رودست میزنند. چون سالخورده شدن یعنی&amp;nbsp;جیغ و داد کردن&amp;nbsp;بالای سر قبر خیلی از مرده ها. به همین دلیل من نمی توانستم تشخیص بدهم این داد زدن ها ادامه ی سنتی به همین میزان غریب است یا مربی واقعا از خطای دختر روبه بالا دردش گرفته و اینچنین فریاد میزند.اما وقتی&amp;nbsp;او&amp;nbsp;را در چهل یا پنجاه سالگی(ده سال بعد از آن واقعه) می بینم صدایش در نمی آید. می گوید از سیگار است و من گریه ام می گیرد. چون می فهمم . چون نمی فهمم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;سیگار با گلو این کار را نمی کند. می توانست آرام بنشیند کنار دختر و دستش را بگذارد روی شانه اش و برایش موزیک مورد علاقه اش را بگذارد. حتی اگر نیازی به تنبیه بود تلخی شکست را برایش یادآوری کند. هرکار دیگری غیر از عربده کشیدن بر سر آن دختر که اسمش را چند روزی بود گذاشته بودم روبه بالا.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;یک بار دیگر هم بود که مربی وسط مسیر محکم زد روی ترمز. از ماشین پرید پایین و با خشونت "روبه بالا" را که در تلاش ابدی اش برای تبدیل حرکت عمودی به افقی عرق می ریخت بغل کرد. هنوز هم می توانست نشانه ی عطوفت باشد اما وقتی هر دو زمین خوردند و زانوی مربی زخمی شد مشخص بود که عطوفت نیست یا دست کم آن عطوفتی نیست که من بتوانم درک اش کنم یا حتی تشخیص اش بدهم.با همان حال خودشان را کشیدند داخل ماشین."روبه بالا" داشت در قمقمه را باز می کرد که مربی قمقمه را قاپید و پرت کرد بیرون. چطور می شود همه ی این چیزها را دقیق شرح داد؟مثلا می توان دکوپاژ کرد.دستی می آید در چشم انداز و با خشونت قمقمه را می چسبد. انگشتر ِ انگشت های ظریف و تیره ای که این روزها از فرط لاغری پوست اش جمع شده سر می خورد و می افتد پایین و در نمایی دیگر از پنجره ی یک ماشین کرم رنگ قمقمه ای را می بینیم که می آید رو به ما.بعد دختری خم شده از&amp;nbsp;جلوی&amp;nbsp;پایش انگشترش را بردارد و سرش را بالا نمی آورد. شاید چون می ترسد چشمهایش قرمز باشد شاید چون انگشترش را پیدا نکرده. اما همه ی اینها توضیح نمی دهد که ضربان قلب" روبه بالا" چگونه بود. از نظر ریتم اشکالی نداشت. ولی انگار در همان ریتم آشنا و کمابیش تسکین دهنده یک عنصر کافکایی وارد شده بود.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;شاید همان بود که باعث شد&amp;nbsp;"روبه بالا" آن طور شود یا آن طور کُنَد و باعث شود آن&amp;nbsp;پایان رقم بخورد.هم برای راوی و هم برای مربی و هم برای رو به بالا.&amp;nbsp;روزی درباره اش رمانی خواهم نوشت. اما الان یک نوع درد (شبیه دردهای قاعدگی که تو را وا می دارند از ریتم موجود بدنت خسته شوی) مرا وا می دارد که به شیوه ی گزارشهای روزنامه ای بگویم روزی&amp;nbsp;"روبه بالا" را خواهرزاده ی مربی درخانه ی خاله اش غافلگیر کرد. همراه با یک مرد. مردی که چند تا &amp;nbsp;هزارتومانی گذاشته بود روی میز کامپیوتر و چنان روی دختر افتاده بود که&amp;nbsp;پسرک گمان کرد که دختر روبه بالا به دختر روبه&amp;nbsp;پایین تبدیل شده است یا خواهد شد.&amp;nbsp;این عبارت می تواند حاوی مشمئزکننده ترین کنایه های جنسی باشد. اما حتی در پس همین کنایه ها می توان حقایقی را که بزرگتر از قالب حوادث روزمره هستند کشف کرد. مثلا وقتی کسی با اشاره به همخوابگی اش می گوید "زدمش زمین" در تلقی رایج اش می توان یک آدم مفلوک را دید که سعی می کند با استفاده از این عبارت دل به هم زن ترین حقارت هایش را بپوشاند اما همین عبارت می تواند گزارشی هولناک باشد از سقوط یک پرنده ی بلفطره یا در صورت خوشبینانه اش روایتی باشد از یک آشتی و تلاقی تاریخی میان عنصر آسمانی و زمینی. بنابراین لازم است خواننده ی این مطلب برداشت رایج را کنار بگذارد. برداشت بد یا خوب بر عهده ی خود او است.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;اما آنچه عجیب است. آنچه برای راوی حتی از اخراج شدن "روبه بالا" از سوی مربی مهمتر است. آنچه حتی از التماس ها و گریه ی دختر روی انسرینگ ماشین تلفن مربی مهمتر است یک مواجهه ی درخشان یا اگر دلتان می خواهد یک شهود است که فردای آن روز&amp;nbsp; رخ داد.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;فردای آن روز قبل از آنکه خواهرزاده ی دهن لق موضوع را به خاله اش بگوید، یک بار دیگر&amp;nbsp;دختر را دید که در آستانه ی رفتن است. روبه بالا.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;br/&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br/&gt;*چند غلط دیکته ای و تایپی وجود داشت که با تذکر آگاهان تصحیح شد.مطمئنا هنوز هم وجود دارد . دست کم یکی دیگر هست که یک بار خودش را به من نشان داد و از ان پس رخ پنهان کرد.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-7419641215840683758?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/7419641215840683758/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/01/blog-post.html#comment-form' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/7419641215840683758'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/7419641215840683758'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='نسرین رو به بالا'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-1229937978888186820</id><published>2008-11-25T14:34:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T14:30:18.308-08:00</updated><title type='text'>داستان استوایی</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;آفتاب داغ &amp;nbsp;و غروب های پر از مارمولک و پشه و صدای خش خش همه چیز و احساس خفگی و از اینجور حرف ها یا حس ها . داستان در چنین فضایی می گذرد. یک شکارچی داریم که خوابیده روی تخت خواب معلقی که بفهمی نفهمی تکان می خورد. با کلاه مخصوص شکار که کشیده روی صورتش و یک تکه چوب خیلی نازک یا گندم نارس که گرفته لای دندانش . صحنه به نظر ابدی می رسد. همه چیز بی عیب است مگر وقتی که بدانیم اسم شکارچی ما محمد خواجویی است و تابستان در فاصله ی امتحان مرداد ماه و شهریورماه بچه هایش (مونا و مینا)آمده سلمان شهر( متل قوی سابق) و یک ویلا اجاره کرده به عبارت شبی هفده هزار و پانصد تومن در جایی که خیلی دنج به نظر می رسد اما در و پیکر درستی ندارد. بچه هایش از صبح همراه با خانمش و یک سبد حاوی دو آب پاش، یک شیشه ی روغن زیتون و سه تا رانی آناناس رفته اند آفتاب بگیرند و او دراز کشیده و دارد به چند چیز نامشخص&amp;nbsp;یا مشخص فکر می کند.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;برای هر چیز بدون هیچ شکی دلیلی وجود دارد. یعنی آدم نباید گمان کند چیز الله بختکی در جهان وجود دارد. به تعبیر آخوندها و فیلسوف ها، صدفه محال است. بنابراین پیدا شدن معلم تربیتی مونا در این ویلای دنج محال به نظر می رسد مگر به یاری علاقه ی مونا به نگهداری عکس کامران و هومن در کتابهای درسی اش و امکان پست مدرن متعه و معجزه ی خدشه ناپذیر موبایل و صاحبخانه هایی که با دریافت چند هزارتومان بیشتر به یک زن مجرد&amp;nbsp; بدون اجازه نامه از اماکن اتاق اجاره می دهند. محمد خواجویی هنوز هم که هنوز است با دیدن خانم جانزاده دست و پایش را جمع می کند و&amp;nbsp; گمان می کند یاید با لحن آقاهایی که اگرچه صورتشان را از ته می تراشند اما نماز صبح شان قضا نمی شود درباره وضعیت اخلاقی-انظباطی مونا توضیح دهد. طبیعتا مثل همیشه پس از چند لحظه همه چیز مرتب می شود و آقای خواجویی خانم را که دارد دکمه های مانتویش را باز می کند می کشد طرف خودش و می اندازد روی تختخواب معلقش و خیلی ساده و بدون آنکه خنده دار به نظر برسد میخ تختخواب در می رود و هر دو می افتند زمین و هر دو پای خانم یا دست کم یکی از&amp;nbsp;پاهایش مو بر می دارد. خانم جانزاده جیغ های گوشخراش می کشد و محمد خواجویی تا حدی که ازش بر می آید دستپاچه می شود. چند دکمه ی باز شده خانم را می اندازد و بلندش می کند و می بردش بیرون ویلا. جاده خاکی و بن بست است پس امید چندانی به ماشین های گذری ندارد.هوا هم خیلی گرم است. آنجا هم جایی نیست که بشود به آژانس آدرسش را دارد و اگر هم بشود او نمی تواند . آفتاب هم دارد می رود و &amp;nbsp;موعد صیغه هم چهار روز دیگر به پایان می رسد. هوا هم خیلی گرم است.این ارزش چند بار تاکید را دارد ( نقش گرمای هوا در این ماجرا شبیه نقش آفتاب در بیگانه ی کامو است. یعنی می تواند انگیزه ی جنایت به حساب بیاید. طبیعتا برای درک این ارتباط در هر دو داستان صرف مقدار زیادی مهربانی و ترحم از سوی خواننده ضروری است) بهرحال آقای خواجویی علی رغم این گرما و مسائل دیگر چند قدمی راه می رود. بعد می ایستد. خانم جانزاده را می گذارد کنار دیواری کاهگلی و بر می گردد. تقریبا می دود. در حال برگشتن با خودش به چند چیز مشخص یا نامشخص فکر می کند و این فکرها در ضرباهنگ دویدنش تقسیم می شوند.مثلا اینکه معنای زندگی چیست –اوک-و آدمیزاد در گذر زمان به کدامین مسیر می رود.اوک- خسته ام- اوک-خسته ام –اوک- خیلی خسته ام-اوک- همه چیز تمام شد-اوک- چه می شود کرد-اوک ....شاید واژه ها را دقیق انتخاب نکرده باشم اما لحن فکر کردنش اینطوری بود. آن "اوک ها" هم صرفا وسیله ای است دم دستی برای نشان دادن لحظه ای که پای آقای خواجویی به زمین می رسید و یک وقفه ای در فکر کردنش پدید می آورد. اگر خواننده حین دویدن فکر کرده باشد متوجهش می شود اگرنه می تواند کلا "اوکها" را نادیده بگیرد.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;نهایتا وقتی مونا و مینا و اکرم با صورت های پوسته پوسته شده بر می گردند آقای خواجویی روی تختخوای احیا شده اش خوابش برده. اکرم دخترها را می فرستد که سبد و نوشابه را از ماشین بیاورند و دست آقای خواجویی را می گیرد و با حداکثر توان از داخل شورتش در می آورد. درباره ی این عادت آقای خواجویی چیزی نگفته بودیم. مثل خیلی چیزهای کوچک و دردناکی که درباره شان سکوت کرده ایم. مثلا ما نگفتیم خانم جانزاده هنوز هم که هنوز است با دست کشیدن به مچ پایش اشک توی چشمهایش جمع می شود و&amp;nbsp; کینه اش نسبت به خداوند یک درجه عمیق تر می شود. باید قبول کرد که چیزهایی هستند که نمی شود توضیحشان داد. مثل امنیت مطبوعی که پتوها وقتی که آقای خواجویی و ما بچه بودیم ایجاد می کردند. امنیتی که آقای خواجویی با فرو کردن دست در شورتش سعی می کند بازسازی اش کند. بعضی ها هم با کارهایی دیگر. پرخوری. نشئه کردن. قمار. خودکشی و رییس جمهور شدن. &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-1229937978888186820?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/1229937978888186820/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/11/blog-post.html#comment-form' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/1229937978888186820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/1229937978888186820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='داستان استوایی'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-681422726963919847</id><published>2008-10-14T13:09:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:29:38.227-08:00</updated><title type='text'>بخاطر مادری که توی کما است</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;تاثیز گذارترین کتاب ها روی آدم معمولا بهترینشان نیستند. بنابراین وقتی با سئوالی شبیه به این مواجه می شویم که "کدام کتاب ها بیشترین&amp;nbsp;تاثیر را بر شما گذاشته اند" درست تر آن است که بجای اینکه سعی کنیم طرحی از سلیقه ی ادبی-هنری مان رسم کنیم آن کتاب هایی را بخاطر بیاوریم که واقعا توانسته اند ما را تغییر&amp;nbsp;دهند. به این ترتیب از نظر من کتاب های درسی بیشترین تاثیر را روی شکل گیری شخصیت ما داشته اند . یعنی نوع رابطه ی ما با آنها، اینکه مقهور آنها بوده ایم یا نه. اینکه جلد و مشما می کردیمشان ی نه. اینکه اسممان را با خط خوش و دورنگ رویشان می نوشته ایم یانه ترسیم کننده ی سرنوشت ما و مشخص کننده ی نوع نگاه ما به جهان و انسانها بوده اند. آنهایی که از این کتاب ها همچون بت نگه داری می کردند از همان موقع نشان داده اند بت پرست های خوبی هستند و معمولا در بززگسالی همان احترام را به رییس شان در اداره و رهبرشان در حکومت می گذارند. من باورم نمی شود کسی که کتاب مزخرف تعلیما دینی یا اجتماعی را جلد و مشما می کرده &amp;nbsp;و همه ی نگرانی اش این بوده که لبه ی جلدش تا نخورد اصولا در بزرگسالی به وضع موجود معترض باشد یا با معترضین همدلی کند.بنابراین به عنوان تاثیر گذار ترین کتاب من کتاب های درسی را معرفی می کنم. روی خودم و البته روی دیگران.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;کتاب دیگری که توانست من را به عمل وادار کند و مستقیما روی زندگی بیرونی ام تاثیر بگذارد "چه باید کرد" نبود. کتابی بود به قطع پالتویی و در پنجاه شصت صفحه که عنوانش چیزی بود در این مایه ها"چگونه هواپیما بسازیم"&amp;nbsp; ...و من طبق دستورات این کتاب و البته با نوآوری های غلط غلوط خودم توانستم یک کایت کوچک بسازم که قبل از ینکه خودم آزمایشش کنم مادرم متوجه شد و جانم را نجات داد. از آنجایی که کسی اگر در راه هدفی علمی کشته شود شهید محسوب می شود این کتاب من را تا آستانه ی شهادت برده و این تاثیر کمی نیست. همچنین این تنها کتابی است که باعث شده بنده بعد از خواندنش حرکتی به غیر از سیگار کشیدن یا چایی خوردن انجام دهم.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;کتاب دیگری که خیلی روی من تاثیر گذاشت کتابی بود که الان اسمش یادم نیست. اما نویسنده اش فهمیمه رحیمی است و قصه ی پسری منزوی است که بخاطر انتقام گیری از مردی که خواهرش را آزار داده &amp;nbsp;در گوشه ای از خانه ی بسیار بزرگشان یک دستگاه شکنجه ی شخصی می سازد&amp;nbsp; و مقداری جانور( به گمانم زالو) می اندازد به بدن مرد کذایی و او را در محفظه ای شیشه ای زندانی می کند. پس از آن کتاب من دانستم که می توان منزوی بود و منزوی بودن در جهان یکی از حالت های زندگی کردن است. تازه باعث می شود دخترهای خوشگل هم تلاش کنند آدم را از انزوا خارج کنند و این خیلی لذت بخش است. اسم دختره( اگر با دوست خاله ام&amp;nbsp;&amp;nbsp;در آن سالها اشتباهش نکرده باشم) هنگامه بود.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;دو کتاب سفر به انتهای شب و وجدان زنو هم خیلی رویم تاثیر گذاشته اند. دست کم تا آن اندازه که اسم وبلاگم را بر اساس شان انتخاب کنم. البته شاید دلیل تاثیر گذاری بیش از حد جفت شان آن است که آنها را در سن خیلی کم خواندم. همچنین می توانم کتاب های آمریکای کافکا و ژان کریستف رومن رولان را نام ببرم که هر کدام در مقطعی بسیار بنده را احساسی و اینها کردند.کتاب هایی هم که در بزرگسالی خیلی تاثیر گذار بودند &amp;nbsp;در جستجوی پروست و کتاب های رولان بارت و ویتگنشتاین و خاطرات اگوستین قدیس بودند&amp;nbsp; که بخش روشنفکرانه و آبرومند کتاب های تاثیر گذار من را تشکیل می دهند. اگر چیزی یادم بیاید اضافه می کنم.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;پ.ن:&lt;/strong&gt; این نوعی بازی وبلاگی است که نمی دانم چه کسی راهش انداخته اما من به دعوت و توصیه لئون در آن شرکت کردم .هر کسی که این مطلب را می خواند لطفا در این بازی شرکت کند. بخاطر مادر دوبچه که الان در کما است و هر لحظه احتمال مرگش میرود لطفا در این بازی شرکت کرده و دیگران را به شرکت هرچه پرشکوه تر در آن تشویق کنید&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-681422726963919847?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/681422726963919847/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/10/blog-post_14.html#comment-form' title='31 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/681422726963919847'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/681422726963919847'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/10/blog-post_14.html' title='بخاطر مادری که توی کما است'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>31</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-4655291405006718351</id><published>2008-10-07T18:24:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:29:29.984-08:00</updated><title type='text'>افسانه ی درودگر خسته</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;به&amp;nbsp; بیست سی نفری که همچنان مومنانه به این وبلاگ سر میزنند سلام می کنم و امیدوارم حالشان خوب باشد. به گمانم من به پایان دوران وبلاگ نویسی ام رسیده باشم. یعنی اینطور حدس میزنم. ولی از انجایی که همه چیز از جمله وبلاگ نوشتن و ننوشتن دست خدا(به فرض وجود) است خداحافظی نمی کنم و در عوض هر روز و هر ساعت زورم را میزنم که یک چیز بامزه ، عبرت آموز و ویتگنشتاینی برای تان بنویسم.برای شروع چیزی خواهم نوشت که اسمش را هنوز هیچ چی نشده گذاشته ام "افسانه ی دورود گر خسته"&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;***&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;درود گر خسته پشت میز بزرگی نشسته بود و داشت ساندویچ کالباس می خورد که برای اولین بار با آن چیز مواجه شد. اولش طبیعتا فکر کرد دارد خواب می بیند و یک گاز به ساندویچش زد تا از از ساندویچ مجانی ای که عالم رویا در اختیارش گذاشته نهایت استفاده را بکند. بعد که دید بیدار نمی شود چند تا گاز دیگر زد. بعد دستش را دراز کرد به آسمان و سعی کرد به ژله ی توت فرنگی فکر کند. حدس میزد که در رویا به هر چه فکر کنی گیرت می آید ولی هر چه زور زد خبری نشد. بعد سعی کرد به دخترخاله اش -وقتی که شانزده ساله بود و هنوز چهار پنج شکم نزاییده بود- فکر کند.حتی جسارت را به انجا رساند که او را با لباس توری و بدون سینه بند تصور کند. اما باز هم نتیجه نگرفت و در تمام مدت آن چیز ساکت و بی حرکت ایستاده بود در جایی که قرار بود دختر خاله هه ظاهر شود. می توان کارهای دیگر درودگر خسته را هم ذکر کرد. مثلا اینکه سعی کرد با چاقو انگشتش را ببرد و دلش نیامد یا اینکه با مشت کوبید توی لپش تا از خواب بپرد. اما همینقدر می گویم که انقدر از این مسخره بازی ها در آورد که آن چیز حوصله اش سر رفت و گفت"ببینم من دقیقا چقدر باید اینجا علاف شم که تو مطمئن شی خواب نیستی؟ " درود گر خسته یا از خجالت یا به علت خستگی(خواه در رویا باشد یا بیداری) دست از تلاش برای بیدار شدن بر داشت.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;آن چیز چه بود؟ این به خودی خود می توانست موضوع یک پایان نامه ی کارشناسی ارشد و حتی دکتری باشد. لیکن در آن صورت هیچ تضمینی وجود نداشت کسی بتواند از چنین پایان نامه ای دفاع درستی بکند. مثلا وقتی استاد داور می پرسید "آن چیز چقدر طول دارد" جواب ها می توانست از یک متر تا هزار کیلومتر و حتی بیشتر و حتی کمتر متغیر باشد. لابد تا اینجا گمان کرده اید که با یک چیز معنوی سر و کار دارید؟مثلا یک چیز سیال و &amp;nbsp;ماورایی که از دنیایی برتر(یا فروتر) سایه ی تاریک(یا روشنش) را می اندازد روی زندگی عادی و معمولی آدمی عادی و معمولی که &amp;nbsp;یک آدم عادی و معمولی و البته بی سلیقه او را "درود گر خسته" نامیده؟ اما خوب شکی نیست که اشتباه می کنید. آن چیز دقیقا معلوم نبود از کجا آمده اما هر جوری حساب می کردید نمی توانست ماورایی باشد.اگر هم بود از آن جورهایش نبود که خیلی بتواند سایه تاریک یا روشن بر چیزی بینداد. بیشتر می توانست یک بازی کامپیتوری از قرن آینده باشد که یک بچه ی شیطان قسمت ستینگش را دستکاری کرده و قهرمانش عوض اینکه برود قرون وسطی برای شرکت در نمایش واقعی جنگ های صلیبی آمده در یک خانه ی قرن بیستمی از یک ادم&amp;nbsp; قرن بیستمی از نوع درودگر و خسته اش.یا حتی می توانست هنرپیشه ی نیمه موفق یک برنامه ی دوربین مخفی باشد که در آن سعی می کنند آدمی منزوی را وادار به برملا کردن شرم آور ترین و دم دستی ترین تمایلاتش کنند. و همچنین و حتی و البته می توانست یک اگهی تبلیغاتی باشد. و باز هم البته &amp;nbsp;این آخری احتمال احمقانه ای است ولی بقول استاد علیرضا آزمندیان ابدا نباید احتمالات احمقانه را از نظر دور داشت.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;درود گرخسته نهایتا فکر کرد که از آن چیز بخواهد آرزوهایش را برآورده کند.یعنی اصولا این جور چیزها از این جور کارها می کنند و همه هم می دانند و بهتر است ادمها در این باره بیخودی تعارف تکه پاره نکنند که یعنی ما اصلا تو این باغها نیستیم و نمی دانیم غول چراغ چکارها می کند و نیش عنکبوت رادیواکتیویته چه تاثیرهایی روی پرش ارتفاع و طول آدم می گذارد و از این جور مسائل. بنابراین قهرمان ما برخلاف قهرمانان تعارفی و ریاکار داستانهای دیگر خیلی محترمانه از پشت میز بلند شد و گفت: "من سه تا آرزو دارم. اگر قول بدهی برایم عملی شان کنی قول میدهم آخرین آرزویم آزادی تو باشد." آن چیز پکی به چیزی که می توانست سیگار باشد و می توانست سیگار نباشد زد و چیزی را از دهانش بیرون داد که می توانست دود سیگار باشد و می توانست دود سیگار نباشد. بعد چیزی زد که بطور قطع لبخندی موذیانه بود و سلانه سلانه و حتی می شود گفت عشوه گرانه (آنطور که بعضی ها راه می روند)رفت برای خودش چای بریزد. درودگر خسته یک لحظه درماند که چه عکس العملی نشان بدهد. می توانست برود داد و بیداد کند. مثلا بزند زیر استکان چای. اما در آن صورت چه تضمینی بود که با یک لبخند به شدت تحقیر آمیز از سوی یک آدم خونسرد مواجه نشود؟ آدم خونسردی که دارد یک درودگر خسته ی از کوره در رفته ی مضحک را برانداز می کند؟ بنابراین همه چیز او را به سکوت و شکیبایی دعوت می کرد. توجه دارید برادران و خواهران؟ به سکوت و شکیبایی.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;ما در این قسمت از برنامه، درود گرخسته را با آن چیز رها می کنیم و سعی می کنیم به چیزهای بهتری فکر کنیم. به چیزهایی که انقدر ابهام برانگیز و ناراحت کننده نباشند. به چیزهای روشن. باشکوه و امید بخش. به چیزهایی که وقتی سعی می کنی برای شان آرزو کنی نهایتا مودبانه روبرمی گردانند و هر گز( تاکید دوباره از نویسنده است) و هرگز به جایش نمی روند آنطور برای خودشان چای بریزند.و خلاصه ما همه با هم قرار می گذریم و قسم می خوریم &amp;nbsp;به چیزهایی فکر کنیم که حتی در بدبینانه ترین پیش بینی هایمان ،آن طور که بعضی چیزها راه می روند راه نمی روند. &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-4655291405006718351?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/4655291405006718351/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/10/blog-post.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4655291405006718351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4655291405006718351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='افسانه ی درودگر خسته'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-6194398629583017275</id><published>2008-09-03T03:12:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:29:13.114-08:00</updated><title type='text'>گم و گور شدن(به ضمیمه ی ترانه ی مخصوص سرآشپز)</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br/&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br/&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;یک زمانی شاهرخ مسکوب از گم و گور شدن های گاه و بیگاه سهراب سپهری نوشته بود و من فکر کنم چهارده سالم بود و حسابی خوشم آمده بود از مردی که بلد است گم و گور شود و همیشه جلوی چشم نباشد. یعنی راستش آدم مبتذلی بودم( الان هم هستم ولی مطمئنم نه تا آن حد) و دلم می خواست غمگین و گم و گور و محو و از اینجور چیزها به نظر برسم .این طبیعتا ممکن نبود و من بطرز اسفباری پیدا بودم. در خانه یا مدرسه یا یکی از کلاس های الکی خوشانه ای که برای اثبات بی استعدادی ام در همه ی امور می رفتم می شد امد سراغم. نُه یا فوقش ده شب هم اگر خانه نبودم مامانم نگران می شد و در فقدان موبایل زنگ میزد به این طرف و آن طرف و فردا صبحش باید به ده نفر می گفتم در آن ساعتی که مامانم سراغم را از آنها گرفته کجا بوده ام. خلاصه اینطوری بود که گم و گور شدن عمرا مقدور نمی شد. بعد ها فکر کرد م بروم مسافرت و تنهایی برای خودم بگردم و مثل سهراب یک غروب تابستانی ناگهان سر راه یکی از رفقای قدیمی یا دم خانه ی یکی از بچه محل های قدیمی پیدایم بشود. فکر می کردم مثل او برای خودم نقاشی کنم .در ابعاد بزرگ. ساده و با طیف بسیار محدودی از رنگ. درخت که دیگر نمی شد کشید. تصمیم داشتم دست بکشم . دست خودم را. بعد قلموهایم را تمیز نکردم و رنگ رویشان خشک شد و من دیگر حوصله ام نیامد بروم قلمو بخرم و وقتی حوصله پیدا کردم انقدر شعورم رسیده بود که این قبیل ادا و اطوارها مدت ها است تکراری شده و نمی شود از طریقش حتی یک دانه دوست دختر پیدا کرد.&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp; امروز می توانم به طریقی آرزوی قدیمی ام را عملی کنم .البته مسافرت رفتن های سبک سهراب سپهری یا آنره مالرو ازم ساخته نیست. مسافرت های اینچنینی مثل هر ماجراجویی دیگری شجاعت منحصر بفردی می طلبد که در من یافت نمی شود یا خیلی کم یافت می شود. شجاعت تحمل ملال . این است که هنوز هم که هنوز است اگر تنهایی بروم جایی یا&amp;nbsp; یک بند کتاب می خوانم یا یک بند تلویزیون می بینم یا یک بند با گیم موبایلم بازی می کنم و در همه حال و هرکجا که باشم هر ده دقیقه یک نگاهی می اندازم&amp;nbsp; به ساعت که شب شود و یک قرص خواب بخورم و بخوابم.&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp; با اینهمه و علی رغم این شکست ها ( و البته شکست های دیگری که شرح آن در این برنامه نمی گنجد) امروزه توانسته ام به نحو پسندیده ای به مقام گم و گوری نائل بیایم. البته اغلب جایی نیستم یا لاقل در بنارس و بمبئی نیستم. یعنی وقتی می بیند خبری ازم نیست گمان نکید در حال بالا رفتن از فوجی یا یک چیزی شبیه ان هستم . همین بغل مغل ها روی کناپه ای مبلی نیمکتی چیزی لم داده ام و هر ده دقیقه یک بار به ساعتم نگاه می کنم. به این ترتیب در زندگی ام می توانم مدعی شوم که به یک هدفم رسیده ام. گم و گور شدن . گیریم نه آنطور که در چهارده سالگی در نوشته ی مسکوب خوانده بودم.&lt;br/&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#3300cc"&gt;ترانه ی مخصوص سرآشپز&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font color="#cc3300"&gt;&lt;strong&gt;ترانه ای برای مردمی که امشب از سرویس ما خوششون اومد: مدیریت سفر به انتنهای شب.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;تو که اونجا بدون توضیح اضافه نشسته ای پشت سر دختری که ممکن است خوشگل باشد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;با تو هستم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;در میز جلویی تان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;من که بر آستانه ایستاده ام.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;و این زنگ چون سوراصرافیل خبرم می کند چه کسی می آید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;و چی پوشیده.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;و آیا اصلا بلد است درست بگوید "هیدگر" یا بر می دارد و&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;اوه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;ای یار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;ای یگانه ترین یار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;می گوید "هایدگر"&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;دارید درباره ی چی فکر می کنید؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;من شرط می بینم اگر فکرتان را بخواهیم شیره بگیریم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;هیچی ته الک یا جوراب نمی ماند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;هیچی که رنگ و بو داشته باشد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;بعد که آب را بخوشانیم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;اوه .&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;ای همنفس&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;ای همدرد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;ای ای که در حساب مشترکمان کلی درد به شکل سفته و چک و سایر اوراق مربوطه داریم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;نگاه کن.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;یک حجم سخت و سخت و سیاه است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;این فکر ها از کجا آمده "ابو شکم &amp;nbsp;"&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;نکن.نخند . نرو. به کوچکترین حشیش متشبث نشو. روح ات را در ازای دو تا لیسیدن زبون به هفدهمین دستیار میک آپ آرایشگر سه شنبه شب های اول ماه آوریل شیطان نفروش/ نفروش.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;به کناری ات نگاه کن.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;به زخم های کوچولوی پشت گردنش.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;به موهایی که از بس ریز بوده نتوانسته بتراشد و بکند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;می فهمی برادر.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;اه.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;برادر جان ...برادر جان.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;می فهمی؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;آنها را که تراشیده برای همیشه از دست داده ای.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;و دیگر هیچ چیزی نیست. نخواهد بود .هیچ چیز. تو تمام شدی.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;و حالا می توانی پولت را بدهی و بروی گم کنی گورت را.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;من به تو فکر نمی کنم دیگر.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;آوخ...ای ماه درخشنده &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;اینجا رو ببین.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;بالاخره اومد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;برو تو بحر عینکش&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-6194398629583017275?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/6194398629583017275/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/09/blog-post.html#comment-form' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/6194398629583017275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/6194398629583017275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='گم و گور شدن(به ضمیمه ی ترانه ی مخصوص سرآشپز)'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-1066115179802522090</id><published>2008-06-25T02:12:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:29:04.352-08:00</updated><title type='text'>پیغام خدایان : نمایش در یک پرده</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&lt;strong&gt;بازیگران&lt;/strong&gt;: &lt;strong&gt;لیلا فروهر. گوشی سامسونگ. صدای مردانه&lt;/strong&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;گوشی سامسونگ در ابعادی غول آسا روی یک پایه کائوچویی روبروی صحنه قرار گرفته. لیلا فروهر که شبیه همین لیلا فروهر خودمان است و بعید نیست اصلا خودش باشد در تمام مدت از سرو کول گوشی بالا می رود و دور و برش می چرخد.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی:&lt;/strong&gt; خب تو به من بگو چرا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا&lt;/strong&gt;: من نمی دونم واقعا. دلایل مختلفی می تونه داشته باشه. مثلا من یک بار رفتم خونه شهرام دیدم زنش برام پشت چشم نازک می کنه. سیگاری نیست ولی فرت و فرت سیگار روشن می کرد دودش را فوت می کرد توی صورتم. لبهاشو طوری که غنچه می کرد خودشم فکر می کرد شیکه دل آدم به هم می خورد. من اصلش حالم از سیگاری ها به هم می خوره. به اسی هم گفتم اگه بفهمم سیگار می کشی ولت می کنم.اما خب ادم چمیدونه مردم چی فکرایی می کنن خوب ...مثلا من فکر ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی:&lt;/strong&gt; &lt;font color="#993300"&gt;(حرف لیلا را قطع می کند ):&lt;/font&gt; انقدر مزخرف نگو. من می خوام بدونم چرا بین اینهمه آدم تو...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا: &lt;/strong&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(بیحوصله و کلافه):&lt;/font&gt; چمیدونم بابا... احتمالا تو زیاد به من فکر می کنی یا می خوای جای منو بگیری...یا اصلا عاشقم شدی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی&lt;/strong&gt;: آخه من اصلا به تو فکر نمی کنم. بخصوص از وقتی که مدل موهاتو عوض کردی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt; خوب شده؟ به هنری گفتم یه طوری بزنه که با همیشه فرق کنم. گفت سیاه پرکلاغی کن. گفتم شهره اونجوری کرده. این پیرزنه گوگوش هم تو اون ویدئوی مسخره ش پرکلاغی کرده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی:&lt;/strong&gt; برو بابا...سگ گوگوش به تو می ارزه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt; زر نزن. تو یکی که عاشق منی ...اگه &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;نیستی پس خودت بگو چرا تو همه ی بقول خودت حمله هات سرو کله ی من پیدا میشه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی&lt;/strong&gt; &lt;font color="#993300"&gt;(افسرده و مغموم)&lt;/font&gt; : نمی دونم. شنیدم داستایوفسکی هم دچار این حمله ها میشده.خیلی ها میشدن ...اما نشنیدم که چیزی هم بعدش می گفتن یا نه ...ولی یه بار از رادیو شنیدم پیشگوی المپ دقیقا بعد از حمله جملات نامفهومی می گفته که اگه تفسیرش می کردن می تونستن آینده را پیشگویی کنن ...ولی مال من همیشه ثابته...تو می دونی چرا؟یعنی میشه این هم پیامی از طرف خدایان باشه؟ولی آخه خدایان بهتر از ...چی بگم والله ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt; من اصلا نمیدونم داستایوفسکی و النپ کدوم خرایی ان ...فقط میدونم تو ندونسته عاشق من شدی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی:&lt;/strong&gt; خانم جان اگه نمیدونی بدون . من گی ام و الان سی ساله عاشق آل پاچینوام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt; &lt;font color="#993300"&gt;(طوری می خندد که گونه هایش به شدت چال می افتد و صدایش می گیرد.خنده ی خشداری که بیش از هرچیز سن اش را لو می دهد): &lt;/font&gt;خدا به دور.تو همش شش ماهه ساخته شدی. ولی سلیقه ات خوبه ...آل واقعا جیگره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی&lt;/strong&gt;: میشه انقدر به من ور نری.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt; وا ...خیلی دلت بخواد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی:&lt;/strong&gt; نمی خواد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt; آخه تو خیلی تنهایی ...درست مثل من.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی:&lt;/strong&gt; ولی تو که تنها نیستی ...همیشه دورت شلوغه. سالم و سرحالم هستی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(آهی عمیق می کشد)&lt;/font&gt; : باور کن اینطور نیست. صبح ها که از خواب پا میشم همه ی تنم یهویی می لرزه.حمله ممله نیست ها ...از غصه می لرزه.. همش فکر می کنم تنهام تو یه جاده ی طولانی.تازه مثل نقل و نبات فلوکستینم می خورم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی:&lt;/strong&gt; منم همین حس ها رو دارم... با این فرق که همیشگیه.بدتر از اون این ترس لعنتیه که تو اصلا درکی ازش نداری.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt; من خیلی از مردن می ترسم... بعضی وقت هاهم که فکری میشم حالم بدجوری بد میشه ...اسی می گه هر چی دستامو جلوی صورتت تکون میدم حالیت نمیشه ...میرم زل میزنم به یه نقطه ...یاد مهستی می افتم. یادم میاد که میمیرم یه روز&lt;font color="#993300"&gt;.(چشم هایش مرطوب می شود)&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی: &lt;/strong&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(با لحنی که انگار دلش خنک شده ):&lt;/font&gt; آره می میری. مطمئن باش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt; &lt;font color="#993300"&gt;(کم کم لحنش طوری است که گویی با خودش حرف میزند):&lt;/font&gt;بدتر از اون اینه که فکر می کنم وقتی آلبوم جدید ندم مردم کم کم فراموشم می کنن...همه میرن دبی عید نوروز ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;من کجام&amp;nbsp; اونوقت؟ پوف...هی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی:&lt;/strong&gt; احتمالا داری تو جهنم کنسرت نوروزی می دی تو هم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt; شوخی نکن ...جدی می گم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی:&lt;/strong&gt; خوب&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt; خستم واقعا ....کاش میشد همه چی بهتر باشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی:&lt;/strong&gt; جی مثلا؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا:&lt;/strong&gt; چمی دونم ...حس بدی دارم...از همه چی بدم میاد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی&lt;/strong&gt;:...منم همینطور.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;لیلا&lt;font color="#993300"&gt;:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(شگفت زده و ترسان خطاب به گوشی که دچار لرزشی خفیف شده)&lt;/font&gt; چرا داری می لرزی؟همینه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;گوشی:&lt;font color="#993300"&gt; &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(با حالتی بسیار محزون مثل حالت کسانی که گمان کرده اند بیماری خطرناکشان خوب شده اما کم کم دارند دردهای&amp;nbsp;آشنا را حس می کنند):&lt;/font&gt; آره ...کم کم بدترم ..می... &lt;font color="#993300"&gt;(لرزش شدید تر می شود و گوشی از فرط لرزش از روی پایه کائوچویی به زمین می افتد. بعد از چند لحظه صدای لیلا فروهر را از دهان او می شنویم )&lt;/font&gt; : &lt;em&gt;دلم مییاااااااااااد می خوام برررررررررم ....به جون توووووووو....اینم قسسسسسسسسسسم...به جون تو دیگه تو رو دوس ندارم ...به جون تو میرم و تنهات میزارم ....نه دیگه اینجا نه جای توس نه جاااااااای من ...می رم و می بینی پشیمون نمیشمممممم...دلم میاااااااااااااد...می خواااااااام برمممممممم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;صدایی مردانه خارج از صحنه عربده می کشد:&lt;/strong&gt; مملی اون گوشی رو بردار ...خودشو کشت . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;پرده/&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-1066115179802522090?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/1066115179802522090/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/06/blog-post_25.html#comment-form' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/1066115179802522090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/1066115179802522090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/06/blog-post_25.html' title='پیغام خدایان : نمایش در یک پرده'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-1848316763125713165</id><published>2008-06-24T04:51:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:29:04.343-08:00</updated><title type='text'>دستور تهیه ی غذا: مکاویج</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;مواد لازم: &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;هویج . اب. شکر. پودر قلم گوساله.جعفری. ریواس پوست کنده شده. زرده تخم مرغ. اب پیاز.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;هر کدام &lt;/span&gt;به مقداری که در متن ذکر خواهد شد.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;من :&lt;/strong&gt; غذایی که می خواهم آموزش بدهم تقریبا ساده است. اول تعدادی هویج را پوست می کنید.&amp;nbsp;تعداد هویج ها بستگی به میل و موجودی تان در منزل دارد. بعد می گذارید خوب بپزد. اما اینکه چه مقدار طول می کشد تا هویج خوب بپزد مسئله ی اساسی است. در واقع اول باید دید که منظور از خوب چیست. ما طبق تعریف افلاطون خوب را مساوی با عادلانه می گیرم و بالعکس. بنابراین اجازه بدهید هویج عادلانه بپزد.اما این یک مقداری مبهم و حتی خنده دار است.پس &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;برای آن هم که بدانید خود عدالت چیست باید به رساله ی جمهور مراجعه کنید.به طوری که در آن رساله شرح داده شده عدالت معنی پیدا نمی کند مگر آنکه ساختار کل جامعه عادلانه باشد. باید کل جامعه را از نو ساخت. یعنی خواندن جمهور به تنهایی کافی نیست. باید بعد از آن دست به انقلاب بزنید.البته شما کلا دو راه دارید. اول اینکه بیخیال پختن و خوردن این غذای خاص بشوید و بگذارید هویج تان چندتا گربه جوش بخورد و به زندگی سرتاسر اغماض تان ادامه دهید. راه دیگر این است که کمال گرا باشید و مکاویجی را نخورید مگر آنکه هویجش خوب پخته شده&amp;nbsp;باشد.در اینصورت گریزی از انقلاب کردن نیست. البته این هم راه چندان آسانی نیست. ممکن است انقلاب به بیراهه برود و اصلا نتوانید پس از انقلاب جامعه ای داشته باشید که در آن خوب و عادلانه معنی پیدا کند. یا چمیدانم خود شما را همان اول قبل از آنکه لب تان به هویج کذایی بخورد(حتی هویج خام) بگذارند جلوی دیوار و چهار تا تیر ژس خالی کنند وسط سینه تان. اما از من می شنوید به ریسکش می ارزد.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;منتقد آشپزی&lt;/strong&gt; : شما مرتکب دو مغالطه شده اید که ناشی از زبان است و به همین دلیل است که می فرمایید برای خوردن هویج پخته ی خوب اول باید انقلاب کرد.. در حالیکه در اینجا منظور از خوب، به اندازه ی کفایت است. &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;من :&lt;/strong&gt; فرقی نمی کند. برای این هم که بدانید کافی چیست باید مبنایی داشته باشید. می توانید مثلا به یک گیاهشناس رجوع کنید یا یک متخصص گوارش یا یک مهندس کشاورزی یا یک پزشَک تغذیه و یا حتی یک سرآشپز بین المللی و الخ.&amp;nbsp;اگر فرض کنیم از هر کدام از این عالیجنابان صدتا در جهان وجود داشته باشد و اگر قبول کنید که اینها در همه جای جهان پخش اند و اگر باز هم قبول کنید که عقایدشان گاهی چه حد متضاد و چه حد متناقض است به این نتیجه می رسید تعریف افلاطونی را پذیرفتن عین عملگرایی است.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;منتقد آشپزی&lt;/strong&gt;: باز هم مغالطه.منظور از کفایت یک مفهوم کلی نیست که برای همه در همه جای جهان جواب بدهد. هویج به اندازه ی کافی باید پخته باشد یعنی هویج به اندازه ی کافی "برای شما" پخته باشد. شما می توانید با آزمون و خطا این را به دست بیاورید. هویج را بیندازید توی آب جوش و بگذارید چند تا قل بخورد. بعد امتحانش کنید. اگر هنوز کافی نبود چند قل دیگر لازم است. اینطوری می توانید ظرف چند ساعت بفهمید که هویج چقدر قل بخورد برای شما ایده آل است.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span&gt;&lt;span style="font-family:'Times New Roman';font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;من:&lt;/strong&gt; البته این مربوط به وقتی است که من بخواهم برای خودم غذا درست کنم و تازه شخص من هم صلاحیت قضاوت درباره ی اینکه چه چیزی برایم ایده آل است را داشته باشم که نمی دانید چه مسئله ی مناقشه برانگیزی است و اگر واردش شویم هیچگاه مکاویج را نخواهیم خورد.ولی حالا اگر بخاطر کمبود وقت این را بعنوان فرض قبول کنیم که شخصا این صلاحیت را دارم نباید فراموش کرد که الان دارم دستور غذا می نویسم. این یعنی که شخص من اصلا مطرح نیست و باید دستوری"کلی" ارائه کنم.. بنابراین گمان می کنم آسانتر است که مخاطبانم انقلاب کنند تا اینکه آنها را به دست انبوهی از ابهام رها کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;منتقد آشپزی&lt;/strong&gt;: شما دیوانه اید.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size:12pt;font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;من :&lt;/strong&gt; &lt;font size="2"&gt;باشد. ولی احتمالا مکاویج هام حرف نداره.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-1848316763125713165?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/1848316763125713165/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/06/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/1848316763125713165'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/1848316763125713165'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='دستور تهیه ی غذا: مکاویج'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-2851054377903973390</id><published>2008-03-01T21:04:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T14:28:41.587-08:00</updated><title type='text'>تراژدی زنده بودن</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;در سالهای اخیر سینمای ایران سه تا فیلم شاخص درست کرده که موضوعش "اعتیاد" است و هنرپیشه هایش جایزه گرفته اند و به به و چه چه شنیده اند.طبیعتا من الان نمی خواهم بروم در حیطه ی مسئله ی نقد بازیگری در سینمای ایران&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و بگویم چرا هر کس نقش عملی ها را بازی می کند جایزه می گیرد و تقدیر می شود. اثبات ریاضی مشنگ بودن ارزیاب های هنری در ایران(شاید به دلیل ریشه ای تری که مانی ب فقدان نهاد هنری می خواندش) حال و حوصله ای می خواهد که علی الحساب من ندارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;اما می خواهم به ایراد مشترک هر سه اشاره کنم. هم در فیلم بسیار ابلهانه ی شمعی در باد که پوران درخشنده با خنگی منحصر بفردش آن را درست کرده و هم در فیلم های نسبتا هوشمندانه تر خون بازی و علی سنتوری یک اشتباه اساسی وجود دارد و آن این است که هر سه گمان می کنند میل به نشئگی و خارج شدن از حال طبیعی و کشتن زمان،ربطی به مزخرفاتی نظیر فقدان امکانات،سرکوب آزادی های احتماعی،معضلات خانوادگی و ...الخ دارد. مولفان این آثار توجه ندارند که ایراد اصلی در خود زندگی است. این زنده بودن است که اغلب غیر قابل تحمل می شود و آدم را وادار می کند میان مصیبت اعتیاد و مصیبت تحمل روزمرگی و کندی زمان،خودش را تاب بدهد تا دست اخر به یک طرف غش کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;حرف در این باره زیاد است اما برای اینکه یک جوری سروته قضیه را هم بیاورم به فیلم درخشان "صورت زخمی" اشاره می کنم. خوب قهرمان ما در آن فیلم اگر خودش را با کوکائین نابود نمی کرد چه اتفاقی برایش می افتاد؟ احتمالا از بیست و سه چهار سالگی این طرف و آن طرف می پلکید و زمان را می کشت تا موهایش سفید شود و بعنوان یک موجودی&amp;nbsp;که مصیبت روزمرگی را تاب آورده آدم حسابش کنند. این خودش جهنم غیر قابل تحملی است.جهنمی که ادم ها ترجیح می دهند درباره اش حرف نزنند.چون فکر می کنند فقط منحصر به آنها است .از طرف دیگر اعتباد مهارگسیخته ی "صورت&amp;nbsp;زخمی"&amp;nbsp;به کوکائین هم جهنمی است که او را وادار می کند همسرش را از خودش براند، نزدیک ترین دوستش را بکشد،خواهرش را به کشتن بدهد و خودش هم در تنهایی و جنون به شکلی ابلهانه تکه پاره شود. اسم این وضعیت دو سر نجس،همانا و هر آینه تراژدی است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;خلاصه اینکه درست است. اعتیاد مصیبت است.اما در این گزاره به آسانی می توان واژه ی "اعتیاد" را برداشت و "روزمرگی" را جایگزین کرد. و در اینجاست که تازه ما می فههمیم تراژدی یعنی موقعیتی که راه خروج ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;هیچ چیز،نمی تواند آدم را از تراژدی زنده بودن در امان نگه دارد.علی سنتوری هم اگر در جامعه ای همراه تر زندگی می کرد و مجوز کنسرت هایش لغو نمیشد در خوش بینانه ترین حالتش می شد یکی مثل&amp;nbsp;الویس پریسلی و انوقت انقدر می خورد و می کشید تا بترکد. کسی که این را نمی فهمد خبط بزرگی می کند که درباره ی اعتیاد فیلم می سازد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span&gt;اما ممکن است بپرسید اینهمه آدم سالمی که به هیچ چیز وابسته نیستند از کجا پیدایشان شده. جواب من روشن است. از جهنم. از جهنم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;روزمرگی.خودم هم جزوشان هستم؟ شایدم ها ...شایدم نه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-2851054377903973390?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/2851054377903973390/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/03/blog-post.html#comment-form' title='38 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/2851054377903973390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/2851054377903973390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='تراژدی زنده بودن'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>38</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-520928048053725658</id><published>2008-02-05T09:11:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T14:28:28.074-08:00</updated><title type='text'>چهره ی حاج آقا اسدی در جوانی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;یکی از کاربران محترم اینترنت از طریق جستجوی "حاج آقا اسدی" به وبلاگ من رسیده است. من دیدم بد نیست به این بهانه اطلاعاتی درباره ی این بزرگوار خدمت خوانندگان عرض کنم .هر چند مطمئن نیستم این حاج آقا اسدی همان حاج اقا اسدی باشد.چرا که همانطور که می دانید،جهان پر از حاج آقا اسدی است.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;حجت الاسلام والمسلمین حاج سید محسن شاه مقصو لو معروف به آقا اسدی در سال هزار و سیصد و یازده هجری شمسی در شهر ماهلو از توابع استان مرکزی متولد شد.تحصیلات ابتدایی را نزد ملا دره گزی که از عرفای خاموش و بی جنجال سرزمین کویری ما است سپری کرد(درباره ی تحصیلات انتهایی اش هیچ خبری موجود نیست)... از کودکی وی نقل می کنند که روزی حاج آقا اسدی(آنروزها او را سدمحسن صدا می کردند) در حالیکه رنگ از رخسارش پریده بود به خانه آمد و به مادر محترمش فرمود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;"میز دله گزی داله میله پیش خدا"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;که مادر محترمش حرفش را باور نکرد و در عوض به او کمی نخودچی داد تا برود زیر درخت انجیر آرام آرام بخورد. سید محسن از کودکی بسیار کنجکاو بود و از این رو هیچ به همسالان خودش نمیبرد. بنابراین بجای اینکه برود آسوده نخودچی بخورد به مکتب خانه برگشت و در را بسته یافت.هرچه به در کوفت صدایی نیامد. تا آنکه امیرزا سراسیمه در را باز کر و با دیدن سید محسن و کاسه ی نخودچی با عصبانیت فریاد کشید:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;"مگه نگفتم من مُردم ...برو کار دارم"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;اما سید محسن دست بردار نبود. می دانست که استاد لحظاتی بیشتر در این دنیا نیست و باید بپرسد تا قبل از انکه او دیگر نباشد. بنابراین از لای دست و پای میزدره گزی خزید داخل و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;"وان را که خبر شد خبری باز نیامد"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;پس از ان سید محسن ساکت تر از همیشه بود.توی خرت و پرت های خرپشته،لای گل های شیپوری،زیر کرسی وقتی همه خواب بودند(یا حتی خواب نبودند)،پشت رخت هایی که مادرش شسته و پهن کرده بود و خلاصه هرجایی که از دید اغیار پنهان بود کز می کرد و صدایش در نمی آمد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;این سکوت و مراقبه ادامه پیدا کرد تا زمانی که سید محسن به سن رشد رسید و مقداری سبیل پشت لبهایش سبز شد. برایش دست بالا کردند و دختر یکی از کسبه ی محترم ماهلو بنام حاجی کربلایی صفر علی طباخ را شیرینی خوردند. &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;از آن پس مراقبه ی او شکل دیگری پیدا کرد.با اینحال همیشه پس از پرداخت حق النسا که وظیفه ای بود بر گرده اش، شیخ را می دیدی که گوشه ای کز کرده و صدایش در نمی آید...شیخ همواره در خودفرو رفته بود اما &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;روشن ضمیران معتقدند می توان با رمزگشایی عرفانی اشعار ایشان از سر ِ مکاشفه ی این بزرگوار خبر شد و خبرها باز آورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;ابیاتی از ایشان در مدح سکوت و مراقبه:&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;عمری دراز به سکوت و سکون گذشت&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;گاهی سپید و سبز، گاهی نگون گذشت&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;زین منزلی که از آن ساقیان خبر دارند&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;باید به رخصت صد آزمون گذشت.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;***&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;یکی دیدم پری رویی بخفته&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;تنش همچون بلور ِ شسته رفته&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;برفتم تو خودش را سخت پوشاند&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;خدایا این خیالش کی می افته&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&amp;nbsp;***&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;همه شیر و شکرها بین&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;نصیب سگ پدرها بود&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;به ما نوبت شد اما تف&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;تهٍ دیگ صفرها بود&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-520928048053725658?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/520928048053725658/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/02/blog-post.html#comment-form' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/520928048053725658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/520928048053725658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='چهره ی حاج آقا اسدی در جوانی'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-2699350797443795940</id><published>2008-01-26T22:18:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T14:28:28.065-08:00</updated><title type='text'>به همین ترتیب...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;- &lt;a href="http://sigarchi05.blogsky.com/" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;آرش سیگارچی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; در صدای آمریکا بود و وقتی می خواست درباره ی حمله ی آمریکا به عراق صحبت کند یادش نرفت که بگوید این حمله برای دموکراسی و بر چیدن دیکتاتوری صدام صورت گرفت. به صورتش نگاه می کنم که هنوز جای زخم بر آن است.به کرواتش که کم کم باید به ان عادت کند. به چشمهایش وقتی که تاکید می کند دیگرهیچ وقت سرطان نخواهد گرفت. قدیم ندیم ها به این چیزها نگاه نمی کردم. نهایتا برای از دست رفتن یک انسان دیگر غصه می خوردم. فحشی می دادم و تلویزیون را خاموش می کردم.اما حالا نگاه می کنم و دلم می خواهد این آدم. این ادم&amp;nbsp;بی معرفت&amp;nbsp;که اینچنین بی مزد و مواجب مجیز جنایتکاران را می گوید دیگر هیچ وقت سرطان نگیرد و بتواند بورسی چیزی هم&lt;span&gt; &lt;/span&gt;برای خودش بتراشد و همراه با زنی که دوستش دارد در ارامش و امنیت زندگی خوشحالی داشته باشد. پیر شده ام انگار.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;- قبلا فکر می کردم علاقه ام به برف جنبه ی استتیک دارد.حالا فهمیده ام نخیر. به &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D9%81" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;این بشر&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;علاقه ای اخلاقی دارم. از آن جهت که مقداری همه چیز را مختل می کند و باعث می شود آدم هایی که قرار است به جهان گند بزنند دست کم ده دقیقه دیر سر کارشان حاضر شوند. نمی خواهم مزه بپرانم اما این مثالی که زدم شبیه مزه پراکنی شد. در واقع&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;شاید هم اینطور نشود.یعنی شاید عملا ادم هایی که قرار است گند بزنند دیر سر کارشان نرسند.اما امیدش را که می توان داشت. برف به ادم چنین امیدی می دهد.امیدی اخلاقی به مختل شدن امور.و این تولید لذت و سرخوشی می کند. به همین ترتیب است که از مواحهه با بعضی اثار هنری که "مختل کردن" را مومنانه دنبال می کنند لذت می بریم. انها به ما چنین امیدی می دهند. اینکه چنین بوده اما به حمد تعالی چنین نخواهد ماند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;- به آرش سیگار چی برگردیم. طوری حرف میزد که انگار با همه ی اعضای بدنش می خواهد بگوید "ببین من چقدر حق داشتم و چقدر کم توقع بوده ام"...مثل بعضی زن ها و مردهایی که قدیم ندیم ها به اقتضای شغل مادرم برای مشاوره می امدند پیش او. تقریبا همه شان قیافه ی ارش سیگار چی را به خودشان می گرفتند. قیافه ای که نمی شود شرح اش داد. فقط باید یکی از آن مردها یا زن ها را دیده باشید که نه آمده راه حل پیدا کند و نه تغییری در زندگی زناشویی اش بدهد. فقط امده بگوید چقدر بدبخت و مظلوم است، یک چایی بیسکوییت بخورد و برود. قسمت غم انگیز ماجرا این است که می دانیم حق با او است. اما همچنان عصبانی هستیم که چرا بجای اینکه برود مشکل اش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;را حل کند یا با آن کنار بیاید یا اصلا خودش را بکشد می اید پیش یک غریبه این حرف ها را می زند. این را درباره ی مراجعین مادرم گفتم. اگرنه بیژن فرهودی که غریبه نیست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span&gt;- دلم می خواست چیزی درباره &lt;a href="http://www.autnews.info/archives/1386,10,0007278" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;جوان بیست و هفت ساله&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; ای که در زندان کشته شد بنویسم. اما نشد. اینجور وقت ها آدم دلش می خواهد موسیقیدان باشد، آنهم از نوع درجه یکش. تا بتواند همه ی خشم اش و بغض اش و انزجارش و احساس بی عرضگی&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و بیچارگی اش را در قطعه ای بگنجاند و به بیرون&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;پمپاژ کند. اما از انجایی که علی رغم وجود امکانات بسیار، استعدادی در این گناهکار موجود نبود من نه موسیقیدان خوبی شدم و نه اصلا موسیقیدان شدم. بنابراین لطفا اگر قطعه ای شنیدید و چنین احساساتی را در شما بیدار کرد این جوان را به یاد بیاورید که می خواست از دانشگاه پیام نور لیسانس در حقوق بگیرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://www.fallosafah.org/main/weblog/item_view.php?item_id=201" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300"&gt;دسر&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-2699350797443795940?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/2699350797443795940/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/01/blog-post_26.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/2699350797443795940'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/2699350797443795940'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/01/blog-post_26.html' title='به همین ترتیب...'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-5911001690792431791</id><published>2008-01-14T05:58:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T14:28:23.502-08:00</updated><title type='text'>هوا تقریبا همیشه سرد است.</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;هوا که لابد شنیده اید در تهران خیلی سرد&amp;nbsp;است و&lt;span&gt;&amp;nbsp;دست های آدم یخ می کند و در این شرایط &amp;nbsp;دلش نمی خواهد دستهایش را از&amp;nbsp;جیبش در بیاورد تا با کسی دست بدهد یا به هر طریقی لمسش کند. در این زمینه شعر معروفی از اخوان ثالث هست که رسم است با سردی هوا زمزمه شود. اما من این روزها علاوه بر آن یاد چیز دیگری هم می افتم که این زیر درباره اش نوشته ام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;***&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="justify"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;کاوه زاهدی، فیلمسازی که اگر بخواهیم به شیوه تلویزیونهای فارسی زبان لس‌ آنجلس به او لقبی بدهیم لقبی خواهد داشت در مایه های‌ «شکست خورده‌ی صحنه‌های جهانی» در آخرین فیلمش &lt;a href="http://www.cavehzahedi.com/films_sex.html" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;من یک معتاد به صکص هستم&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; چگونگی اعتیادش به نوعی صکص را کمی تلخ و کمی بامزه شرح می دهد. آنچه فیلم را از فیلم های پرمدعا تری نظیر «صکص،دروغ، نوارهای ویدئو» متمایز می کند علاوه بر ساختار شبهه مستندش این است که زاهدی بجای ایستادن کنار گود و تحویل دادن تحلیل های کلی درباره ی اعتیاد و صکص، خودش می پرد وسط و نمایشی کمیک و شاید هم تراژیک از روابط خودش با دوست دخترهایش و زنانی که آوازشان مثل آواز سیرن ها همیشه از کنار خیابان به گوش او می رسد ارائه می دهد. &lt;br /&gt;فیلم با آگاهی از شکست های بیرون از صحنه ی کارگردان و بازیگرش (کاوه زاهدی) باور پذیر تر و تلخ تر می شود و گاهی هم می تواند صحنه های درخشانی از جزییات زندگی همه ی ما را نشان بدهد. برای نمونه به صحنه ای در فیلم اشاره می کنم که کاوه با یک زن روسپی به داخل خانه میرود و سعی می کند به بدن برهنه ی زن دست بزند اما دست هایش سرد است و زن این را به او گوشزد می کند و مانعش می شود. کاوه خیلی با جدیت دستهایش را به هم می مالد تا گرم شوند و بتواند به خانم دست بزند و وقتی دست میزند باز هم سرد است. نهایتا منصرف می شود و میرود سراغ گرفتن سرویس دهانی&amp;nbsp;که نوع اعتیادش در سالهای آینده را تعیین می کند. بهرحال وقتی دست ها بخاطر اینکه در برابر هوای بیرون بی دفاعند و خون هم بقدر کافی درشان جریان ندارد سردند، چاره ای نیست جز انکه با عضو گرمی که به شدت هم توسط لباسها محافظت می شود دیگران را لمس کنی. فیلم در نمایش این بیچارگی موفق است و شاید در نمایش عملی&amp;nbsp;شعر زمستان اخوان ثالث که&amp;nbsp;اگر بخواهیم تعارف&amp;nbsp;را کنار بگذاریم نهایتا آدم را ناچار می کند از خیر بیرون آوردن دست ها ازگریببان بگذرد و آن کاری را کند که کاوه کرد. بخصوص که ذوقی هم در زمینه ی تعمیم های شاعرانه داشته باشیم و بدانیم که&amp;nbsp;هوا برخلاف شایعات اداره ی هواشناسی،تقریبا همیشه سرد است.حالا یکبار دیگر، لطفا، آن شعر معروف را با در نظر گرفتن راه حل کاوه بخوانید.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-5911001690792431791?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/5911001690792431791/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/01/blog-post.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5911001690792431791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5911001690792431791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='هوا تقریبا همیشه سرد است.'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-5435018769900128013</id><published>2007-11-20T15:39:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T14:28:19.011-08:00</updated><title type='text'>پاسخ به دو دعوت</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;آنچه در زیر می آید پاسخی است به دو دعوت وبلاگی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&amp;nbsp;&lt;br/&gt;&lt;/font&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;آنچه در زیر می آید پاسخی است به دو دعوت وبلاگی،از جناب کوروش که &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.kourosh-r66.blogfa.com/post-172.aspx" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#999999"&gt;شبه فراخوانی&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&amp;nbsp;برای نوشتن در زمینه ی معماری داده اند و&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://poesie.blogfa.com/post-52.aspx" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#999999"&gt;امید خان&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;خودمان که لیست فیلمهای&amp;nbsp;به یاد ماندنی&amp;nbsp;را از مدعوین خواسته است.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;&lt;strong&gt;معماری :&lt;/strong&gt; حرف زدن درباره ی معماری با وجود دو فرض ظاهرا همواره درستی که در زیر معرفی می شود آسان است.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;1)هر چیز التقاطی لزوما زشت و عقب افتاده و تازه به دوران رسیده است.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;2)تهران شهر التقاط است.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;بر مبنای این دو فرض هر کسی می تواند خودش را از دسته ی تازه به دوران رسیده ها،گوسفند فروش ها و نمایندگان ابتذال بازاری ناشی از دلالی پول نفت جدا کند.من به این احکام طبیعتا و بطور قاطع مشکوکم .من همین خانه های التقاطی،با آجر سه سانتی های شوره زده و سنگ مرمر قلابی و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ستونهای بزرگ یونانی برای یک خانه ی دویست متری و برج های بلند تمام شیشیه ای(که می توانند نشان دهنده ی مدرن زدگی قلابی یک پایتخت جهان سومی باشد)را می پذیرم.بعنوان نمادی از واقعیت حضور من در تهران امروز.ما "جمهور" را&amp;nbsp;در بهترین حالتش به انگلیسی می خوانیم اما دل مان می خواهد یونانی یونانی باشد و ایرانی ایرانی.دل سوزاندن برای زیباشناسی شهری گذرنامه ای است برای خارج شدن از دسته ی خز و خیل ها.اما من یکی هربار این گذرنامه را می بینم شکی ندارم که جعلی است.من به ارامش ناشی از سفال،به گلدانهای شمعدانی روی ایوان، به بوی نم در کوچه های تازه آب پاشی شده ی چهار متری و به هر چه اصالت فروشی هایی اینچنینی است مشکوکم.در همین تهرانی که هست،که با همه ی حماقت ها و محدودیت هایش به خودم شبیه است.در همین خانه های سه طبقه و چهار طیقه ی مکعبی که کوچکترین ذوق هنری ای در ساخت شان بکار نرفته و راه پله ی اضطراری ندارند اما هر واحدشان به یک عدد ایفون تصویری مجهز است، راحت ترم و وقتی از آن&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کوچه های نم زده از سر اضطرار گذر می کنم یادم می افتد که "شفا" را به کمک توضیحات مترجم می خوانم و نمی توانم بدون دود کردن یک بسته ی کامل دانهیل قرمز وارداتی و یاد چهار سریال و پنج فیلم مختلف افتادن یکی از حکایت های سهروردی را به آخر برسانم.خلاصه اینکه حرف زدن از معماری یک جنبه ی تبلیغاتی و بازاریابانه برای شخص حراف دارد.پس شاید بهتر است به جای حرف زدن از ان انجامش بدهیم یا انجامش ندهیم.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;&lt;strong&gt;فیلم های به یادماندنی&amp;nbsp;:&lt;/strong&gt; فیلم هایی که بخواهم لیست کنم طبیعتا چیزی نیستند جز معرفی از شخص&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بنده در وضعیت حاضر.بنابراین و با پذیرفتن این فرض ترجیح می دهم حال و روز خودم خودم را آگاهانه و مقداری هم خودبزرگ بینانه(که بهرحال از آن گریزی نیست) معرفی کنم.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;1)ادوارد دست قیچی&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;2)پی&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;3)ترک لاس وگاس&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;و&amp;nbsp;در حاشیه&amp;nbsp;فیلم فریاد مورچه ی محسن مخملباف را بعنوان قلابی ترین و مزخرف ترین فیلمی که در زمینه ی رستگاری بشر،جستجوی ایمان و لونای شاد ساخته شده انتخاب می کنم.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-5435018769900128013?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/5435018769900128013/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/11/blog-post.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5435018769900128013'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5435018769900128013'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='پاسخ به دو دعوت'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-4219170384682300177</id><published>2007-10-28T23:23:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:28:13.928-08:00</updated><title type='text'>دوره ی پیشرفته ی تکاوری</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;حامد قدوسی&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font color="#993300"&gt; اخیرا چند&amp;nbsp;نوشته درباره ی تکاورها در وبلاگش ارسال کرده که اگرچه به اندازه ی توصیه های من در این پست مفید نیست اما بهتر است پیش از خواندن مطلب من&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;که "دوره ی پیشرفته ی تکاوری" مجسوب می شود دوره ی جامع المقدمات را در اینجا&lt;strong&gt;(&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/2007/10/post_805.html" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;1&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/2007/10/post_806.html#more" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;2&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/2007/10/post_808.html#more" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;3&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/2007/10/post_809.html" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;4&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;)&lt;/strong&gt; بگذرانید.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt; &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;مرض وجدان:&lt;/strong&gt; شما چه تکاور باشید چه نه ممکن است دچار بیماری عذاب وجدان شوید.فرق یک تکاور با یک عدد سرباز صفر که برای زن تیمسار سیب زمینی و گوشت می خرد و بچه ی جناب سرهنگ را به مهد کودک می برد در این است که تکاور سعی می کند کاری را که وجدانش را ناراحت می کند با انجام یک کار دیگر خنثی کند.اما سرباز کچل بدبخت آن کار را راها می کند.مثالی میزنم.فرض کنید شما برای یک شرکتی که چند کارخانه ی ساخت بمب و موشک را بعنوان زیر مجموعه دارد کار می کنید.جنگی در می گیرد و این بمب ها تعدادی آدم را لت و پار می کنند.اگر شما اشخور باشید فورا بخاطر عذاب وجدان کارتان را رها می کنید و میروید در یک مزرعه دور از جماعت خشمگین کلم پرورش می دهید.اما اگر تکاور باشید می روید در آن واحد با شرکتی که کارخانه های زیر مجموعه اش ضد هوایی یا انتی بیوتیک تولید می کند قرار داد می بندید.اینطوری عذاب وجدان را که بهرحال یک چیز مضر برای اقتصاد تکاوری است به یک چیز مفید تبدیل می کنید.به این کار در اصطلاح تکاوری می گویند "استفاده ی بهینه از عنصر نامطلوب" ....این را می توانید در موارد دیگر هم بکار ببرید.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;مسئله ی عرقگیر&lt;/strong&gt;: اگر کروات نمیزنید مواظب باشید عرقگیرتان از یقه ی پیرهنتان بیرون نزند.بیرون زدن عرقگیر از یقه ی پیرهن هر کارفرمایی را از کارکردن با شما منصرف خواهد کرد.به دو دلیل.اول اینکه او شما را بعنوان ادمی که حتی بلد نیست عرقگیرش را از دید دیگران پنهان کند ،نامنظم ،غیر قابل اعتماد و ناتوان در ماستامالی و پوشاندن گندکاری های مالی خودش در شرکت تشخیص می دهد و با شما قرارداد نمی بندد.اما دومین دلیل که از دلیل اولی بسیار بسیار مهمتر است این است که او با دیدن همچین صحنه ای یاد بهرام بیضایی افتاده و از انجایی که بهرام بیضایی معروف است که کارفرماهایش(تهیه کننده ی فیلمهایش)را به خاک سیاه می نشاند تاثیر بدی بر ناخودآگاه او خواهد گذاشت و او خودبخود شما را همچون بهرام بیضایی خانه خراب کن تصور خواهد کرد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;زاویه ی کله:&lt;/strong&gt;یک تکاور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هنگام مواجهه با کارفرما به زاویه ی کله اش بی توجه نیست.بعنوان مثال اگر کله ی شما چهل و پنج درجه به سمت بالا متمایل باشد آدمی بی توجه و فیلسوف مسلک به نظر می رسید....اگر هم چهل و پنج درجه به سمت پایین متمایل شود آدمی مظلوم و سر به زیر و حرف گوش کن (یک سرباز صفر که باید توالت ها را بشوید)به نظر می رسید.در واقع اگرچه شما بعنوان یک تکاور باید حرف گوش کن باشید اما بهتر است اینطوری به نظر نرسید.همچنین نباید کله ی شما بدون زاویه هم باشد.چرا که در این صورت ناگزیرید توی چشمهای کارفرما نگاه کنید.در این حالت کارفرما یا گمان می کند شما بهش نظر دارید و از شما می ترسد.یا فکر می کند آدمی پررو یا وابسته به عناصر اطلاعاتی هستید که دلتان می خواهد از مافی الضمیر او سر در بیاورید .بنابراین بهتر است زاویه کله تان پنج درجه به بالا یا پنج درجه به پایین متمایل باشد.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;دست ها:&lt;/strong&gt;یک تکاور خوب مثل یک مجری خوب تلویزیونی از دست هایش بهترین بهره را می گیرد.البته لزوما نباید دست های تان&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مثل مجری های تلویزیون تکان بدهید.در واقع فرق تکاور با سرباز صفر آش خور کچل دقیقا در این است که سرباز صفر دستهایش را می کند توی جیب اش و تکاور دستهایش را می گذارد در جیبش.اگر شما خود یک تکاور باشید متوجه فرق ان دو خواهید شد.اما بهرحال من توضیح می دهم.کچل فوق الذکر دستهایش را می کند توی جیبش تا گرم شود یا با سوییچش بازی کند یا یک جایی را بخاراند. اما تکاور دستهایش را می گذارد در جیبش تا هر وقت کارفرما خواست سیگاری روشن کند برایش فندک بزند یا هر وقت خودکارش افتاد آنرا بردارد یا در لحظات فوق احساسی لپ کارفرما را بکشد یا باز هم یک جایی را بخاراند.از دست ها غافل نشوید.دست های شما همینطوری الله بختکی اختراع نشده.دست ها ابزاری هستند برای ارتباط گیری با کارفرما.همانطور که بعضی جانوران با شاخک هایشان دشمن را تشخیص می دهند یا جفت پیدا می کنند دست های یک تکاور در ارتباط با کرفرمایش تعریف می شود.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;تک بیت معجزه آسا:&lt;/strong&gt; هر چیزی که می نویسید،خواه برگه درخواست وام باشد خواه یک تحقیق تمام عیار درباره ی اصول مناقصه نزد پیامبر اسلام،آنرا با این بیت درخشان مزین کنید:"برگ سبزی است تحفه ی درویش.....چه کند بینوا ندارد بیش"...این روش تقریبا حکم نشان مخصوص میتی کمان را برای تبدیل شدن شما به تکاور ایفا می کند.اگر عمل نکرد احتمالا تقصیر خانم منشی است که مراقب نبوده و لاکش روی صفحه اول نوشته شما ولو شده و این تک بیت درخشان را از نظر رییس شما پنهان کرده است.بنابراین بد نیست محض احتیاط اخر نوشته را هم با این بیت مزین کنید"من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف ...تا به حدی است که اهسته دعا نتوان کرد"که البته کارکرد تک بیت قبلی را ندارد.اما بهرحال از هیچی بهتر است و ممکن است شما را تا دژبانی ارتقا بدهد.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;فعلا تا همینجا داشته باشید تا یا چیزهای دیگری به ذهن من برسد یا خوانندگان این وبلاگ که الحمدالله همه تکاور محسوب می شوند موارد دیگری را اضافه کنند.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-4219170384682300177?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/4219170384682300177/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/10/blog-post_28.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4219170384682300177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4219170384682300177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/10/blog-post_28.html' title='دوره ی پیشرفته ی تکاوری'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-204147880875899833</id><published>2007-10-23T00:09:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:28:08.232-08:00</updated><title type='text'>اعترافات مرد شصت و هشت ساله</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#333333"&gt;متن زیر دو شیوه ی خواندن دارد.اول اینکه بدون توجه به زیر نویس ها آن را تا ته بخوانید...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;متن زیر دو شیوه ی خواندن دارد.اول اینکه بدون توجه به زیر نویس ها آن را تا ته بخوانید(و بعد از تمام شدن متن اصلی هم دیگر زیر نویس ها را نخوانید چرا که مشغولوذومبه ی نویسنده خواهید شد)و یا بعد از رسیدن به هر شماره فورا زیرنویس مرتبط به آن را بخوانید.در غیر این دو صورت مسئولیت هر گونه عواقبی (از جمله سر خورده شدن که برای ما پیروان مکتب ماهاریشی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;بدترین عواقب است)با شمای خواننده خواهد بود.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="arial, helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;اعترافات مرد شصت و هشت ساله &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;یا چه کسی به اینها زنگ میزند.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;اولا سیگار هنوز مزه ی کاغذ می دهد.دوما می خواهم زودتر تمام شود تا تلفن بزنم.تلفنی که محتمل است سرنوشت ساز باشد.اما پیش از آن بهتر است حرف های دیگری گفته شود.من و عصبی تقریبا چهل سال پیش عروسی کردیم.شهر لابد می دانید که آن روزها اینهمه بزرگ نبود.خیابان ولیعصر فعلی هم بعد ها شد پاتوقمان و آن وقت ها یادم نمی آید کجا قدیم میزدیم.فقط یادم هست که عصبی عادت داشت در حین راه رفتن یک جای بدنش را به حالت عصبی تکان بدهد و من هم بدون هیچ انگیزه ی موذیانه یا حتی عاشقانه ای اسمش را گذاشته بودم عصبی.&lt;strong&gt;1&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;عصبی بعد از انقلاب ترکم کرد.خواه دلیلش زندان رفتن شش ماهه ی من باشد.&lt;strong&gt;2&lt;/strong&gt;خواه الکلی شدنم &lt;strong&gt;3 &lt;/strong&gt;، زیاد مهم نیست.چیزی که مهم است بویی است که بعد از شش ماه خانه از آن پر بود.اولش فکر کردم بخاطر سیگارهایی است که عصبی و دوستانش پشت سر هم در یک فضای شصت متری دود کرده اند &lt;strong&gt;4&lt;/strong&gt;اما بعد متوجه شدم دلیلش حشره هایی است که روی فرش مرده اند.از هزارپا گرفته تا جیرجیرک.&lt;strong&gt;5&lt;/strong&gt; گفتم بزنم لاشه ها را جمع کنم یا بزنم بیرون که زدم بیرون.مهندس مست مست انطور که پاها را می کشند روی زمین آمد از جلویم رد شد.ادم مودبی بود و رسم بود که همیشه بگوییم چون اهل جنوب است خونگرم و صمیمی است.بهرحال من را بغل کرد که در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;آن وضعیت لابد معناهای زیادی افاده می کرد&lt;strong&gt;6&lt;/strong&gt; سیگاری ازش گرفتم و روشن کردم.مزه ی کاغذ میداد.مزه ای که سالهای بعد هم در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سیگارم ماند و من مانده بودم چطور ان وقت ها با انهمه لذت و اشتیاق بهمن ها را یکی پس از دیگری دود می کردیم.بعد هم همه ی تنم درد می کرد.بخصوص شقیقه هایم تیر می کشید.در سالهای بعد از آن چیزی تغییر نکرد.دست کم در این دو مورد بخصوص .دیگر چه باید گفت؟&lt;strong&gt;7&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;***&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;1)&lt;/strong&gt;&lt;span&gt;می&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;دانید که عاشق ها عادت دارند برای هم اسم اختراع کنند و فارغ از مفهوم این اسم،صرف نامگذاری می تواند عاشقانه تلقی شود.هایدگر هم در "دنیای سخن" لابد خوانده اید که درباره ی نامگذاری چیزهایی گفته.مثلا اینکه کار شاعر نامگذاری جهان است.البته من به عقیده ی رفقا نزدیک ترم که ما با نامگذاری جهان را تغییر می دهیم.چون از وقتی من عصبی را عصبی نامیدم واقعا عصبی شده بود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;2)&lt;/strong&gt;&lt;span&gt;&lt;font size="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;یا به دلیل سبیل پرپشت ام بود که از بچگی آنقدر سیاه بود که هیچوقت جرات نکردم بتراشمش یا به دلیل دوستانی که از هر طایفه بر می گزیدم و طبیعتا وقتی نشسته ای جلوی برادر خوب و برادر بد دارد از پشت غضبناک نگاهت می کند هر اسمی که به یادت بیاید می گویی.اسم من هم لابد دریاد چهار پنج نفری مانده بوده که ریختند از توی رختخواب با کتک خرکشم کردند تا شش ماه بعد بیایم و ببینم عصبی نیست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;۳&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;)&lt;/strong&gt;&lt;span&gt;&lt;font size="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;اولش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;قرار گذاشتم شب های سه شنبه به یاد از دست رفتگان لبی به می بزنم.بعد آن قدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;از دست دادم که شب های سه شنبه کفایت نمی کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;4)&lt;/strong&gt; &lt;span&gt;واضح است که عصبی هم دوستانی داشت که من هم می شناختمشان.همه شان زن بودند و فقط یک مرد بین شان بود که مهندس شرکت نفت بود و همیشه یک کت و شلوار و تی شرت می پوشید و ریش و سبیل اش را از ته میزد و در ان روزها می خواست برود سیمون دوبوار را هر طور شده در کافه ای چیزی تماشا کند و گویا این کار را کرد.البته بعدها در جایی وقتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داشتیم درباره ی میدان آزادی حرف میزدیم گفت که جرات نکرده یک کلمه هم با "او" حرف بزند و فقط از فاصله ای که دود سیگار و فرانسه ی خرابش بیشتر نشانش میداده "او" را تماشا کرده.هر چند اگر بخواهیم دقیقتر باشیم باید اضافه کنیم که &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;وقتی به پاریس رسیده فهمیده که دوبوار دیگر کافه نمی نشیند و شخصی که او تماشایش می کرده مارگرت دوراس بوده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;5)&lt;/strong&gt;&lt;span&gt;&lt;font size="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;لاشه ی این حشره ها همانطور که خودتان حدس زده اید نشان دهنده ی مهربانی خالص عصبی بود.طوری که نشستم بالای سر شان و زار زار گریه کردم.حتی وقتی می خواسته من را بگذارد برود فکر کرده که خانه را سمپاشی کند.خودش میدانسته که من بر می گردم و تحمل ندارم وقتی تای ملافه را باز می کنم ببینم یک سوسک از لایش می پرد بیرون.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;6)&lt;/strong&gt; دو رفیق که یکی شان رفته زندان و هیچکس را نفروخته و ناخن هایش را کشیده اند فردای ازادی هم را در کوچه ای چیزی می بینند.اشک میریزند.فشار می دهند.تپ و تپ ماج می چسبانند روی لپ های خیس هم.وسط اشک می خندند.سرخ می شوند.احساس غرور می کنند.بطرزی خفیف می لرزند.دماغشان تیر می کشد و خود بخود کش می ایند و می روند به رفقای دیگر بپویندند.فقط مسئله اینجاست که رفقای دیگری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دیگر در کار نبود.سیمین و مهرانه و معصومه &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;با شوهرهایشان رفته بودند اروپا،غزل تائب شده بود و روزهای جمعه شربت سکنجبین خیرات می کرد و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;عصبی هم از چند ماه پیش غایب بود یا غیبش زده بود یا کسی رویش نمی شد به من بگوید کجاست. مهندس دم غروب ها مست می کرد و می رفت که برج ازادی را که حالا اسمش خیلی مسما داشت تماشا کند.برج آزادی. هر وجه ان نشان دهنده ی وجوهی از اراده ی مردم این سرزمین بود که علی رغم همه موانع ها و رنج ها و دشمنی های استبداد و استمار و استکبار خودش را بالا می کشد.سفیدی ان سرخی خون های ریخته شده را فریاد میزد.طبیعتا من مست نبودم اگرنه همراهی اش می کردم .پانزده سال بعد وقتی هر دو مست بودیم دوباره رفتیم انجا.این دفعه مهندس برج ازادی را نشانه ی بی معنایی تاریخ و سترونی این سرزمین خواند.گفت برج ایفل به همین بی خاصیتی است اما از موزه ی لوور بیشتر بازدید کننده دارد.چرا که نظاره گر تاریخ بوده. اینکه کسی به برج ازادی نگاه نمی کند خودش بهترین گواه تاریخ گریزی مردم این سرزمین و عقیم بودن هر حرکتی در ان است.چند باری پشت سر هم رو به برج گفت ما مردمانی فراموشکاریم.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;7)&lt;/strong&gt; بعد از خاموش کردن سیگارم به آقای چالنگی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گفتم از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میهمانشان بپرسد نظرشان درباره&amp;nbsp;حمله ی امریکا به ایران چیست.اقای چالنگی لبخند زیبایی زد و همین را از میهمان برنامه پرسید.او هم به نوبه ی خودش بعد از لبخند زیبایی جواب داد پاریس را خدا ازاد نکرد.متفقین ازاد کردند.تا کی ما باید چوب ناسیونالیسم پوسیده ای را بخوریم که با بیگانه ستیزی اش مانع آزادی مردم این سرزمین می شود.اقای چالنگی لبخند معنی داری رو به من زد.من هم همینطور.دلم می خواست نظر فعلی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مهندس را&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;درباره ی برج ازادی بدانم.اما متاسفانه وقت برنامه کم بود و تلفن را قطع کردند.چقدر هوس&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کرده بودم حرف بزنم.موقعیت مناسب بود.هر دو مست بودیم.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;br/&gt;&lt;/font&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br/&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br/&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;بی ربط&lt;/strong&gt;:این ترانه هم بدک نیست.هم برای عاشقان معشوق از کف داده و هم رفقای شمال باز،...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;a href="http://www.iransong.com/g.htm?id=24973" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;شمال&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-204147880875899833?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/204147880875899833/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/10/blog-post_23.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/204147880875899833'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/204147880875899833'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/10/blog-post_23.html' title='اعترافات مرد شصت و هشت ساله'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-3218871012699004828</id><published>2007-10-17T19:22:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:28:01.289-08:00</updated><title type='text'>درباره ی ننوشتن</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;تک و توکی از دوستان لطف کردند و در مدتی که این گناهکار پستی در وبلاگش ارسال نکرده پرسیده اند "چرا نمی نویسی؟"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;- تک و توکی از دوستان لطف کردند و در مدتی که این گناهکار پستی در وبلاگش ارسال نکرده پرسیده اند "چرا نمی نویسی؟"همچنین یک دوست و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دو غیردوست هم می توانند شهادت بدهند که در این&amp;nbsp;روزها و در این مورد خاص اینجانب مثل جماعت "عملی" بدقول بوده ام و چیزهایی را که قر ار بوده بنویسم ننوشته ام و همینجا از آن دوست&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;که خواننده ی این وبلاگ است شدیدا معذرت می خواهم.حالا اصلا صحبت از بیماری روحی ای نیست که باعث می شود آدم دستش به نوشتن نرود و مهمتر از آن ابدا دچار این توهم نیستم که تا بحال چیز در خوری نوشته ام که حالا با توقف اش این سئوال پیش بیاید که کدام بخش از توانایی هایم را از دست داده ام.همچنین به قول معلم جماعت به قطع یقین می توانم بگویم که با ننوشتن من آب از دل جهان تکان نمی خورد و باز هم به قطع یقین بنده کیارستمی و شاملو و علی دایی و شهره ی آغداشلو و دی جی علیگیتور نیستم که جهان سوگوار از دست&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;دادن من یا محصولاتم&amp;nbsp;بشود.بنابراین لطفا انچه را که در زیر می اید نه بعنوان پاسخی به وضعیت شخصی ام که بعنوان اتودی درباره ی ننوشتن در وضعیت کنونی قبول کنید و بخوانید. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;- سارتر یک تقسیم بندی اساسی دارد میان خواننده بالفعل و خواننده بالقوه. او با اشاره به قرون دوازدهم و هفدهم میلادی که هر کدام به ترتیب زیر سیطره ی کلیسا و اشراف بوده نشان می دهد که در آن&amp;nbsp;زمانها خواننده ی بالقوه وجود نداشته است.مثلا در قرن دوازدهم کشیشها کتابهایی برای حل مسائل الهیاتی می نوشتند که مخاطبش خود کشیش ها بودند.غیر از کشیشها کس دیگری بعنوان خواننده وجود نداشت. این کشیشها هر کدام می توانستند خواننده یا نویسنده باشند.تمایزی میان نویسنده و خواننده هم نبود .در واقع در یک دایره آدمها برای خودشان تولید می کردند و خودشان هم مصرف کننده&amp;nbsp;اش بودند.این اتفاق در قرن هفدهم اروپا(و به ویژه فرانسه)هم می افتد.خواننده گان همه جزو اشرافی هستند که اگر احیانا خودشان فرصت و فراغتی به دست بیاورند نویسنده اند.میان پاسکال و&amp;nbsp;مادام دوسینه&amp;nbsp;فاصله ای نیست.نویسنده هم مطمئن است که مطلقا از میان کارگران پارچه باف خوانننده ندارد.به عبارتی اصلا خواننده ای را جز همان گر وهی که نویسنده جزو آنها است نمی تواند &amp;nbsp;تصور کند. این فقدان خواننده ی بالقوه برای نویسنده (و احیانا وجدان او) آرامش بخش است.ارامش سترونی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;که باعث می شود نویسنده مطمئن باشد انچه می نویسد نه چیزی را درست می کند نه خراب.نوشتن کارکردی صرفا&amp;nbsp;تزئینی یا حداکثر درمانی(برای خود نویسنده)&amp;nbsp;دارد.مشغولیتی است از جنس انداختن شراب خوب&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و جمع کردن پروانه.طبیعی است در این شرایط هیچکس برایش این سئوال پدید نمی آید که که چرا&amp;nbsp; و برای چه کسی می نویسد .این سئوال وقتی معنی دارد که خواننده ی بالقوه وجود داشته باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span&gt;- وبلاگ&amp;nbsp;های ما هم پس از مدتی در چنین دایره ای گرفتار می شود.خواننده ی بالقوه نداریم.مهم نیست امار بازدیدکنندگانمان چقدر است.انچه می نویسیم برای آدمهای داخل دایره ای است که خودمان هم جزوشان هستیم.نه چیزی را خراب می کنیم نه می سازیم.طبیعی است در این شرایط ابدا مسئولیت و اهمیتی نمی توان برای نوشتن قائل بود.هر وقت حوصله اش بود می نویسم و هر وقت نبود نمی نویسیم.این مسئله به نوشتن برای مجلات تخصصی هنر و فلسفه هم قابل تعمیم است.خوانندگان این محصولات هم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;همانها هستند که خودشان برای چین مجلاتی می نویسند&amp;nbsp; یا قصد دارند در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اینده بنویسند.من البته باز هم&amp;nbsp;در این وبلاگ و احیانا در جاهای دیگر&amp;nbsp;خواهم نوشت.چیزهایی که نمی دانم باید اسمشان را چه بگذاریم.نهایتا امیدوارم خوانندگان به اندازه ی ان بازدیدکننده ای که یک پروانه ی نایاب را در کلکسیون رفیقش می بیند ذوق کنند.توقع زیادی است ولی فعلا تا چند سال دیگر می توانم مصداق این ضرب المثل مبتذل باشم که "ارزو بر جوانان عیب نیست."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-3218871012699004828?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/3218871012699004828/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/10/blog-post.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/3218871012699004828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/3218871012699004828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='درباره ی ننوشتن'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-3025864068363603682</id><published>2007-08-11T07:43:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:28:01.281-08:00</updated><title type='text'>غلاف تمام فلزی</title><content type='html'>&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;br/&gt;&lt;/font&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;گمان نمی کنم در دنیا کسی باشد که غلاف تمام فلزی را ندیده باشد. اگر هست و این نوشته را می خواند بدود برود ببیند...&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;{شخصیت ها به ترتیب حضور :کامنت 1،کامنت2،جادوگر،کامنت3،کامنت4،کامنت پنج،کامنت&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;6،کامنت7،کامنت 8،کامنت9،کامنت 10 }&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#333333"&gt;پرده ی اول:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300"&gt;توضیح صحنه&lt;/font&gt; :&lt;/strong&gt;رنگ زمینه سفید است.یک خاکستری ملایم در دور دست دیده می شود.هیچ چیزی که نشان از میل صاحبخانه برای زندگی در محل سکونتش باشد دیده نمی شو.مثل خانه هایی که ورثه همه ی لوازم قابل فروشش را فروخته اند.همه جا پر از قاب هایی است که یک ضربدر وسط شان خورده.)&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 1:&lt;/strong&gt; وب نازی داری.به من هم سر بزن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت2:&lt;/strong&gt; باشه ! ولی قول نمی دم اگه وبلاگت بد باشه جلوی دهنمو بگیرم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#999999"&gt;&lt;strong&gt;[پرده]&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#333333"&gt;پرده ی دوم:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(توضیح صحنه :رنگ زمینه بنفش است.برف های درشت صورتی می بارد و یک جادوگر که لباس سورمه ای و طلایی پوشیده و کلاه بوقی قرمز به سر دارد در هوا معلق است و دست و پایش را تکان می دهد.ببینده گیج می شود که به کجا نگاه کند.هر جا نگاه می کند سی چهل تا قلب کوچک و بزرگ قرمز و صورتی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;دنبال نگاهش می آید.در صورتی که از نظر فنی امکان چنین کاری نبود.بهتر است قلب هایی بادکنکی از سقف اویزان شود.در ارتفاع های مختلف و به شدت لرزان درباد)&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;جادوگر:&lt;/strong&gt;سلام سلام عزیزکم.خوش اومدی به قلبکم.خوش اومدی و خوش اومدی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 2:&lt;/strong&gt; خیلی وبلاگ مزخرفی داری.دارم بالا میارم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 3 :&lt;/strong&gt; "یک جون" این "دو" رو ولش کن. معلومه هزارتا عقده داره بدبخت.راستی ممنون که سرزدی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 4:&lt;/strong&gt; خوب "دو" راس می گه.اصلا این "یک" خیلی خودشو تحویل می گیره.الان یه ساله منو سر کار گذاشته... .بابا دیگه تحفه ام که نیستی به خدا ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 2:&lt;/strong&gt; "چهار گرامی" چی چی رو راست می گم من؟ لطفا مسائل شخصی ات را قاطی این دعوا نکن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 5:&lt;/strong&gt; من نمی دونم دعوا سر چیه...ولی سر هر چی هست تمومش کنین تو رو خدا.حیف وقت تون نیست بجای حرفای قشنگ صرف بدو بیراه گفتن به هم دیگه میشه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 6:&lt;/strong&gt; بهترین راه برای کسب در امد از طریق اینترنت . فقط با دوهزار و هفتصد تومن ماهی نه ملیون تومان در امد کسب کنید.باور ندارید؟سری به من بزنید تا باور کنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 1:&lt;/strong&gt; از همه ی بچه ها واقعا ممنونم که سر زدن."دو" هم شاید حق داره اما.من حرف دلمو میزنم.کاری هم به هیچی ندارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 2:&lt;/strong&gt; اینکه وب من نازه حرف دلته ؟چرا دروغ می گی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 7:&lt;/strong&gt; و عشق پرواز پر چلچله هاست.و عشق را در سکوت ناگفته ها می شود شنید.و وه که چقدر تنهایم من . بعد از مدتها اپم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 8:&lt;/strong&gt; "یک جونم "تو رو خدا...جون هر کی دوست داری جوابمو بده.باور کن دروغ گفتن بهت.به کی قسم بخورم من اصلا اون دختره رو ندیده بودم تاحالا.امشب تا صبح انلاینم.جون مامانت بیا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 9:&lt;/strong&gt; گیریم که "یک" دروغ می گه.تو چرا دنبالشو گرفتی؟مگه تو مسئول دروغگویی بقیه هستی؟حالم از این قبیل خودنمایی ها بهم می خوره.اینکه "یک" می گه «وب نازی داری» یه جور خوش و بشه.یه جور احوالپرسی.یه پیام برای آغاز آشنایی .همونجوری که ما به کسی که حالش برامون کوچکترین اهمیتی نداره می گیم «چطوری» و خودمون هم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;در جواب حالت خوبه می گیم «خوبم».همونطور که ما وقتی مهمونی خیلی هم مزخرف و غذا خیلی بدمزه باشه اخرش می گیم خوش گذشت و خیلی خوشمزه بود.تو فقط توی کامنتگیر یک نوجوون شانزده ساله &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;پیامبر صدق میشی یا خونه ی عمه تم که می ری می گی حالم بهم خورد از غذا و ریخت تون؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 1:&lt;/strong&gt; ببخشید بچه ها واقعا معذرت می خوام.من یه مدت نمی تونم بیام اینجا. قول میدم برگردم با هزارتا مطلب خوشگل اپ کنم.هر خوبی بدی دیدین حلال کنین.فعلا بای.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 4:&lt;/strong&gt; واسه عشقای پوشالی ساده مردن واسه چی ؟ فقط بدون که بخشیدمت. اسون نبود. شبی هزار بار سوختم و شکستم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ولی بخشیدمت .دعا می کنم خوشبخت بشی.هر چند ...بیخیال....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 2:&lt;/strong&gt; از جهتی حق با توئه "نه" گرامی.اما فقط از جهتی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(بعد از این جمله همه ی کامنت ها یکی یکی خارج می شوند)&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;جادوگر:&lt;/strong&gt; کجا کجا عزیزکم . نظر یه وقت یادت نره .فدای چشای خوشگلت.حل بشه صدتا مشکلت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(کامنت ده هاج واج وارد می شود.حواسش به درو دیوار است.همینطوری می اید جلو.بدون اینکه به تماشاگران نگاه کند جمله اش را می گوید و خارج می شود)&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 10:&lt;/strong&gt; وب نازی داری. به من هم سر بزن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#999999"&gt;[پرده]&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;توصیه به کارگردان&lt;font&gt;:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;font&gt;&lt;font color="#666666"&gt;جهت اجرا برای تئاتر لازم است حرکات بازیگران طراحی شود.پیشنهاد من این است که بغیر از جادوگر که از طریق طناب معلق در هواست و جهت بخصوصی ندارد هر کدام از کامنت ها به جلوی صحنه نزیک شوند و مستقیما رو به تماشاگران دیالوگ هایشان را ادا کنند.بعد از ادای دیالوگ هم در صندلی های عقب صحنه بنشینند.بد نیست که بعضی از انها در انتهای صحنه مرتکب شوخی های خرکی و البته بی صدا بشوند.صد البته بسته به صلاحدید کارگردان.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;پ.ن:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;ارسطو فرموده بود ناممکن محتمل در درام جایز و ممکن نا محتمل ممنوع است.به این ترتیب شکسپیر می توانست جادوگرهایش را سراغ مکبث بفرستد بی آنکه آب از اب تکان بخورد و کسی اعتراضی بکند.اما خدا می داند که حضور جادوگر نمایش ما برای کسانی که عادت به وبگردی دارند هم ممکن است هم محتمل.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-3025864068363603682?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/3025864068363603682/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/08/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/3025864068363603682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/3025864068363603682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='غلاف تمام فلزی'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-1835144250822472610</id><published>2007-07-21T17:30:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:27:54.315-08:00</updated><title type='text'>خبر فوری</title><content type='html'>آقا ما از &lt;a href="http://www.zeno1.blogfa.com/post-12.aspx" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;هک&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; خارج شدیم.با سپاس ویژه از جناب &lt;a href="http://shirazi.blogfa.com/" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;علیرضا شیرازی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;،مدیر بلاگفا &lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;آقا ما از &lt;a href="http://www.zeno1.blogfa.com/post-12.aspx" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;هک&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; خارج شدیم.با سپاس ویژه از جناب &lt;a href="http://shirazi.blogfa.com/" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;علیرضا شیرازی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;،مدیر بلاگفا.این وبلاگ اگرچه اهمیت زیادی برایم نداشت اما بازپس گیری اش برایم ناموسی شده بود.تا حدودی هم باعث شد احساس مردم یک سرزمین اشغال شده را درک کنم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-1835144250822472610?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/1835144250822472610/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/07/blog-post_21.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/1835144250822472610'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/1835144250822472610'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/07/blog-post_21.html' title='خبر فوری'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-2230807061633466066</id><published>2007-07-17T06:37:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:27:50.147-08:00</updated><title type='text'>کامنتیکوس در سایبر یا پرومته ی پساساختارگرا(نمایشنامه در دو پرده)</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;{شخصیت ها به ترتیب حضور :کامنت 1،کامنت2،جادوگر،کامنت3،کامنت4،کامنت پنج،کامنت&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;6،کامنت7،کامنت 8،کامنت9،کامنت 10 }&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;{شخصیت ها به ترتیب حضور :کامنت 1،کامنت2،جادوگر،کامنت3،کامنت4،کامنت پنج،کامنت&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;6،کامنت7،کامنت 8،کامنت9،کامنت 10 }&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#333333"&gt;پرده ی اول:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300"&gt;توضیح صحنه&lt;/font&gt; :&lt;/strong&gt;رنگ زمینه سفید است.یک خاکستری ملایم در دور دست دیده می شود.هیچ چیزی که نشان از میل صاحبخانه برای زندگی در محل سکونتش باشد دیده نمی شو.مثل خانه هایی که ورثه همه ی لوازم قابل فروشش را فروخته اند.همه جا پر از قاب هایی است که یک ضربدر وسط شان خورده.)&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 1:&lt;/strong&gt; وب نازی داری.به من هم سر بزن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت2:&lt;/strong&gt; باشه ! ولی قول نمی دم اگه وبلاگت بد باشه جلوی دهنمو بگیرم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#999999"&gt;&lt;strong&gt;[پرده]&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#333333"&gt;پرده ی دوم:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(توضیح صحنه :رنگ زمینه بنفش است.برف های درشت صورتی می بارد و یک جادوگر که لباس سورمه ای و طلایی پوشیده و کلاه بوقی قرمز به سر دارد در هوا معلق است و دست و پایش را تکان می دهد.ببینده گیج می شود که به کجا نگاه کند.هر جا نگاه می کند سی چهل تا قلب کوچک و بزرگ قرمز و صورتی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;دنبال نگاهش می آید.در صورتی که از نظر فنی امکان چنین کاری نبود.بهتر است قلب هایی بادکنکی از سقف اویزان شود.در ارتفاع های مختلف و به شدت لرزان درباد)&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;جادوگر:&lt;/strong&gt;سلام سلام عزیزکم.خوش اومدی به قلبکم.خوش اومدی و خوش اومدی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 2:&lt;/strong&gt; خیلی وبلاگ مزخرفی داری.دارم بالا میارم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 3 :&lt;/strong&gt; "یک جون" این "دو" رو ولش کن. معلومه هزارتا عقده داره بدبخت.راستی ممنون که سرزدی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 4:&lt;/strong&gt; خوب "دو" راس می گه.اصلا این "یک" خیلی خودشو تحویل می گیره.الان یه ساله منو سر کار گذاشته... .بابا دیگه تحفه ام که نیستی به خدا ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 2:&lt;/strong&gt; "چهار گرامی" چی چی رو راست می گم من؟ لطفا مسائل شخصی ات را قاطی این دعوا نکن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 5:&lt;/strong&gt; من نمی دونم دعوا سر چیه...ولی سر هر چی هست تمومش کنین تو رو خدا.حیف وقت تون نیست بجای حرفای قشنگ صرف بدو بیراه گفتن به هم دیگه میشه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 6:&lt;/strong&gt; بهترین راه برای کسب در امد از طریق اینترنت . فقط با دوهزار و هفتصد تومن ماهی نه ملیون تومان در امد کسب کنید.باور ندارید؟سری به من بزنید تا باور کنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 1:&lt;/strong&gt; از همه ی بچه ها واقعا ممنونم که سر زدن."دو" هم شاید حق داره اما.من حرف دلمو میزنم.کاری هم به هیچی ندارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 2:&lt;/strong&gt; اینکه وب من نازه حرف دلته ؟چرا دروغ می گی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 7:&lt;/strong&gt; و عشق پرواز پر چلچله هاست.و عشق را در سکوت ناگفته ها می شود شنید.و وه که چقدر تنهایم من . بعد از مدتها اپم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 8:&lt;/strong&gt; "یک جونم "تو رو خدا...جون هر کی دوست داری جوابمو بده.باور کن دروغ گفتن بهت.به کی قسم بخورم من اصلا اون دختره رو ندیده بودم تاحالا.امشب تا صبح انلاینم.جون مامانت بیا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 9:&lt;/strong&gt; گیریم که "یک" دروغ می گه.تو چرا دنبالشو گرفتی؟مگه تو مسئول دروغگویی بقیه هستی؟حالم از این قبیل خودنمایی ها بهم می خوره.اینکه "یک" می گه «وب نازی داری» یه جور خوش و بشه.یه جور احوالپرسی.یه پیام برای آغاز آشنایی .همونجوری که ما به کسی که حالش برامون کوچکترین اهمیتی نداره می گیم «چطوری» و خودمون هم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;در جواب حالت خوبه می گیم «خوبم».همونطور که ما وقتی مهمونی خیلی هم مزخرف و غذا خیلی بدمزه باشه اخرش می گیم خوش گذشت و خیلی خوشمزه بود.تو فقط توی کامنتگیر یک نوجوون شانزده ساله &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;پیامبر صدق میشی یا خونه ی عمه تم که می ری می گی حالم بهم خورد از غذا و ریخت تون؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 1:&lt;/strong&gt; ببخشید بچه ها واقعا معذرت می خوام.من یه مدت نمی تونم بیام اینجا. قول میدم برگردم با هزارتا مطلب خوشگل اپ کنم.هر خوبی بدی دیدین حلال کنین.فعلا بای.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 4:&lt;/strong&gt; واسه عشقای پوشالی ساده مردن واسه چی ؟ فقط بدون که بخشیدمت. اسون نبود. شبی هزار بار سوختم و شکستم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ولی بخشیدمت .دعا می کنم خوشبخت بشی.هر چند ...بیخیال....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 2:&lt;/strong&gt; از جهتی حق با توئه "نه" گرامی.اما فقط از جهتی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(بعد از این جمله همه ی کامنت ها یکی یکی خارج می شوند)&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;جادوگر:&lt;/strong&gt; کجا کجا عزیزکم . نظر یه وقت یادت نره .فدای چشای خوشگلت.حل بشه صدتا مشکلت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;(کامنت ده هاج واج وارد می شود.حواسش به درو دیوار است.همینطوری می اید جلو.بدون اینکه به تماشاگران نگاه کند جمله اش را می گوید و خارج می شود)&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;کامنت 10:&lt;/strong&gt; وب نازی داری. به من هم سر بزن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#999999"&gt;[پرده]&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;&lt;strong&gt;توصیه به کارگردان&lt;font&gt;:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;font&gt;&lt;font color="#666666"&gt;جهت اجرا برای تئاتر لازم است حرکات بازیگران طراحی شود.پیشنهاد من این است که بغیر از جادوگر که از طریق طناب معلق در هواست و جهت بخصوصی ندارد هر کدام از کامنت ها به جلوی صحنه نزیک شوند و مستقیما رو به تماشاگران دیالوگ هایشان را ادا کنند.بعد از ادای دیالوگ هم در صندلی های عقب صحنه بنشینند.بد نیست که بعضی از انها در انتهای صحنه مرتکب شوخی های خرکی و البته بی صدا بشوند.صد البته بسته به صلاحدید کارگردان.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;پ.ن:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;font color="#666666"&gt;ارسطو فرموده بود ناممکن محتمل در درام جایز و ممکن نا محتمل ممنوع است.به این ترتیب شکسپیر می توانست جادوگرهایش را سراغ مکبث بفرستد بی آنکه آب از اب تکان بخورد و کسی اعتراضی بکند.اما خدا می داند که حضور جادوگر نمایش ما برای کسانی که عادت به وبگردی دارند هم ممکن است هم محتمل.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-2230807061633466066?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/2230807061633466066/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/07/blog-post_17.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/2230807061633466066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/2230807061633466066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/07/blog-post_17.html' title='کامنتیکوس در سایبر یا پرومته ی پساساختارگرا(نمایشنامه در دو پرده)'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-4169036616746765393</id><published>2007-07-15T14:57:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:27:46.517-08:00</updated><title type='text'>تاملات انلاین (همراه با یک شعر ضمیمه : خدایا رحم کن)</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;span&gt;&lt;span style="font-family:'Times New Roman';font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"&gt;&lt;font size="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;یک جنبه ی ناخوش ایند وبلاگ این است که مدام دعوت ات می کند به نوشتن.مثل همبسترسیری ناپذیری که وادارت می کند در حالیکه نه میلی در سرت هست و نه رمقی در تنت،دوباره شروع کنی...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-4169036616746765393?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/4169036616746765393/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/07/blog-post_15.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4169036616746765393'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/4169036616746765393'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/07/blog-post_15.html' title='تاملات انلاین (همراه با یک شعر ضمیمه : خدایا رحم کن)'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-5390459198307289221</id><published>2007-07-06T20:03:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:27:35.542-08:00</updated><title type='text'>وجدانِ دُکی</title><content type='html'>&amp;nbsp; در فیلم بیش از حد متوسط گناه اصلی،یک صحنه ای هست که در ان آنتونیو باندراس از انجلینا جولی که در مقابل قتل یک انسان،بی تفاوت به نظر می رسد می پرسد "تو وجدان نداری؟"...&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;در فیلم بیش از حد متوسط گناه اصلی،یک صحنه ای هست که در ان آنتونیو باندراس از انجلینا جولی که در مقابل قتل یک انسان،بی تفاوت به نظر می رسد می پرسد "تو وجدان نداری؟" آنجلینا جولی جواب می دهد "معلومه که دارم،اما نمی گذارم عذابم بده"&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;این را داشته باشید تا یک قصه ی خانوادگی برایتان تعریف کنم .ما بلا نسبت شما یک دایی داریم که سر هر کس بتواند کلاه می گذارد.اما از آنجایی که زیاد آدم باهوشی نیست&amp;nbsp;فقط دستش به اقوام نزدیک خودش می رسد که بهش اعتماد دارند.از طرفی مقید به مسائل شرعی هم هست.یعنی به قول اهل شریعت،حرام و حلال سرش می شود.بله.&amp;nbsp;همین جناب پول خاله ی ما را بالا کشید(از&amp;nbsp;جستجو کنندگان عزیزی که&amp;nbsp;با سرچ مخلفات&amp;nbsp;"خاله" وارد این وبلاگ می شونددعوت می کنم که به&lt;font color="#993300"&gt; &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;a href="http://zeno.blogfa.com/post-106.aspx" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;اینجا&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&amp;nbsp;رجوع بفرمایند)نه اینکه با ترفندی پیچیده سرش کلاه گذاشته باشد ها. فقط پول زمینی را&amp;nbsp;که&amp;nbsp;از ده سال پیش در اختیارش بود&amp;nbsp;نداد. مادر این گنه کار برای اینکه نمی توانست زیاد روی وجدان برادرش حساب کند سعی کرد از طریق پیش کشیدن همین مسئله ی حرام و حلال مجابش کند که پول خواهر کوچکتر را بدهد&amp;nbsp;تا از یک دعوای خانوادگی جلوگیری شود.دایی جان فرمود "می روم پیش حاج آقا فلانی(یک نوع آخوند هستند ایشون)و اگر او گفت باید پول&amp;nbsp;زمین را&amp;nbsp;بدهم،خوب می دهم."مادرم گفت:"پس بگذار من هم با توبیایم."اما دایی جان&amp;nbsp;اصرار داشت&amp;nbsp;خودش تنهایی برود و هر وقت "حاج اقا فلانی"&amp;nbsp;به نتیجه رسید هر کس که خواست بیاید جواب را بشنود.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;قصه ی ما به سر رسید&amp;nbsp;.خاله هه هم طبیعتا به پولش نرسید .اُکی.این&amp;nbsp;یکی هم&amp;nbsp;قصه ی زیاد جذابی نبود و نکته ی&amp;nbsp;عبرت آموز خاصی هم&amp;nbsp;نداشت.بنابراین توجه شما را به دو قصه ی دیگر جلب می کنم.این بار قصه گو &lt;/font&gt;&lt;a href="http://gooshzad.blogspot.com/" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;یک عدد پزشک&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt; است و می توانیم امیدوار باشیم قصه های بهتری تعریف کند.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="NormalWeb1" dir="rtl" style="background:white none repeat scroll 0 0;direction:rtl;line-height:21.6pt;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"&gt;&lt;span style="font-size:9pt;color:black;font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="NormalWeb1" dir="rtl" style="background:white none repeat scroll 0 0;direction:rtl;line-height:21.6pt;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"&gt;&lt;span style="font-size:9pt;color:black;font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#666666" face="Times New Roman"&gt;&lt;strong&gt;قصه ی اول: پیرزن&amp;nbsp;عاطل&amp;nbsp;و پزشک عاقل&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="NormalWeb1" dir="rtl" style="background:white none repeat scroll 0 0;direction:rtl;line-height:21.6pt;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"&gt;&lt;span style="font-size:9pt;color:black;font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#666666" face="Times New Roman"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:9pt;color:black;font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;«&lt;/font&gt;&lt;a href="http://gooshzad.blogspot.com/2007/06/blog-post_21.html#links" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300" size="2"&gt;چندی پیش در سالن انتظار سر و صدایی بلند شد و زنگ زدم که منشی بیاید تا از او ماوقع را جویا شوم که همزمان پیرزنی در آستانه در ایستاد و با التماس از من تخفیف خواست.بلند شدم و نزدش رفتم و پرسیدم که چقدر می توانی بدهی؟ گفت: منشی تان می گوید بیست و پنج هزار تومان بده ولی من پنج هزار تومان بیشتر ندارم و شروع کرد به قسم دادن و دعا کردن و التماس نمودن... از طرف دیگر همه بیماران که در سالن انتظار نشسته بودند یکی بعد از دیگری با او هم صدا شدند که: "آقای دکتر قبول کن دیگه...جای دوری نمی ره...ثواب داره.." همانطور که بحث داغ بود و هر کس نصیحتی می کرد رو به پیرزن کردم و گفتم:&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://gooshzad.blogspot.com/2007/06/blog-post_21.html#links" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300" size="2"&gt;شما پنج هزار تومان داری و من هم پنج هزار تومان به تو تخفیف می دهم...پانزده هزار تومان باقی می ماند که آن را هم اگر هر یک از این خانم ها و آقایان محترم نفری هزار تومان بپردازند تامین می شود!&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://gooshzad.blogspot.com/2007/06/blog-post_21.html#links" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300" size="2"&gt;ناگهان همه ساکت شدند و دو به دو با هم شروع به صحبت کردند ... من هم به داخل مطب برگشتم و پیرزن هم رفت.&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font color="#993300"&gt;»&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Times New Roman" size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font face="Times New Roman"&gt;&lt;span style="font-size:9pt;color:black;font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666" face="Times New Roman" size="3"&gt;&lt;strong&gt;قصه ی دوم:عارف شارلاتان و پزشک پرتوان&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="NormalWeb1" dir="rtl" style="background:white none repeat scroll 0 0;direction:rtl;line-height:21.6pt;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"&gt;&lt;span style="font-size:9pt;color:black;font-family:Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;font color="#993300"&gt;«در&lt;/font&gt;&lt;a href="http://gooshzad.blogspot.com/2007/06/blog-post_21.html#links" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt; اوایل جوانی در جلسات عرفان و مولوی خوانی که پدر و دایی یکی از دوستانم برگزار می کردند شرکت می کردم و شعر عرفانی می خواندیم و تفسیر می کردیم و تفسیر می شنیدیم. روزی وصف پدر دوستم را برای پدر خود گفتم...خندید و گفت: "پدر دوستت با این همه ثروت هم دزد است و هم کلاهبرداروسپس شرحی از سوابق او را داد و گفت این عرفان بازی حالایش هم در جهت پرده پوشی و شارلاتانی است." &lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://gooshzad.blogspot.com/2007/06/blog-post_21.html#links" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;بیست و دو سال گذشت. چند روز پیش در اوج شلوغی مطب منشی آمد و گفت "آقای عارف" (اسم مستعار پدر دوستم) آمده اند و با شما کار دارند. گفتم بعد از اینکه مریض بیرون آمد بگو به داخل بیایند. آمد و نشست و پس از احوالپرسی بی اعتنا به شلوغی مطب و نوبتی که از بیماران سلب کرده است با آرامش و طمانینه شروع به صحبت کرد. ده دقیقه ای که حرف زد و از انسانیت و اخلاق و عرفان گفت منشی به داخل اتاق آمد و در که باز شد یکی از همراهان بیماران به داخل اتاق پرید و گفت: آقای دکتر شما باید وجدان پزشکی داشته باشید...&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://gooshzad.blogspot.com/2007/06/blog-post_21.html#links" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;چرا این آقا را بدون نوبت به داخل اتاق راه داده اید. با زحمت قانعش کردم که چند دقیقه دیگر صبر کند و از آقای عارف هم با احترام خواستم که امرشان را بفرمایند. ایشان گفت که خانم خدمتکاری دارد که بیست سال است نزد او کار می کند و بچه 12 ساله ای دارد که از بیماریهای مختلف رنج می برد که قسمتی از آن مربوط به تخصص من می شد. سپس با بزرگواری اضافه کرد که تصمیم گرفته ام که بیماری های مختلف او را درمان کنم و الآن می خواستم قسمتی را که مربوط به تخصص شماست شما به عهده بگیرید. من که به یاد حرف پدرم افتاده بودم بلافاصله گفتم: حرفی نیست ولی هزینه آن دویست هزار تومان می شود. &lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://gooshzad.blogspot.com/2007/06/blog-post_21.html#links" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;. من من کنان گفت: پس من شما را در ثواب این کار شریک می کنم و شما هم حق الزحمه خود را از این جوان نگیرید. در برابر این همه پررویی و وقاحت من هم احترامات حال و گذشته را کنار گذاشتم و گفتم: به من چه مربوط است که بچه کلفت شما را که معلوم نیست پدرش چه کسی است! رایگان مداوا کنم تا تو در برابر همه دوست و آشنایت قمپز در کنی و خودت را خیر و نیکوکار جا بزنی. و بلافاصله یک بیمار را به داخل فراخواندم و آقای عارف بدون خداحافظی از اتاق بیرون رفت.» &lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Times New Roman" size="3"&gt;&amp;nbsp; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;خوب. فکر می کنم از این دو قصه بتوانیم حدس بزنیم دایی بنده چطور می خواست با تعریف قصه، به نتیجه ی مورد نظر خودش برسد.همچنین یکی از راههایی که آنجلینا جولی به وسیله ی آن می توانست مانع بروز مزاحمت های وجدانش شود کشف کردیم.ساده است.شما قصه را برای خودتان&amp;nbsp;یا دیگران&amp;nbsp;تعریف می کنید.اما&amp;nbsp;با چیدن صغرا و کبرا به شیوه ی جناب دکتر به&amp;nbsp;نتیجه ی مورد نظرتان(من آنقدرها هم&amp;nbsp;گناهکار نیستم)&amp;nbsp;می رسید. البته&amp;nbsp;این متد همیشه جواب نمی دهد و بهتر است بگوییم فقط در یک صورت جواب می دهد.در صورتی که به اندازه ی آنجلاینا جولی در فیلم گناه اصلی و دایی بنده و این جناب دکتر،ابله باشید&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;.&lt;/font&gt;&lt;a href="http://gooshzad.blogspot.com/2007/06/blog-post_21.html#comment-5940514265782681621" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;این&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt; هم کامنت خیلی خیلی جنتلمنانه ی بنده برای ایشان،اما پیشاپیش هشدار می دهم اگر بیماری قلبی دارید و در عین حال&amp;nbsp;معتقدید آدمی در هر حال باید مثل حنا دختری در مزرعه&amp;nbsp;"مودب باشد"تا بتواند"موفق باشد" لطفا این بخش را نخوانید:&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#999999"&gt;&amp;nbsp; «من پیش از این شما را آدمی صرفا وقیح می دانستم.اما به نظرم ابله هم هستید.مثلا گمان کرده اید با اضافه کردن یک صغری به داستان "عارف نما" و یک کبری به داستان "پیرزن گریان" می توانید نتیجه ی دلخواه را بگیرید:"ان عارف شارلاتان بوده و مشتری های سالن انتظار مطب من ریاکار بوده اند پس من حق دارم در برابر رنج آدمهای کاملا مستاصل بی تفاوت باشم"این نتیجه ای بود که می خواستید بگیرید ؟حالا گیرم که اینطور شد و چهار تا کامنت گذار گفتند "اباریکلا دکی جون حق با شما است."واقعا از اینکه سر خودتان کلاه می گذارید حال تان بهم نمی خورد؟این بو از پشت مونیتور من را به استفراغ انداخته اما ظاهرا شما بهش عادت کرده اید.هرچند.شگفت انگیز نیست.آدم به بوی خودش عادت می کند .&lt;br /&gt;در مورد هر دو قصه و قصه های نظیر این هیچ صغری و کبرایی شما را از اتهام بی اخلاقی و جانورخویی تبرئه نمی کند.گیریم مردک عارف، شارلاتان باشد.وظیفه ی شما نسبت به این بقول خودتان بچه کلفت که دستش به جایی بند نیست چه می شود؟واقعا شما نگران بودید که عارف مسلک ماجرا را به اسم خودش تمام کند؟ گیرم که اینطور باشد.مگر این نافی بروز یک رفتار انسانی از جانب شما و مجوز بی تفاوتی تان نسبت به رنج دیگران است؟ در مورد پیرزن نالان هم همینطور.گیریم که همه ی اهل مطب ریاکار بودند و حاضر نبودند "هزار تومن" از جیب شان بدهند.شما چطور؟ریاکار بودن آنها تکلیف شما را ساقط می کند؟نه دکتر جان.وقاحت برای اینکه&amp;nbsp; مشمئز کننده باشید کفایت می کند.لزومی ندارد بلاهت را به آن اضافه کنید!»&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#993300"&gt;مرتبط : &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://manib.blogfa.com/post-56.aspx" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300"&gt;نوشته ی مانی درباره ی این حضرت&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9187640916494386731-5390459198307289221?l=zeno1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zeno1.blogspot.com/feeds/5390459198307289221/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/07/blog-post_06.html#comment-form' title='25 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5390459198307289221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9187640916494386731/posts/default/5390459198307289221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zeno1.blogspot.com/2007/07/blog-post_06.html' title='وجدانِ دُکی'/><author><name>mekabiz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417709184437635225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>25</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9187640916494386731.post-1563302009928115120</id><published>2007-07-02T09:03:00.000-07:00</published><updated>2010-03-10T14:27:35.532-08:00</updated><title type='text'>سرزمین هرز</title><content type='html'>&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;وقتی گنجی داشت توی اوین بقول خودش با مرگ بازی می کرد...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;ـ &lt;/strong&gt;&amp;nbsp;وقتی گنجی داشت توی اوین بقول خودش با مرگ بازی می کرد،وقتی که هنوز در اعتصاب غذا بود و تصاویر روز به روز نحیف تر شده اش بیرون می امد،زمزمه های "جریان ضد جریان" اغاز شد.یعنی درست همان وقتی که هنوز نتیجه معلوم نبود،جماعتی که دلشان می خواست اصیل به نظر برسند شروع کردند به تکرار حرف هایی نظیر "موج گنجی پرستی" و "ملت قهرمان پرور" و کنایه هایی که می خواست گوینده را از جمع آلوده و سطح پایین توده جدا کند .توده با گنجی همراه شده بود؟در حمایتش تظاهرات ملیونی به راه افتاده بود؟خیر. فقط در اینترنت و البته در محافل نیمه خصوصی بعضی جریانات سیاسی و دانشجویی عکس هایش دست به دست می گشت .هنوز هیچ خبری نشده بود و هیچ موجی راه نیفتاده بود اما &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;این جریان ضد جریان عزم کرده بود قهرمان را قبل از متولد شدن نفله کند.من آنموقع&amp;nbsp;درست متوجه نمی شدم که این جماعت به بزرگی و عظمت کار گنجی آگاه نیستند یا صرفا می خواهند علی رغم فقدان هرگونه مرز برای مواجهه با &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;پیرامون شان، اصیل به نظر برسند. خلاصه این موج ضد گنجی امید های کوچک من را&amp;nbsp;هم با خودش برد. به این دلیل که فهمیدم در این سرزمین و در این زمانه صدایت حتی اگر به زیبایی و بلندی گنجی باشد در هیاهوی&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;این جماعت بیشعور گم می شود.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;ـ&amp;nbsp;&lt;/strong&gt; این نا امیدی را این روزها در برخورد جماعت با محسن نامجو تجربه می کنم.هنوز نامجو هیچ آلبومی را رسما منتشر نکرده.هنوز ما در یک کنسرت استاندارد نتوانسته ایم صدایش را بشنویم.هنوز از زحمت چندین ساله اش هیچ بازگشت مالی ای عایدش نشده و هنوز شهرت عام پیدا نکرده اما جریان پوزخندزنان ضد جریان آنچنان قدرتی گرفته اند که حالا برای حمایت از او مجبوری صابون کلیشه ای فکر کردن را به تن ات بمالی. اما آخر اگر چنین خلاقیت و استعدادی شما را دگرگون نمی کند و دهانتان را نمی بندد و باعث نمی شود که فروتن باشید،بگویید در مقابل چه فروتن می شوید؟ ظاهرا در این مورد هم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کاری از دست کسی بر نمی آید. ما در عصر نسبیت به سر می بریم.در عصری که یک احمق می تواند بدون آنکه به اندازه ی کافی احمق بنظر برسد بگوید ارزش یک کفش از تراژدی های شکسپیر بیشتر است. باری در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این عصر که سلیقه ی هر کسی به طرز بی شرمانه ای محترم است می شود بی ترس از رسوایی&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;به زیباترین و عزیزترین چیزها تف کرد. بهرحال من برای چهل پنجاه خواننده ی این وبلاگ شهادت می دهم که نامجو یک نابغه است.کاری به مصاحبه ها و حرف های بعضا سطحی اش ندارم.حتی کاری به اینکه نظر خودش درباره ی کار خودش چیست ندارم.نامجو احتمالا خودش هم نمی داند که نامجو است.این را از بعضی انتخاب هایش می شود فهمید.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;ـ &lt;/strong&gt;اصالت یعنی شناخت مرزهای شخصی و پاسداری از آنها. از نظر من این مرزها به دو بخش عمده ی زیباشناسی و اخلاق قابل تقسیم اند و اگر واقعا اصالت در جهان امروز ممکن باشد در پاسداری از این مرزها تا پای ابله و دیوانه و سطحی به نظر رسیدن&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;است.به این ترتیب طبیعتا ما باید به کسانی که بر خلاف جریان غالب بر نظرشان پافشاری می کنند بعنوان موجودات اصیل احترام بگذاریم.اما مسئله اینجا&amp;nbsp;است که&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این اهالی جریان ضد جریان &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;از هیچ مرز اخلاقی یا زیباشناسانه ای&amp;nbsp;برخوردار نیستند و همواره مجبورند عکس العمل شان را بر مبنای آنچه طبق تشخیصشان به جریان تبدیل شده تنظیم کنند. به این ترتیب آنها&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;پرچمدار اسطوره ی آوانگارد می شوند. پرچمداران اسطوره ی آوانگارد در جهانی که فاقد هرگونه ارزش اخلاقی یا زیباشناسانه است به دنبال چیز تازه،به دنبال تازه ترین چیز،همه چیز را به لجن می کشند. اینطور است که می توانند به توهمی از اصالت دامن بزنند.به عبارتی کل پروژه ی اصالت شان بر مبنای تشخیص جریان و عکس العمل برضد آن تنظیم می شود. بر خلاف آنچه در ابتدا به نظر می رسید اینها بزرگترین دشمنان اصالت و بزرگترین میراثداران مجریان تفتیش عقاید به شمار می آیند. البته دیگر پیش نمی اید که تو را ببرند و با مته مجبورت کنند آنچه را که زیبا یا خوب می دانی بد و زشت بخوانی و مرزهایت را انکار کنی.انها بجای مته مثلا از پوزخند و کله ای که روی گردن&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;شان چهل و نج درجه جپ و راست می رود و البته مقدار زیادی واژه که از معنی تهی شان کرده اند، استفاده می کنند.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="Times New Roman" size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن1&lt;/strong&gt;:روشن است که من درباره ی هر کسی که به هر دلیل با موسیقی نامجو ارتباط برقرار نمی کند یا با &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;آن حرکت گنجی همدل نیست صحبت نمی کنم.درباره ی کسانی صحبت می کنم که به اعتبار ضد جریان بودن هر گونه ارزشی را انکار و نفهمی شان را استتارمی کنند.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br/&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin:0;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن 2&lt;/strong&gt;:کامنت های &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;a href="http://bigsleep.blogfa.com/" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;خواب بزرگ&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font color="#666666"&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&amp;nbsp;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;پای&lt;font color="#993300"&gt; &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.persianblog.com/posts/?weblog=sainttouka.persianblog.com&amp;amp;postid=7048328" target="_blank"&gt;&lt;font color="#993300" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;این مطلب&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&amp;nbsp;انگیزه ای شد برای نوشتن این پست&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="Tahoma, Ari
